تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

 "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

 "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

 "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

 "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 2:40 | لینک ثابت |

قانون گاو

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قانون سگ

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.

مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!

 

قوانین خر

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.

نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!

 

ممنون از فزستنده

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

مردي مي خواست  يک طوطي سخنگو بخرد، طوطي هاي متعددي را ديد و قيمت جوان ترين و زيباترين شان را پرسيد. فروشنده گفت: "-اين طوطي؟ سه چهار ميليون! ... و دليل آورد: - "اين طوطي شعر نو ميگه، تموم شعراي شاملو، اخوان، نيما و فروغ رو از حفظه!"

مشتري به دنبال طوطي ارزان تر، يکي پيدا کرد که پير بود اما هنوز آب و رنگي داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس اين را مي خرم که پير است و نبايد گران باشد"
- اين؟!... فکرش رو نکن، قيمت اين بالاي شش هفت ميليونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدي و خواجوي کرماني رو از حفظه

مرد نا اميد نشد و طوطي ديگري پيدا کرد که حسابي زهوار در رفته بود، گفت: "-  اين که مردني است و حتماً ارزان... "
"- اين؟!... فکرش رو نکن، قيمت اش بالاي پونزده شونزده ميليونه... چون اشعار سوزني سمرقندي و  انوري و مولوي رو حفظه..."

مرد که نمي خواست دست خالي برگردد به طوطي ديگري اشاره مي کند که بال و پر ريخته بر کف قفس بي حرکت افتاده و لنگ هايش هوا بود.... انگار نفس هم نمي کشيد.
"- اين يکي را مي خرم که پيداست مرده، حرف که نمي زند، حتماً هيچ هنري هم ندارد و بايد خيلي ارزان باشد
..."
"- اين يکي؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قيمت اين بالاي شصت هفتاد ميليونه
!"
- آخه چرا؟ مگه اينم شعر مي خونه؟
"
"- نه...! شعر نمي خونه، حتي نديدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هيچ کاري نمي کنه... اما اين سه تا طوطي ديگه بهش ميگن استاد!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:25 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 10:50 | لینک ثابت |
فرستنده:ندا

> Bush & Obama were sitting in a bar.
 
> A Guy approaches and inquires, " What are you guys up to? "

> Bush, " We are planning for World War III."

> Guy, " Really, what's going to happen?"

> Bush," Well, this time we are going to kill 140
> Million Muslims and Angelina Jolie..!"

> Guy, "Angelina jolie? Why,Angelina Jolie?"

>     
Bush Turns To Obama and says, " See! I told >you,  no one would worry about 140 Million >Muslims!!!!! !!!!'

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 22:6 | لینک ثابت |

Bill Gates organized an enormous session to recruit a new Chairman for Microsoft Europe. 5000 candidates assembled in a large room. One candidate is Amir an Iranian guy.

Bill Gates thanked all the candidates for coming and asking those who do not know JAVA program to leave. 2000 people leave the room. Amir says to himself, 'I do not know JAVA but I have nothing to lose if I stay. I'll give it a try'

Bill Gates asked the candidates who never had experience of managing more than 100 people to leave.

2000 people leave the room. Amir says to himself ' I never managed anybody by myself but I have nothing to lose if I stay. What can happen to me?' So he stays.

Then Bill Gates asked candidates who do not have management diplomas to leave. 500 people leave the room. Amir says to himself, 'I left school at 15 but what have I got to lose?' So he stays in the room.

Lastly, Bill Gates asked the candidates who do not speak Serbo - Croat to leave. 498 people leave the room. Amir says to himself, 'I do not speak one word of Serbo - Croat but what do I have to lose?' So he stays and finds himself with one other candidate.

Everyone else has gone.

Bill Gates joined them and said 'Apparently you are the only two candidates who speak Serbo - Croat, so I'd now like to hear you have a conversation together in that language.'

Calmly, Amir turns to the other candidate and says "in folanfolan shode chi az joune ma mikhad?"

The other candidate answers "age
to midouni, manam midounam!"

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 12:59 | لینک ثابت |
Names of Cars
 
BMW          BRINGS ME WOMEN
FIAT            Failure in Italian Automotive Technology 
FORD            For Only  Rough Drivers 
HYUNDAI      Hope You Understand Nothing's Drivable And Inexpensive....
VOLVO          Very Odd Looking Vehicular Object 
PORSCHE       Proof Of Rich Spoiled Children Having Everything 
KIA            Kills In Accidents
OPEL           Old People Enjoying Life 
TOYOTA       The One You Only Trust, Always 
GOLF/GTI     Girls Only Love Fun / Get Them Inside 
HONDA        Hanged Over, Now Driving Away 
 
برای این یکی هم چیزی نداشتم عکس عزیز دل بابا رو گذاشتم....
مخصوص بچه لوس ها.... 
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 14:40 | لینک ثابت |
 

تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟

۱- کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

۲- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.

۳- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.

۴- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

۵- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.

۶- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.

۷- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند.

۸- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.

۹- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.

۱۰- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!

۱۱- الگوهای در پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟

۱۲- هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان.

باز هم بگویم؟ خودتان هم فکر کنید

 این مشخصات شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟

پی نوشت: من واقعا از طرفداران پت و مت بابت این مقایسه عذرخواهی می کنم

 

فرستنده :ندا ماندگاران

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 14:53 | لینک ثابت |
 

 واقعا که حال همه دیگه از این سیاست لعنتی ایران به هم میخوره. این ها رو ندا فرستاده ...

 

بخشي از يك شاهكار ادبيات لري: يكي بيد يكي نبيد، سه تا درخت بيد كه دو تاش بيد بيد يكيش بيد نبيد، اوني كه بيد نبيد وسطه اون دو تا كه بيد بيد بيد.

 

به يكي ميگن: يه جمله فلسفي بگو

ميگه: احمق ترين افراد كساني هستند كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشن.

ميگن: مطمئني؟

ميگه:  %100

 

انواع مرد:

اروپايي: يه زن داره يه دوست دختر، زنشو بيشتر از دوست دخترش دوست داره.

امريكايي: يه زن داره يه دوست دختر، دوست دخترشو بيشتراز زنش دوست داره.

ايراني: يه زن داره سي تا دوست دختر، ننه اش رو از همه بيشتر دوست  داره.

 

سلام سلامتي مياره، سلامتي شادي مياره، شادي نشاط مياره، نشاط زندگي مياره، زندگي عشق مياره، عشق زن مياره، زن بچه مياره، بچه درد سر مياره، دردسر بدبختي مياره، پس سلام بي سلام.

 

دخترا با 1000 اميدو آرزو با يه 1 پسر دوست ميشن، اما پسرا با 1 آرزو با 1000 تا دختر.

  

ميدوني بدترين ضد حال چيه؟

اينكه كچل مو بكاره، بعد اسمش براي حج در بياد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 23:49 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 15:34 | لینک ثابت |

ندا فرستاده:

 

 

ارزش خواندن را دارد!

 

از آنجا كه كشور در شرایط حساسی قرار دارد و از آنجا كه چیزی به روز انتخابات باقی نمانده و از آنجا كه پیروزی برخی كاندیداها در انتخابات نه تنها برای مملكت سودی ندارد، بلكه كمر ملت را شكسته و داغان می‌نماید و از آنجا كه بنده نمی‌توانم زبان به دهان گرفته و لام تا كام حرفی نزنم، فلذا امروز دست به روشنگری زده و از همینجا اعلام می‌كنم در صورتی كه میرحسین موسوی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود، كشور با مشكلات و كمبودهایی مواجه خواهد شد، و بطور جد به همه هشدار می‌دهم كه به او رأی ندهند.. و اما گوشه‌هایی از این مشكلات و كمبودها:

 

1- رشته تحصیلی میرحسین هیچ ارتباطی با نفت و مشتقات آن ندارد و درنتیجه اگر او پیروز شود، سفره‌هامان از این نعمت خدادادی خالی شده و عملا گرسنه می‌مانیم و این برای ملتی كه 4 سال است نفت و یا حداقل پول آنرا سر سفره‌های خود داشته‌اند و با آنها زندگی‌ها كرده و كلی خاطره و نوستالژی دارند سخت و ملال آور است.

 

2- چون مهندس موسوی شناختی از علوم ماورایی و فضایی نداشته و چیزی درباره انرژی درمانی و اینها نمی‌داند، در نشست سازمان ملل هیچ هاله و شیء نورانی‌ای هم در اطرافش به وجود نیامده و هیچكس مات و مبهوت و اندركف رئیس‌جمهور ما نمی‌ماند و در نتیجه همه از سالن بیرون رفته و به حرفمان گوش نمی‌دهند.

 

3- موسوی یار خاتمی است و در صورت پیروزی، دوباره این دانشجویان می‌خواهند خودشان را از طبقات فوقانی كوی دانشگاه و البته سایر خوابگاه‌های دانشجویی به پائین پرتاب شوند و بعدش هم شانتاژكاری كرده و دست بگیرند كه « كی بود؟ كی بود؟ ... من ندیدم! ». ضمن اینكه ممكن است وزرایش هم مانند آن عبدالله نوری هوچی گری و كولی بازی درآورده و با چشم بروند در مشت ملت.

 

4- موسوی پا به سن گذاشته و به گفته دكتر، زیاد مسافرت رفتن برای سلامتی‌اش هیچ خوب نیست. فلذا كلیه شهرهستانی‌های گرامی برای دیدن وی از نزدیك و حل مشكلاتشان بدست رئیس جمهورشان، باید قدم رنجه فرموده و خودشان بیایند تهران. و این باعث شلوغی بیش از حد جاده‌ها و به دنبال آن بالا رفتن آمار تلفات جاده‌ای می‌شود.

 

5- موسوی اصولا آدم خاكی و افتاده‌ای نیست و به بهداشت و نظافت شخصی خیلی اهمیت می‌دهد و خب، در این اوضاع و احوال كم آبی و خشكسالی، رئیس جمهوری كه بخواهد هر روز دوش گرفته و لباسهایش را بشوید، الگوی مناسبی برای جوانان صرفه‌جوی ایرانی نیست. ضمن اینكه میرحسین هیچ شناختی هم از مرحوم رجایی و ساده زیستی او نداشته و نمی‌تواند راه او را ادامه دهد.

 

6- میرحسین كلا آدم فامیل بازی نیست و قرار نیست باجناق‌ها و اقوامش در كابینه‌اش حضور داشته باشند. این خودش ترویج فرهنگ بی‌معرفتی و بی‌مرامی است و برای جوانان بامعرفت ایرانی جنبه بدآموزی دارد.

 

7- موسوی مهندس است و تمام دور و بری‌هایش هم مدرك واقعی مهندسی و دكتری دارند، و این را هم همه می‌دانند. پس عملا نمی‌تواند هنگام معرفی وزرایش به خانه ملت، نمایندگان مجلس را تست كند و ببیند حواسشان هست یا نه و اگر حواسشان نبود، مثلا یك نفر بی سواد را به جای پروفسور جا زده و بكند وزیر.

 

8- اگر میرحسین رأی بیاورد موج جدیدی از بیكاری كشور را فرا خواهد گرفت. به این صورت كه جمع كثیری از طنزنویسان و كاریكاتوریست‌ها بیكار شده و در این شرایط سخت بیكاری، قضیه قوزبالاقوز شده و مشكلات كشور را دوچندان می‌كند. ضمن اینكه در صورت پیروزی موسوی، حجم پیامك‌های ارسالی ملت بطور چشمگیری كاهش یافته و ممكن است همراه اول و ایرانسل ورشكست شوند.

 

9- موسوی سابقه اداره كشور در زمان جنگ را دارد و از همین الآن مشخص است كه در صورت پیروزی، می‌خواهد بچسبد به اقتصاد داخلی و یك سر و سامانی به آن بدهد و خب، در اینصورت دیگر هیچ وقتی برای رسیدگی به مشكل فلسطین و حل قضیه هولوكاست  برایش باقی نمی‌ماند و دوستان خوبی را در حوزه جهانی از دست خواهیم داد.

 

10- مهندس میرحسین موسوی انسان متشخصی است و مردم ایران فراموش كرده‌اند كه رئیس جمهورشان می‌تواند محترم باشد. پس در صورت پیروزی، برای مردم نوعی دوگانگی بوجود خواهد آمد.

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 9:56 | لینک ثابت |

 

ابراهيم نبوي

 

در راستای پخش فیلمهای تبلیغاتی نامزدهای انتخابات که مشت محکمی به دهان کلیه امت شهیدپرور زده و تا اینجا ثابت کرده است که اگر 98 درصد مردم ایران امت شهیدپرور نباشند، حداقل صد درصد شان اینطوری هستند و ما ملت ایران بطور کلی شاخ فندق بوده و از اساس قابل نمایش نمی باشیم، و با توجه به اینکه تا همین امروز عصر ثابت شده است که حداقل دو بازیگر کودک و دو جوان بزرگسال فیلم تبلیغاتی احمدی نژاد بازیگر حرفه ای تلویزیون هستند و برای برای اولین بار  در تاریخ بازیگران حرفه ای در نقش سیاهی لشگر ایفای نقش کرده و احتمالا تا یکی دو روز دیگر معلوم می شود مهدی کلهر هم واقعا خودش نبوده و داریوش ارجمند نقش او را بازی کرده و چه بسا که تا دو هفته دیگر معلوم شود اساسا این آقای پیراهن قرمزی که بارها به ایران آمده است، هوگو چاوز نبوده و یک آقایی به اسم فدریکو پدرو گارسیا بونوئل آویستا سانچز آشپز سفارت ایران در کاراکاس است که در این مدت نقش چاوز را بازی می کرده و معلوم نیست آخرش شوخی شوخی معلوم شود که اصلا خود محمود هم همان سال اول در نیویورک پناهنده شده بوده و این آقایی که الآن در ایران فیلم  بازی می کند، داوودشان است که یک مشت توی صورتش خورده و کمی بیریخت تر شده و تبدیل به محمود گشته است، لذا جوایز اسکار بهترین فیلمهای تبلیغاتی انتخابات 1388 را بشرح زیر تقدیم می کنیم.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش اول دختر، به بازیگر نقش دختر خردسال در فیلم احمدی نژاد رئیس جمهور ما، بخاطر ایجاد حالت رعشه در تماشاگران و فضاسازی بی نظیر.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش اول پسر، به بازیگر نوجوان حرفه ای تلویزیون بندرعباس که موفق شد نقش کودک علاقمند به رئیس جمهور را تحمل کند.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن، به چادر فاطمه رجبی برای  بیان دقیق همه موارد از بالا تا پائین (و بالعکس)

 

جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد، به محمود احمدی نژاد بخاطر بازی زیرپوستی و حساس او که در حال دادن آمار تورم بدون اینکه به روی خودش بیاورد به دوربین نگاه می کرد.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش دوم زن، به بازیگر زن بندرعباسی بخاطر بازی در نقش زن استقبال کننده.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش سوم مرد، به اکبر بنایی بازیگر مرد تلویزیون بندرعباس، بخاطر بازی نقش موتورسواری که رئیس جمهور را از ته قلب و بر اساس قرارداد دوست داشت.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش چهارم مرد، به اسماعیل  آذربخت بازیگر مرد دیگر تلویزیون بندرعباس که در حالی که بازیگر جلویی براساس قرارداد به رئیس جمهور ابراز علاقه می کرد، لبخند تمام دندان می زد.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش پنجم مرد، به مهدی کلهر برای بازی در فیلم بازدید از بندرعباس بخاطر بازی زیبایی که نشان می داد انگار همه چیز طبیعی است.

 

جایزه بهترین بازیگر نقش دهم مرد، به مجتبی هاشمی ثمره که موفق شد نقش اول خودش را پشت ده تا نقش دیگر پنهان کند.

 

جایزه بهترین طراحی صحنه، به استاندار بندرعباس که یک شهر را تبدیل به لوکیشن فیلمبرداری کرد و هیچ مشکلی هم پیش نیامد.

 

جایزه بهترین فیلمنامه اصلی، به فیلم اونشب که محمود اومد، به شمقدری فیلمنامه نویس فیلم تبلیغاتی احمدی نژاد بخاطر نوشتن تمام دیالوگ های خودجوش مردم به مدت دو روز.

 

جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی، به شمقدری فیلمنامه نویس فیلم تبلیغاتی احمدی نژاد بخاطر اقتباس از رمان " آخرین سفر مرد شلوغ"

 

جایزه بهترین فیلمبرداری به 1237 نفر از فیلمبرداران صدا و سیما که موفق شدند حرکت دوربین روی اتومبیل، مردم در حال تراولینگ پشت اتومبیل را فیلمبرداری کنند.

 

جایزه بهترین صدابرداری، به شمقدری بخاطر تلاش بی وقفه برای  به گوش نرسیدن صدای جمعیت و به گوش رسیدن صدای رئیس جمهور.

 

جایزه بهترین صحنه سازی، به شمقدری بخاطر تبدیل هیات دولت به صحنه تئاتر.

 

جایزه بهترین بازیگر بدل، به محمود احمدی نژاد بخاطر بازی نقش دانشمند، فوتبالیست، والیبالیست، سیاستمدار، پدر، پسر و روح القدس در عرض 24 ساعت.

 

جایزه بهترین سیاهی لشگر، به ملت ایران بخاطر تبدیل شدن شان از ملت به استقبال کننده.

 

جایزه بهترین تدوین، به صدا و سیما بخاطر سرهم بندی رئیس جمهور در طول چهار سال به شکلی که به نظر شخصیت واحدی بیاید.

 

جایزه بهترین نورپردازی، به محمود  احمدی نژاد بخاطر نورآفرینی شخصی و زیرپوستی برای دوستان

 

جایزه بهترین فیلم، به محمود احمدی نژاد بخاطر ساخت فیلم "در جستجوی چهار سال از دست رفته"

 

جایزه بهترین تهیه کننده به وزارت نفت جمهوری اسلامی بخاطر تامین کلیه هزینه های تکرار صحنه ها در هر وضعیت بدون محدودیت

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 14:30 | لینک ثابت |

ابراهیم نبوی - دوشنبه 17 فروردین 1388

خیلی اوقات خیلی چیزها شبیه خیلی چیزهای دیگر است. ‏
مثلا آقای هاشمی رفسنجانی شبیه قطار است، همیشه تا بیاید راه بیفتد باید هزار نفر آدم ‏سوارش بشوند، هیچ کس حق ندارد از جلویش رد شود، اگر کسی زیرش برود حسابش با کرام ‏الکاتبین است، هنوز نیامده صدای بوقش از دور می
رسد و اصولا به درد راههای دور می ‏خورد.‏

یا مثلا آقای خاتمی مثل لیموزین است، همیشه برق می زند، اما راه رفتنش یک عالمه هزینه ‏دارد. معمولا در گوشه ای پارک شده است، کسانی که آن توبودند همیشه تعریف می کنند و ‏می گویند خیلی لحظات خوبی را گذراندند.
برای راههای پر از چاله و چوله و ناهموار زیاد ‏مناسب نیست.‏
در عوض احمدی نژاد شباهت های زیادی به دوچرخه دارد:‏
اول: خیلی ساده است، یک زین دارد سوارش می شوی، یک بوق دارد صدا می دهد.‏
دوم: آینه ندارد، نمی تونی بفهمی پشت سرت چه خبر بوده یا چه خبر است.‏
سوم: هر کسی می تواند سوارش بشود، لزومی ندارد کار خاصی بکند.‏
چهارم: باید پابزنی تا برود جلو، اگر بیفتد توی چاله دهانت آسفالت است.‏
پنجم: آدم باهاش سریع تر می رود توی جاده خاکی.‏
ششم: به همون سرعتی که سوارش می شوی، به همون سرعت هم پیاده می شوی.‏
هفتم: بیشتر به درد شهرستان و مناطق دورافتاده می خورد.‏
هشتم: مردم باید انرژی زیادی مصرف کنند، تا مقدار کمی جلو برود..‏
نهم: هم دوچرخه و هم احمدی نژاد هر دو ساده ترین شکل یک موضوع پیچیده را دارند.‏
دهم: وقتی که کنارش بگذاری و سوار ماشین بشوی، می گویی: آخیش! راحت شدم
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 11:25 | لینک ثابت |

ابراهيم نبوي

در راستاي اينکه ميرحسين موسوي فعلا نامزد انتخابات است و احتمال دارد رئيس جمهور بشود، به همين دليل برخي شباهت هاي ناگزير ميان او و رييس جمهور فعلي را اعلام مي کنيم.. قبلا بايد تذکر بدهيم که اعلام شباهت ميان ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد، بخاطر اهانت به ميرحسين نيست، بلکه بخاطر انتخابات است، بالاخره هر کسي يک عيبي دارد... اولي (ميرحسين موسوي) با دومي (محمود احمدي نژاد) تفاوت هاي زير را دارد:

 

- اولي چون موقعيت بحراني بود انتخاب شد، اما دومي چون انتخاب شد موقعيت بحراني شد.

- اولي در عرض بيست سال دو بار مصاحبه کرده است، دومي در عرض هر دو سال بيست مصاحبه.

- هر دو دانشگاهي اند، اولي دانشگاه رفت و سپس مدير دولتي شد، دومي مدير دولتي شد و سپس به دانشگاه رفت.

- اولي چون جنگ پيش آمد نتوانست خوب کشور را اداره کند، دومي چون نتوانست خوب کشور را اداره کند، سعي کرد جنگ راه بيندازد.

- اولي بودجه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند، دومي بودجه داشت ولي عرضه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند.

- اولي چون فکر مي کند لخت است تا دوربين مي بيند فرار مي کند، دومي چون دوربين مي بيند حاضر است لخت مادرزاد بشود.

- اولي تند مي رفت چون همه دنبالش بودند و مي خواستند او را نابود کنند، دومي تند مي رود تا همه دنبالش بدوند.

- اولي دانشگاه و اداره را ول کرد و وارد بسيج شد و رفت به جنگ، دومي وارد بسيج شد و به دانشگاه رفت و کار پيدا کرد.

- اعضاي دولت اولي يک تعداد آدم 25 ساله بودند که سعي مي کردند جوري رفتار کنند انگار 50 ساله اند، دولت دومي يک گروه آدم 50 ساله اند که سعي دارند جوري رفتار کنند انگار 25 ساله اند.

- اولي وزرايش تازه از آمريکا برگشته  بودند، دومي تازه وزرايش مي خواهند بروند آمريکا را ببينند.

- کابينه اولي يک مشت بچه پولدار بودند که وقتي وزير مي شدند يا فقير مي شدند يا منفجر مي شدند، کابينه دومي يک مشت بچه فقير هستند که وقتي وزير مي شوند يا ميلياردر مي شوند يا منفجر مي کنند.

- زمان اولي آمريکايي ها مي خواستند تنگه هرمز را ببندند، ارتش ايران نمي گذاشت، حالا ايران مي خواهد تنگه هرمز را ببندد، ارتش آمريکا نمي گذارد.

- در زمان اولي نخست وزير و وزرا فکر مي کردند چون حکومت اسلامي است، نبايد به مردم دروغ بگويند چون مردم مي فهمند، اما در زمان دومي رئيس جمهور و وزرا مطمئن شدند که مردم مي فهمند، به همين دليل هر دروغي مي خواهند مي گويند.

- وزراي اولي را اگر از کابينه بيرون مي کردند، ميليونر مي شدند، وزراي دومي را اگر بيرون کنند، از گرسنگي مي ميرند.

- اولي چون تجربه نداشت اشتباه کرد، دومي دارد تلاش مي کنه بعد از سي سال اشتباهات اولي را به عنوان برنامه انجام بدهد.

- هر دو نفر شان يک هدف داشتند، اينکه با فقر و بي عدالتي مبارزه کنند، اولي موفق شد، دومي موفق نشد.

- اولي در " وضعيت قرمز" کشور را اداره مي کرد، دومي کشور را در "وضعيت سفيد" تحويل گرفت و در "وضعيت زرد" تحويل داد.

نتيجه گيري تاريخي: اگر موسوي و اعضاي کابينه اش در اين سي سال هيچ چيزي را نمي ديدند، هيچ تجربه اي پيدا نمي کردند و سعي نمي کردند اشتباهات شان را اصلاح کنند، مي شدند همين کابينه احمدي نژاد...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 3:13 | لینک ثابت |

ممنون از لیلا محمد زاده

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!»

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 13:29 | لینک ثابت |

فرستنده: نصیبه


--- وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد


وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای ! بیچاره شوهرش دلش به چی
خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه

 
وقتی یه دختر 25 ساله مجرده : طفلکی ! مونده رو دست خونوادش

 
وقتی یه پسر 35 ساله مجرده: الان دیگه پخته و با تجربه شده و بهش بهترین دخترا رو هم میدن
 
وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! چه دوره زمونه ای شده ؟ دخترا واسه شوهر پیدا کردن چه کارها که نمی
کنند!!!!!!
 

وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر باحال و دختر کشی ! ماشالا چه تریپی!!!!

 
وقتی یه دختر یه دونه bf داره : دختر فلانی رو دیدی !!؟؟ نمی دونی چه قدر .....

 
وقتی یه پسر 10 تا gf داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره که با 10 نفر رفیقه ، خوش تیپی هم دردسره دیگه

 
وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : به!!!!!!!!! عجب دست فرمونی داره

 
وقتی یه خانم یادش میره راهنما بزنه: ای بابا! زن رو چه به رانندگی ! برو قرمه سبزیت رو درست کن

 
وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه

 
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه 19/75: بله دیگه خانم ! وقتی صبح تاشب پای این تلفنی بچه بهتر از این نمیشه..اگه تو مادر بودی ....

 
وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه:هزار ماشالا!!!!!!! چه پسر با نمکی!!!

 
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده اصلا انگار نه انگار مرد اینجا نشسته!!!!

 
نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط 20 میلیون جهیزیه آورده تازه ناخن گیر هم نداره ، این عروس در شأن خانواده مانیست
 
باز هم همون مادر شوهر: گل پسرم یه خونه 40 متری تو نقطه صفر مرزی داره، دختره دیگه چی میخواد ؟ باید از خداشم باش
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 13:49 | لینک ثابت |

ممنون از لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:43 | لینک ثابت |

فرستنده:نازنین

1- داماد خَچَل : سن بين 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشيده، جسارت بسيار ، حماقت فراوان ، زود پشيمون ،زود رنج ، قرباني عواطف زودگذر يا مبادلات خانوادگي ، بچه اش از خودش بزرگتر!

 

2- داماد مَچَل : سن بين  19تا25 سال ، ژيگولي ، دانشجو ، سرباز ، رفيق باز، وابسته به پول بابائي ، بيکار ، آينده دار،  توي هر دامي که براش پهن کنن تلپي ميفته ، کيس مناسبي براي تور شدن، کم ظرفيت، يکي ميزنه يکي ميخوره !

 

3- داماد هَچَل : سن بين 25 تا 29سال، رسيده، حاضر آماده ، داراي کار و بار، فارغ التحصيل ،با کارت پايان خدمت، داراي شکستهاي عشقي فراوان، بسيار با تجربه ، دم به هرتله اي نميده ، عصا قورت داده ، کمي کج و معوج،  پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولي رضايت نميده!

 

4-  داماد کَچَل: سن بين 30 تا 37  سال ، گرفتار، درگير، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضي به رضاي خدا، دنبال زنان بيوه کم سن وسال ، مسئوليت پذير، درپي رفاه خانواده ، داراي کار و بار و خانه، قسمت هرکي بشه مبارکه !!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 12:43 | لینک ثابت |

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي...

فرستنده:ندا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:32 | لینک ثابت |
 

فرستنده:لیلا اکرمی

همه شماها قضیه زیر‌شلواری اصفهانی‌ها رو می دونید. یه زیر شلواری با خطوط راه راه بعضاً آبی- سفید یا سیاه – سفید. ولی آیا هیچ کدوم از شما تا به حال از خودتون پرسیدین بعد از عمر 5 الی 10 ساله این زیر‌شلواری‌های عزیز (این میانگین فقط در اصفهان دیده می شود) چه به سرشون میاد ؟
بعد از بررسی نتایج بدست اومده از سازمان بازیافت معلوم شد که هیچ موردی مبنی بر وجود چنین زیرشلواری‌هایی در زباله‌های اصفهان گزارش نشده است و طبق قانون بقای جرم نباید این اجسام نابود شده باشند. جواب این پرسش را می توان در تغییر کاربردی این زیر شلواری‌ها جستجو کرد
اولاٌ باید اصل علمی مهم زیر را پذیرفت
"در اصفهان زیر شلواری نابود نمی شود بلکه از حالتی به حالت دیگر در می‌آید"
بنابراین نتایج زیر صادق است:
اگر متوسط عمراستفاده را 7 سال فرض کنیم بعد از 7 سال این زیرشلواری ها تبدیل به شرت می‌شوند.
دو لنگه باقیمانده از شلوار به سه قسمت تقسیم می‌شود: یک قسمت تبدیل به پارچه نظافت (به قول اصفهانیش همون کهنه" کُنه")، یک قسمت تبدیل به دستگیره برای بلند کردن اجسام داغ در آشپزخانه و قسمت آخر تبدیل به روکشی برای در قابلمه می‌شود
لازم به ذکر است که شیء بوجود آمده در قسمت اول اگر تا پایان عمر کارایی داشته باشد که فَبِها. اگر بنا به هر دلیل عمر مفید خود را از دست داد سرنوشتی مشابه بند دوم در انتظارش است.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 15:27 | لینک ثابت |

آمريکا

8 ساعت کار

8 ساعت استراحت

2 ساعت ماندن در ترافيک

2 ساعت تفريح ناسالم

2 ساعت تماشای تلويزيون

2 ساعت کار با اينترنت

فرانسه

8 ساعت کار

6 ساعت استراحت

2 ساعت قدم زدن در خيابان

4 ساعت کتاب خواندن

2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون

2 ساعت خنديدن

ايتاليا

4 ساعت کار

8 ساعت خواب

4 ساعت غذا خوردن

6 ساعت حرف زدن

2 ساعت خيابان گردی

آلمان

8 ساعت کار

8 ساعت خواب

2 ساعت اضافه کار

2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی

2 ساعت مطالعه

2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا

8 ساعت کار

8 ساعت تفريح

4 ساعت خواب

4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی

8 ساعت تفريح همراه با کار

6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان

10 ساعت خواب

مصر

4 ساعت کار

8 ساعت خواب

8 ساعت کشيدن قليان

2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم

2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان

8 ساعت جستجوی کار

6 ساعت خواب

6 ساعت تماشای فيلم

2 ساعت جستجو برای محل خواب

2 ساعت برای رد شدن از خيابان

پاکستان

4 ساعت کار غير مجاز

8 ساعت خواب در حين کودتا

8 ساعت اعتراض عليه کودتا

4 ساعت فرا ر از دست پليس

ايران

8 ساعت خواب

8 ساعت استراحت

2 ساعت حرکت در ترافيک

1 ساعت کار

3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت

2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سياست

فرستنده: آقای پروا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |

فرستنده :نازنین



فتحعلي شاه به سفير ممالك محروسه در استامبول نامه اي نوشته است كه اصل نامه در موزه سلطنتي نگهداري مي شود. بامزه است. نشانه ميزان اطلاعات دولتمردان – البته آن روزهاي ايران – از اوضاع و احوال جهان است:

شاه به سفير خود مي نويسد
:

اول) بر ذمت تو لازم است كه به درستي تحقيق كني كه وسعت ملك فرنگستان چه قدر است و آيا كسي به نام پادشاه فرنگ وجود دارد يا نه. در صورت وجود داشتن پايتختش كجاست
.

دوم) فرنگستان عبارت از چند ايل است. آيا شهرنشينند يا چادرنشين و آيا خوانين و سركردگان ايشان كيانند
.

سوم) در باب فرانسه غوررسي خوبي بكن و ببين فرانسه هم يكي از ايلات فرنگ است و يا گروهي ديگر است و ملكي ديگر دارد. بناپارت نام كافري كه خود را پادشاه فرانسه مي داند كيست و چه كاره است
.

چهارم) در باب انگلستان تحقيق جداگانه و عليحده كن و بببين ايشان كه در سايه ي ماهوت و پهلوي قلم تراش اين همه شهرت پيدا كرده اند از چه قماش به شمار مي روند و از چه قبيل قومند و آيا اين كه مي گويند در جزيره اي ساكنند و ييلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهي است راست است يا نه. اگر راست باشد چطور مي شود در يك جزيره بنشينند و هندوستان را فتح كنند؟


پس از آن در حل اين مسأله ي ديگر كه در ايران اين همه به ذهن ما افتاده صرف مساعي و اقدام بنما و نيك بفهم كه در ميان انگلستان و لندن چه نسبت است آيا لندن جزوي از انگلستان است يا انگلستان جزوي از لندن است.

پنجم) به علم اليقين تحقيق كن كه كمپاني هند شرقي كه اين همه مورد بحث و گفت وگو است با انگلستان چه رابطه اي دارد
.....

ششم) از روي قطع و يقين غوررسي در حالت ينگي دنيا كن. در اين باب سرمويي فرونگذار
.

هفتم) و بلكه آخر تاريخ فرنگستان را بنويس و در مقام تفحص و تجسس بر اين كه اسلم شقوق و احسن طرق براي هدايت فرنگستان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن ايشان از اكل ميته

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |

این مطلب مهم هم یکی دیگر از وقایع رخ داده در فکولتی دیزاین دانشگاه یو پی ام میباشد. موضوع طبق معمول حول و حوش اتاق مطالعه دانشجویان دکترا رخ داده. شرح واقعه به این صورت بوده که گویا دیروز یکی از دختر خانمهای ایرانی که بعد از تلاش مستمر موفق به ازدواج شده بودند....همه رو چلو کباب ایرانی مهمون کرده بودند....و در این گیر و دار فکر میکنم یکی از همین دوستان جوان قدیمی یک غذا رو هم برای امروزش قایم کرده بوده....امروز ظهر که با خوشحالی به سراغ غذا میره میبینه که جا تره و بچه نیست....گویا یک نفر غذای ایشون رو میل کرده ....حالا شخص غذا باخته در جستجوی سارق غذا به هر دری میزنه و فکر میکنم کم کم کار به استخدام کارآگاه و انگشت نگاری هم برسه...حتی داشت شرحش رو توی لاگ بوکش هم مینوشت که بعدا به استادش نشون بده و بگه درگیر سرقت بوده و درس نخونده....از اونجایی که به این جانب هم مشکوکه خواستم بدینوسیله از همه دوستان خواهش کنم که مراتب تبری من رو به اطلاع این دوست غذا باخته برسونن و دوست خاطی هم خودش رو زودتر معرفی بکنه....ولی واقعا من اصلا از چلوکباب خوشم نمیاد امروزهم تازه ساعت ۱۲ اومدم دانشکده چون قبلش داشتم خورش بامیه می پختم....در ضمن من اگه جای دزده بودم به جایی که غذا رو بردارم توش سوسک میانداختم که تو هم دروغگو نشی....

به هر حال مراتب هم دردی من به دوست غذا باخته و تبریک به دوست ازدواج کرده رو بپذیرید....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 16:19 | لینک ثابت |
 

 

يك زن 107 ساله چيني كه در دوران جواني هميشه از ازدواج مي ترسيده است،‌ حالا در سن 107 سالگي به دنبال همسر مي گردد تا براي اولين بار در زندگي اش ازدواج كند و اميدوار است در اين سن و سال همسر دلخواه خود را پيدا كند.
به گزارش خبر نیوز ،او مي گويد«من حالا 107 سال دارم و تاكنون ازدواج نكرده ام و تنها دليل ازدواج نكردنم اين بوده است كه در كودكي شاهد اين بودم كه عمويم هميشه زن عمويم را كتك مي زد و زن بيچاره هميشه در حال گريه بود و به همين علت هميشه از ازدواج تصوير بدي داشته ام و فكر مي كردم همه آدم هايي كه ازدواج مي كنند زندگي شبيه آنها دارند».

اين خانم بعد از مرگ پدر و مادرش هم ازدواج نكرد و تا سن 74 سالگي در يك مرزعه كشاورزي مي كرد تا اين كه توان كار كردن را از دست داد.

در حال حاضر مقامات براي كمك به اين خانم در جستجوي داماد بالاي 100 سال هستند و از فاميل اين خانم هم خواسته اند كه اگر فرد مناسبي را پيدا كردند دست به كار شوند

این مطلب رو خانم نازنین فرستادن.ممنون از ایشون که به فکر همکلاسی های عزیز هستند چون ممکنه بعضی از همکلاسی ها در جستجوی دوشیزه ای چینی برای ازدواج باشند...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 19:32 | لینک ثابت |
 

(این مطلب از گزوه دریم لند تقریبا مربوط بود گذاشتم)

      

 -1در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:

*داشتن باشگاه بدنسازی

*داشتن حداقل یک مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران

*داشتن عکس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی

*بازگرداندن کمک های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!

*نکته:در صورتی که عضلات شکم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز(

 

 -2شهر تبریز از استان آذربایجان غربی.شرایط عبارتند از:

*تلفظ حرف ق

*ادای کلمات قلقلک و قوز بالای قوز بدون کوچکترین اشتباه!

*دانستن جواب مسئله 2×2 از لحاظ مختلف

*بلد بودن جوک های متعدد درباره بچه های تهران

*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به کمر و منفجر کردن کامیون حامل جوک های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

 

3- شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:

*توانایی قورت دادن سه کیلو تریاک

*توانایی عبور 20 کیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی

*داشتن مزرعه خشخاش

*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاکستانی

*داشتن کپی کارت ملی و رسید آزادی حداقل 10 گروگان

*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

ادامه شرایط خواستگاری در ادامه مطلب...

 

4- شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:

*نداشتن چشم طمع به برادر دوست دختر!

*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!

*برگه عدم سوپیشینه مبنی بر عدم درخواست از مهمانان برای گذراندن شب در منزل!

 *[....]  و [...]  (به دلیل اکران عمومی مجبور به سانسور بقیه شدیم)

 

5- شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:

*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*
دست و دلباز بودن

*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یکبار برگزاری مهمانی فامیلی

*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!

*راستگویی و صداقت!!!

 

6- شهر های سنندج و کرمانشاه از استان های کردستان و کرمانشاه.شرایط عبارتند از:

*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

*نداشتن سیبیل

*تعهد به خاک ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!

*نداشتن سابقه دعوا و قلدری

*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

 

7- شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:

*کوتاه کردن پشت مو و استفاده از عینک آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!

*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید

*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راکی- رامبو- جکی چان- بروسلی و بیل کلینتون

*نداشتن هیچ گونه ادعای مالکیت نسبت به برج ایفل – برج پیزا- مجسمه آزادی و برج میلاد!

*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

 

8- شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:

*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.

*آشنایی با اشیائی چون چمن- سبزه- قناری و سایر موجودات زنده ساکن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحیه آب زیر کاه و رندی

*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید

 

9- شهر رشت از استان گیلان. شرایط عبارتند از:

*ماندن در خانه به مدت حداقل 48 ساعت در ماه!

*داشتن انحنا در پشت کله به مقدار لازم

*عدم تجاوز طول بینی از طول باند فرودگاه مهرآباد!

 *عدم آشنایی با افراد آذری زبان (ترجیحا دوستان غیر رشتی نداشته باشد)

*دور انداختن کله مبارک ماهی قبل از طبخ و گرفتن رسید از مأمور شهرداری

*در این مورد به خصوص زوجه نیز متعهد میگردد در صورت غیبت شوهر صاحب بچه نشود

 

10- شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:

*داشتن تنها دو دوست دختر دیگر

*آشنا نبودن با معنی و مفهوم کلمات دودره- تلکه- تیغیدن و ....

*داشتن روحیه جوانمردی

*مرد بودن!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 11:32 | لینک ثابت |
 
ممنون از آقای پروا برای این مطلب که واقعا هم موضوعی مهم و سوال بر انگیز می باشد....


از اين به بعد به‌جاي واژه‌ي نادرست و بو دار چُسِ فيل بگوييم: ...

 

آيا مي‌دانيد چرا ما ايراني‌ها به ذرت بو داده مي‌گوييم چُسِ فيل؟

حتماً خيلي چيزها به ذهن‌تان مي‌رسد، اما صبر كنيد خيلي پيچيده‌اش نكنيد. اولين ذرت بو داده‌هايي كه در ايران به فروش مي‌رسيد محصول كارخانه‌ي آقاي چستر فيلد بود. ما ايراني‌ها هم كه در كوتاه كردن و از سر و ته اسم‌ها زدن استاديم، رفته رفته واژه‌ي چستر فيلد را به چُسِ فيل تقليل داديم!!! بيچاره آقاي چستر فيلد!!!

اما خوب است اين را هم بدانيد كه فرهنگستان زبان فارسي واژه‌ي مناسب براي ذرت بوداده را گُلْ بلال انتخاب كرده است. حالا اين به سليقه‌ي شما بستگي دارد كه هنوز هم بخواهيد به ذرت بو داده بگوييد چُسِ فيل يا از اين به بعد به جاي اين واژه‌ي نادرست مي‌گوييد گُلْ بلال؟!!! يا شايد هم همان ذرت بو داده را بيشتر مي‌پسنديد!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 18:22 | لینک ثابت |

 

اگه دو تا مرد خواستگار يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي
مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي
جز خودکشي نيست .

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن .

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن
اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق
مال اون ميشه .

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي
و مدتي مال دومي باشه .

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت
اونکه زنده مونده با خيال راحت به
مقصودش مي رسه .

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به
فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و
اين ماجرا دائما تکرار ميشه .

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه
پايين و غائله ختم ميشه .

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن .

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از
دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک
بي شوهر مي مونه .
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه .

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست
خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد
خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به
در کنه يا افسردگي مي گيره

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

اتومبیلى كه باراك اوباما سوار بر آن به كاخ سفید میرود آخرین مدل از كادیلاك لیموزین ساخته شده توسط جنرال موتورز است كه صرفا به حمل و نقل رییس جمهور اختصاص دارد و تحت نام Stagecoach تولید میشود. این اتومبیل امن ترین اتومبیل دنیاست كه در آن از آخرین تكنولوژى ارتباطى نیز استفاده شده است و وزنى حدود 8 تن دارد و به همین علت به آن لقب "هیولا" داده شده است. با وجود اینكه اطلاعات مربوط به این اتومبیل قابل انتشار نیست و توسط جنرال موتورز و سازمان امنیت آمریكا حفاظت میشود گفته میشود كه لایه اى محافظ از جنس فولاد، آلومینیم، تیتانیم و سرامیك به قطر 8 اینچ (20 سانتیمتر) بر روى بدنه آن قرار دارد كه باعث میشود وزن هر در آن با یك در كابین بوئینگ 747 برابرى كند، شیشه هاى این اتومبیل از جنس ضد گلوله و به قطر 5 اینچ (12.7 سانتیمتر) میباشند، هواى داخل كابین نیز تصفیه شده و سرنشینان را از حملات شیمیایى محافظت میكند. با وجود اینكه عمر مفید هر كدام از این اتومبیل ها حدود 10 سال است با شروع هر دوره ریاست جمهورى با مدل جدیدتر تعویض میشوند و مدل هاى قدیمى تر آنها براى حمل معاون اول رییس جمهور استفاده میشوند. موزه هنرى فورد شامل بزرگترین كلكسیون از لیموزین هاى روساى جمهور آمریكاست اما لیموزین مربوط به دوره جرج بوش به علت مسایل امنیتى در آن جاى نخواهد گرفت زیرا از 11 سپتامبر 2001 به تقاضاى سرویس امنیتى ایالات متحده لیموزین هاى ریاست جمهورى پس از پایان هر دوره نابود میشوند تا اسرار امنیتى آنان فاش نشود

این هم اتوبوسی که مینا با آن به دانشگاه میرود و اسرار امنیتی اون از ماشین اوباما هم بیشتره ...پس اصلا فاش نمیشود....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 14:8 | لینک ثابت |
 

۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه


۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن

۳: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين

 

۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين

۸: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين

۹: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين

۱۰: از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه

۱۱: در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين

۱۲: به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين

۱۳: وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين

۱۴: وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين

۱۵: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين

۱۶: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين

۱۷: بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

۱۸: شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين

۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين

۲۰: وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته

۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين

۲۲: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين

۲۳: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده

۲۴: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

۲۵: چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين

۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونين

۲۷: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين

۲۸: وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد

۲۹: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

۳۱: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

۳۲: توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين

۳۳: هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره

۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

۳۵: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

۳۶: دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

۳۷: عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

۳۸: پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

۳۹: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

۴۰: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

۴۱: موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

۴۲: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

۴۴: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

۴۵: توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

۴۶: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين

۴۷: يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

۴۸: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

۴۹: چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

۵۰: ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 18:4 | لینک ثابت |

فرستنده:الناز

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
 
فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

 
شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 
انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.


ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.


 
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

 
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

 
هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

 
ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

 
نتیجه گیری اخلاقی : عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 11:30 | لینک ثابت |

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید."

 

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"

 

كارمند تازه وارد گفت: "نه"

 

صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"

 

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره."

 

مدیر اجرایی گفت: "نه"

 

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 14:59 | لینک ثابت |
از اونجایی که خواهر دسته گل بنده (معصومه )دو سه سالی در اصفهان مشغول به تحصیل بوده....مثل اینکه همت به خرج داده و جواب بعضی از سوالات امتحانی درس ادبیات اصفهانی رو برام به صورت کامنت نوشته بود. من هم برای بالا رفتن معلومات همه دوستان عزیز این اطلاعات رو به صورت پست ویژه در اختیار همه قرار دادم .

معصومه:

تا جایی که بلدم برات جواب می دم خواهرش
سوال اول
یه زا آدمی بی معنی:آدم بی خودیه
بعضی اون بار:بهتر از دفعه ی قبل
زیاتی:زیاد . اضافی
سیفید:سفید
نه به ابلفضل:نه به ابولفضل
الای جونم مرگ شی:الهی جونم مرگ بشوید
صبا که روشنا میشد:وقتی صبح هوا روشن میشود
چندی ننرس:چقدر لوسه
همسادامون:همسایه هایمان
آ به دلی خوش:به سلامتی
می جورمش:پیداش میکنم.
پشت و پسلا:همون پشت مشتای خودمون
آی چیچی عار ننگس:باعث آبرو ریزی می باشد
دییونه:دیوانه
سوال دوم کاملآ شفاهی و تخصصی می باشد(حضوری جواب میدم)
سوال سوم
مالی از ما بیترونس:مالی(مال)از ما(از ما). بیترون(بهترون)اس (است)

نیمیباس:نیمی(نمی) باس(باید)
بخالدس:بخالد(دخالت) اس(است)
سوال چهار
کلمه ی تیارت به معنی تاتر
و پلان که در اینجا معنی پخش و پلا را می دهد(پخش و پلا هستند)
سوال پنجم
بر اساس اطلاعات من همه ی موارد مربوط به جانوران است
مگز:مگس
پاچه خیزک:آب دزدک
چوری:جوجه(البته این کلمه معنی دیگری هم دارد که به دلایلی از گفتن آن معذورم)
پشه کوری:پشه(ریز)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 12:15 | لینک ثابت |
مجله همشهري جوان، در شماره اخيرش ،191 ، ليستي حيرت انگيز از اسامي ايرانيان منتشر کرده که صاحبان اين اسامي، از سال هفتاد به اين سو براي تغيير نامشان، به ثبت احوال مراجعه کرده اند. در بين اسامي دختران اين اسم ها به چشم مي خورد: آشفته، آبجي مار، آواره، آفت، ادامه، ارزان، بانک ناز، آمريکا، برنج، خواننده، زابل، رادار، عرعر، غم انگيز، قيطان، کشمش، عکس و ... و در بين اسامي پسران: ببر، باقالي، عادي، سنجاب، کافر، ستم، کلاغ، مزاحم، مسکو و ... !

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 8:55 | لینک ثابت |

موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند .

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است . يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند .

فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند .

دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي " ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان ...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم ."

پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است .

فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند .

شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند . با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند . نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد .

گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد . كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است .

سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند.. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد ..

پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند .

پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد .

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 10:0 | لینک ثابت |

 


فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 8:10 | لینک ثابت |

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند. يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: متشکرم! از طرف مادر زنت. زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: "متشکرم! از طرف مادر زنت 


نوبت به داماد آخرى رسيد زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود. پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى "پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: "متشکرم! از طرف پدر زنت

فرستنده: نازنین

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:1 | لینک ثابت |

.
علت قبول نشدن در کنکور!؟!؟ و درس نخوندن های همه....


چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 7:51 | لینک ثابت |
فرستنده:ندا

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 8:29 | لینک ثابت |

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از

میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته

بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها

 نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل

را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش

گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن

کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف

نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره

و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با

یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به

داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید

و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه

بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با

چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در

حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید

 

 

چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  اعمال  کرد!

ممنون از نازنین برای ارسال این مطلب

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 8:21 | لینک ثابت |
گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.  عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!

 

فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 8:11 | لینک ثابت |
فرستنده:Dream Land GROUP

Case One

جنس: دختر

مکان: شمال اورگان، غرب ولايات المتحده

سن: بين بيست تا بيست و پنج

تحصيلات: فوق ليسانس رشته زيست شناسي، ليسانس بيوشيمي، دانشجوي دکتراي ميکروبيولوژي

موضوع پايان نامه: تاثير ميکرو ارگانيک هاي هوازي در محافظت گياهان شاخه کريپتوناموس در برابر گرمايش جهاني

يک صحنه در حال فعاليت: دراز کشيده روي سينه، … در حال فيلمبرداري از تغييرات سبزينه يک گياه 4.5 سانتي متري در اراضي حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.

فعاليت هاي اجتماعي: عضو انجمن طرفدارن محيط زيست دختر زير سي سال غرب آمريکا، عضو گروه حاميان طبيعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهيانه گروه دانشجويان حافظ محيط زيست، عضو انجمن فارغ التحصيلان ارشد زير سي سال، صاحب سايت اجتماعي "فمينيست هاي مذکر گرا" ، شعار نويس گردهمايي هاي بزرگ برابري طلبانه همجنس گرايان کاليفرنيا….

آخرين باري که يک مجله مد را ورق زد: سه سال پيش…وقتي که در اتاق انتظار دفتر يک وکيل زن نشسته بود.

نوع لباس:شلوار جين..کفش کوهنوردي..تي شرت سفيد با نوشته Peace Now

نوع آرايش: ترم سوم دانشگاه فهميد مانيکور پديکور چيست!!

قد:مايکل جکسون منهاي 20 سانت


تعداد اس ام اس دريافتي: روزي سه تا

موضوع قالب اس ام اس:"رسيدي خونه عزيزم؟"

موضوع جالب روي دست: موي بلند در ناحيه ساعد

موسيقي مورد علاقه: کانتري

بيماري يا نارسايي: عطسه زياد موقع طلوع آفتاب

محتويات داخل کوله: دستمال کاغذي، گوشي موبايل بلک بري، لپ تاپ، دفتر يادداشت، عينک دودي، دو سه تا خودکار، يک هندبوک رفرنس گياه شناسي.. بليط مترو


------------ --------- ---


Case Two

جنس: دختر

مکان: شمال غرب تهران، ايران

سن: بين بيست تا بيست و پنج

تحصيلات: فوق ديپلم برق شاخه الکترونيک ، دانشجوي ليسانس کامپيوتر شاخه نرم افزار

موضع پايان نامه: تاثير زبان برنامه نويسي C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر

يک صحنه در حال فعاليت: دراز کشيده به پشت روي تخت، با خودکار اشعار ترانه جديد امينم روي ساعد دست نوشته مي شود.

فعاليت هاي اجتماعي: تجمع در يک 206 با همکلاسي ها و کل دست فرمان با پسري که کمري دارد.

آخرين باري که يک مجله مد را ورق زد: ديشب، ساعت دوازده و نيم…. در خانه دانشجويي دوستان

نوع لباس: شلوار پلنگي گشاد، تي شرت مشکي با عکس "50 سنت" ، کتاني به سايز 52

نوع آرايش: لب- بريتني، مو- کامرون دياز، تتو ابرو- آنجلينا جولي،سايه- شقايق فراهاني، سينه- رنه زوئلنگر

قد: يک چهار پايه + 20 سانت!!


تعداد اس ام اس دريافتي: روزي 167 تا

موضوع قالب اس ام اس: جغرافيا،فمينيسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسي، عشق، روابط زن و شوهر، شب، مشاوره جنسي و کلمات قصار آنتوني رابينز

موضوع جالب روي دست: جاي تيغ روي مچ

موسيقي مورد علاقه: هيوي متال

بيماري يا نارسايي: سوء تغذيه، ميگرن مزمن، افسردگي شديد، زخم معده، پوکي استخوان، ريزش مو، عرق کف دست، پرخاشگري

محتويات داخل کوله: کبريت، چاقو، ام پي تري پلير، گيم دستي پلي استيشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه، مهره مار، يک اتود، سي دي آهنگ هاي رضا پيشرو و زدبازي.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد...


چون در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 8:23 | لینک ثابت |
فرستنده:لیلا

روزی کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشی دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»
- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتی دهی تا ايران امروز را بررسی کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايی از تو نداشته باشم.
- چرا چنين چيزی را ميخواهی؟ به جز اين هرچه بخواهی برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !
- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ی سالها نيکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنين کنی بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گويم.
خداوند يکی از فرشتگان خود را برای همراهی با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...
- ميتوانی مرا بين مردم ببری؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...
کوروش برای اينکار ذوق و شوق بسياری داشت اما به زودی نااميدی جای اين شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی،کسی به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.»

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …
-هرگز پيش از اين چنين نام هايی نشنيده بودم !!!
فرشته گفت: « اين اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
- اعراب؟!!!
- بله.تو آنها را نميشناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردی، و حتی چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: «يعنی ميگويی وحشی ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...
سکوت مرگباری بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: «تو می دانی که من جز ايزد يکتا را نمی پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آيينی الهی هستند؟
-در ظاهر بله
کوروش خوشحال شد: «خدای را سپاس! چه آيينی؟
- اسلام
-چگونه آيينی است؟
-نيک است
و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معنی «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت های زيادی بر قلبهای مردم حکومت می کند
-نقشه فتوحات ايران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
و فرشته چنين کرد
-همين؟
کوروش باورش نمی شد. با ناباوری به نقشه می نگريست...
پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...
-خيلی دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعی را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد
و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستی شما از کجا می آييد؟» کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او يک تروريست متحجّر است.
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
-مرا به آرامگاهم بازگردان
فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلی چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادی، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان های سياسیو...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم
و فرشته گريست...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 9:4 | لینک ثابت |

 


رئیس جمهور آنها انتخاب شد و رئیس جمهور ما یک سال دیگر هنوز سرکار است، البته ما ‏هم حدود یک سال و نیم دیگر هنوز سرکاریم، رئیس جمهور آنها انتخاب شد و در اولین ‏مصاحبه مطبوعاتی اش سخن گفت و مورد توجه قرار گرفت. رئیس جمهور ما هم برای او ‏نامه نوشت و بلافاصله هم نامه را تمبر زد و فرستاد و منتظر نشست تا جوابش بیاید. مطلبی ‏که می خوانید بررسی برخی مختصات، نقاط برجسته و فرورفته، عوامل حاشیه ای و اصلی، ‏نکات مورد نظر و از نظرافتاده در مورد رئیس جمهور آمریکا و رئیس جمهور ایران است.‏

رئیس جمهور آنها: باراک حسین اوباما
نام: حسین
محل تولد: هونولولو
محل تولد والدین: پدر اولی(کنیا، آفریقا)، پدر دومی( اندونزی)، مادر( آمریکایی با ریشه ‏آلمانی و ایرلندی)‏
رابطه با پدر: پدرش را از دو سالگی به بعد فقط یک بار دید و در موردش یک کتاب نوشت.‏
سن: 44 سال ‏
نوع انتخاب: رقیبش نظامی بود، به همین دلیل انتخاب شد.‏
قد: ده سانت بلند تر از قد متوسط مردم‏
نوع عینک: عینک ندارد‏
نامه نویسی: هر هفته به بیست نامه علاقمندانش و دو نامه رهبران جهان پاسخ می دهد.‏
لباس: توسط بهترین خیاط شهر دوخته شده است و مشاور تشریفاتش آن را ست کرده است.‏
نوع لباس همسر: کت و دامن، خوش لباس ترین زن سال. ‏
تحصیلات: لیسانس و فوق لیسانس پنج سال، دکترای هاروارد سه سال، دوازده سال تدریس.‏
واکنش در مورد خاورمیانه: ابتدا نرم ترین موضوع را داشت، بعد بتدریج موضع تندی گرفت.‏
نحوه تصمیم گیری: با حضور ده مشاور‏
یک روز پس از انتخابات: همه مردم احساس قدرت می کردند و از خوشحالی می رقصیدند.‏
موضوع پایان نامه: نقش قانون اساسی در توسعه دموکراسی و آزادی مدنی
حقوق بشر: یکی از موضوعات مهم زندگی در ده سال گذشته. ‏
برنامه روزهای آخر هفته: ماندن در کاخ سفید و آشپزی برای همسر و بچه ها.‏
مهارت های فردی: بسکتبال، نواختن گیتار، آشپزی، رقص، تفریح با همسر و فرزندان.‏
جلوی دوربین: دوربین را نمی بیند و همان کار معمول اش را می کند.‏
آرایش مو: معمولا موهایش به اندازه یک سانتی متر بلند است.‏
موضوع جالب دوران دانشگاه: رئیس نشریه تخصصی بخش حقوق دانشگاه هاروارد بود.‏
آخرین فیلم دیده شده: هفته قبل یک فیلم وسترن دید.‏
بیماری یا نارسایی جسمی: در سن ده سالگی زمین خورد و پایش شکست.‏
وضع سابق خانواده: اعضای خانواده پدری اش در آفریقا و اعضای خانواده همسرش در یک ‏محله قدیمی شیکاگو هستند.‏
وضع کنونی خانواده: اعضای خانواده پدری اش در آفریقا و اعضای خانواده همسرش در یک ‏محله قدیمی شیکاگو می مانند.‏

رئیس جمهور ما: محمود احمدی نژاد
نام: محمود
محل تولد: ارادان
محل تولد والدین: پدر اولی و دومی( ارادان)، مادر( ارادان)‏
رابطه با پدر: همیشه با پدرش بود و هیچ وقت درباره اش حرفی نمی زند.‏
سن: 51 سال ‏
نوع انتخاب: رقیبش غیرنظامی بود، به همین دلیل انتخاب شد.‏
قد: بیست سانت کوتاه تر از قد متوسط مردم
نوع عینک: عینک طبی در جلسه، عینک دودی در سخنرانی
نامه نویسی: دفترش هر هفته صد هزار نامه مردم را بدون پاسخ بایگانی می کند و سالی ده ‏نامه اش برای رهبران جهان بدون پاسخ می ماند.‏
لباس: توسط مسوول تشریفاتش در چهار اندازه خریده شده و هر بار یکی از آنها را با جوراب ‏سفید می پوشد.‏
نوع لباس همسر: عینک دودی ‏
تحصیلات: لیسانس در هشت سال، فوق لیسانس پنج سال، دکترا در بیست دقیقه، دوازده سال ‏تدریس در تهران در هنگام فرمانداری در اردبیل.‏
واکنش در مورد خاورمیانه: ابتدا تندترین موضوع را می گیرد، بعد به زور وادار می شود ‏کاملا عقب نشینی کند.‏
نحوه تصمیم گیری: در حضور ده هزار نفر در هنگام سخنرانی در یک شهرستان
یک روز پس از انتخابات: همه مردم احساس وحشت می کردند و نمی دانستند چه خاکی به ‏سرشان بریزند.‏
موضوع پایان نامه: نقش سوراخ و تونل در شهرسازی ‏
حقوق بشر: یکی از مهم ترین مشکلات دوره ریاست جمهوری. ‏
برنامه روزهای آخر هفته: سفر به آمریکای لاتین یا سخنرانی در مشهد و قم و شهرستان.‏
مهارت های فردی: ‏
فوتبال، دروغ گفتن بدون اینکه تغییر حالت دهد، محاسبه بودجه کشور بدون نیاز به کامپیوتر و ‏ماشین حساب، داستان پردازی در حین سخنرانی، سووال کردن از خبرنگاران.‏
جلوی دوربین: غیر از دوربین هیچ چیز را نمی بیند.‏
آرایش مو: معمولا موهایش به همان حالتی است که صبح از خواب بیدار شده است.‏
موضوع جالب دوران دانشگاه: در دوره فوق لیسانس استادانش موفق به دیدنش شدند. ‏
آخرین فیلم دیده شده: فیلم محمد رسول الله را چهار سال قبل برای نهمین بار دید.‏
بیماری یا نارسایی جسمی: بی اشتهایی، ناراحتی عصبی، بی خوابی، احساس خستگی مفرط، ‏کم خونی، ضعف، مشکل توهم، آلزایمر انتخاباتی، پارانویا، وسواس.‏
وضع سابق خانواده: اعضای خانواده اش در یک روستای اطراف گرمسار زندگی می کردند.‏
وضع کنونی خانواده: اعضای خانواده اش در دفتر ریاست جمهوری کار و در تهران زندگی ‏می کنند.

سید ابراهیم نبوی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 14:43 | لینک ثابت |
 
دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست، حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش كمانگير معتاد شده، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي، راستي چي به سر ما اومده؟؟!!
فرستنده:آقای پروا
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |
هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد، واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد -  (فرستنده:امیر)

 Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ] (1): To get Ph.D without having B.Sc. (2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents. - Kordanification( n.) (1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford) (2): The relationship between happiness and telling a big lie. (3): A method in order to gain Self confidence. - Kordanism(n. ) (1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation) (2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 17:46 | لینک ثابت |

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.. زن مکالمه را کشف کرد و شایعه اختراع شد!

 مرد قمار را کشف کرد و کارت‌های بازی را اختراع کرد. زن کارت‌های بازی را کشف کرد و جادوگری اختراع شد!

 مرد کشاورزی را کشف کرد و غذا اختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی را اختراع کرد!

 مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد. زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد. ولی زن همچنان مشغول خرید بود!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 14:24 | لینک ثابت |
 
 (فرستنده: نارنین)


> *My father came out, and I will take out your father(پدرم در آمد و پدر
> تورا هم در ميارم)
> *May they take away your 'dead washer'! (مرده شورتو ببرن!)
> *Ghosts of your stomach! (ارواح شکمت!)
> *Don't put a hat on my head! (سرم کلاه نگذار!)
> *Why are you selling me wet wood?? (چراهيزم تر بمن مي فروشي?)
> *Light up my homework! (تکليفم رو روشن کن!)
> *His donkey passed the bridge. (خرش از پل گذشت)
> *Cut tail! (دم بريده)
> *What kind of dirt shall I put on my head? (چه خاکي بر سرم بکنم?)
> *His head is playing with his tail! (سرش با دمش (..) بازي مي کنه!)
> *Pull your carpet out of the water! (گليمتو از آب بکش!)
> *Happiness has hit you under your stomach! (خوشي زده زير دلش!)
> *Punch you so hard that electricity will come out of your eyes!(چنان
> بزنم که برق از چشمت بپره!)
> *Snake Venom! (زهر مار !)
> *Disease! (مرض!)
> *Pain without a cure! (درد بي درمون!)
> *He thinks he has fallen out of an elephant's nose?!(فکر مي کنه از
> دماغ فيل افتاده?!)
> *Dog's mustache (سگ سبيل)
> *I'll take out your eyes! (چشتو در ميارم!)
> *Your step on my eye! (قدمت روي چشمم!)
> *May I be sacrificed for you! (قربونت برم!)
> *You have seen camel; you haven't seen. (شتر ديدي نديدي.)
> *Don't drop worms! (کرم نريز!)
> *He does long tongue!! (زبون درازي مي کنه!!)
> *Donkey into donkey!!! (خرتوخره!!!)
> *They are like an elephant and a tea cup! (مثل فيل و فنجون مي مونن)
> *Don't put watermelon under my arms! (هندونه زير بغلم نده!)
> *I'll make you one with the wall! (با ديوار يکيت مي کنم!)
> *I wanted to see who my nosey person is?! (ميخواست ببنم فضولم کيه?!)
> *Don't look at me left left!! ( بهم چپ چپ نگاه نکن )
> *Painted us black! (مارو رو سياه کرد!)
> *The door to the pot is open, where is the integrity of the cat? (در
> ديزي بازه حياي گربه کجا رفته?)
> *You can't ride a camel bending, bending! (شتر سواري دلا دلا نمي شه!)
> *The blind read! (کور خونده!)
> *The dog was hitting, the cat was dancing! (سگ ميزدگربه مي رقصيد!)
> *You brought my life up to my lip! (جونم و بلبم رسوندي!)
> *My soul reached my lips! (جونم بلبم رسيد!)
> *Inside head eater!! (توسري خور!!)
> *It's hit my head! (زده به سرم!)
> *Blind cat! ('گربه کوره!)
> *My head whistled! (سرم سوت کشيد!)
> *My job is done. (کارم تمومه.)
> *Burnt father! (پدر سوخته!)
> *His mouth still smells like milk! (هنوز دهنش بوي شير ميده!)
> *I haven't said anything to her and she has grown a tongue! (هيچی بهش
> نگفتم، زبون در آورده!)
> *I hope your eyes go blind! (چشمت کور!)
> *I grabbed it out of his belly. (از دلش در آوردم.)
> *One is too little, two is sad, the third is sure. (يکي کمه دوتا غمه
> سومي خاطر جمعه.)
> *It was hitting and banging! (بزن بکوب بود!)
> *May your hand not hurt. (دستت دردنکنه.)
> *May your head not hurt. (سرت درد نکنه.)
> *Don't be tired! (خسته نباشي!)
> *I hope your mind goes up! (فهمت بره بالا!)
> *Choke!!! (خفه شو!!!)
> *Killed the cat by the honeymoon suite! (گربه رو دم حجله کشت!)
> *Not coming not coming, when coming, two two coming!! ( نمياد نمياد
> وقتي مياد دوتا دوتا مياد!)
> *No daddy!!! (نه بابــــــا!!!)
> *Go daddy!!! (برو بابــــــــْآ !!!)
> *Let's hit and go! (بزن بريم!)
> *One pot tells the other pot your face is black?! (ديگ به ديگ ميگه روت سياه?!)
> *Make him a donkey! (خرش کن!)
> *Come short! (کوتاه بيا!)
> *Money is not the bear's grass!! (پول علف خرس نيست!!)
> *A hundred years to these years! (سد سال به اين سال ها!)
> *Your warm breath! (دمت گرم!)
> *Her stomach is happy. (دلش خوشه.)
> *My stomach is tight. (دلم تنگه.)
> *My stomach burned for her! (دلم براش سوخت!)
> *Stomach to stomach has a path! (دل به دل راه داره!)
> *Big bear! (خرس گنده!)
> *Stomach is not in his stomach!! (دل تو دلش نيست!)
> *It doesn't have math or books! (حساب کتاب نداره!)
> *I'll eat your liver! (جيگرتو بخورم!)
> *Sink your teeth into liver a little bit! (يک کمي دندو رو جيگر بذار!)
> *One gear! (يک دنده!)
> *Dirt on your head!! (خاک برسرت!!)
> *My stomach is making salt! (دلم شور مي زنه!)
> *I died from laughter. (از خنده مردم.)
> *It is from my God! (از خدامه!)
> *He was stuck between the earth and the sky. (مونده بود بين زمين و آسمون.)
> *From each of her fingers a talent rains! (از هر انگشتش هنر ميباره!)
> *Make your hat the judge! (کلاهتو قاضي کن!)
> *I won't even give you a non-curing disease! (درد بي درمون هم بهت نميدم!)
> *A flower has no front or back! (گل پشت رو نداره!)
> *Without dad and mom! (بي پدر مادر!)
> *He put a finishing stone! (سنگ تمام گذاشت!)
> *His health is a ball! (حالش توپه!)
> *I know him like the palm of my hand. (مثل کف دستم مي شناسمش.)
> *Have I smelled the palm of my hand?? (مگه کف دستمو بو کردم??)
> *She hits one handed! (يک دستي مي زنه!)
> *Without back of work! (پشتکارنداره!)
> *Donkey head! (کله خر!)
> *Wind hitter. (باد بزن.)
> *Water puller. (آب کش.)
> *Hat lifter! (کلاه بردار!)
> *You are the darling of my stomach. (عزيز دلمي )
> *She is very heavy and colourful! (خيلي سنگين رنگينه!)
> *Don't make yourself spoiled!! (خودتو لوس نکن!!)
> *Drink of life! (نوش جان!)
> *Unknowledgeable in salt!! (نمک نشناس!!)
> *Without salt! (بي نمک!)
> *With salt! (با نمک!)
> *Without steam! (بي بخار !)
> *Don't be narrow and orange!! (نازک نارنجي نباش!!)
> *You ate my head!! (سرمو خوردي!!)
> *Again the same soup and the same bowl!! (بازهم همان آش و همان کاسه!!)
> *Your eyes see beautiful! (چشمتون قشنگ مي بينه!)
> *May your eyes be bright! (چشمتون روشن!)
> *He took her tear out! (اشکشو در آوردي!)
> *Her colour has jumped away! (رنگش پريده!)
> *The patient stone. (سنگ صبور.)
> *Your place is very empty! (جات خيلي خاليه!)
> *One hand has no voice. (يک دست سدا نداره.)
> *I want the donkey and the dates. (هم خرو ميخواد هم خرمارو.)
> *My new sleeve, eat rice!! (آستين نو بخور پلو!!)
> *Her friendship is like the friendship of Auntie Bear! (دوستيش مثل
> دوستي خاله خرسه اس!)
> *She still has two and a half swallows left!!! (هنوز دوقورت و نيمش باقيه!!!)
> *Don't see how tiny the pepper is, break it and see how sharp it is!
> (فلفل نبين چه ريزه بشکن ببين چه تيزه!)
> *One crow, forty crows! (يک کلاغ چهل کلاغ!)
> *Hear and don't believe! (بشنو و باور نکن!)
> *Leave it alone, it's not male male, or female female! (ولش کن نه نر
> نره نه ماده ماده!)
> *If you're a crow, then I'm a baby crow! (اگه تو کلاغي من بچه کلاغم!)
> *The onion has been hanging out with the fruit!! (پياز هم خودشو قاطي
> ميوه ها کرده!!)
> *Which instrument of yours should I dance to?? (با کدوم سازت برقصم??)
> *May God never subtract you from brotherhood! (خدا از برادري کمت نکنه!)
> *My stomach became a kabob! (دلم کباب شد!)
> *Die for someone who will have a fever for you! (براي کسي بمير که برات بميره!)
> *Fartnose! (گوز دماغ!)
> *Ouch life/soul!! (آخ جوووون!!)
> *My veins and roots came out!! (رگ و ريشه ام در اومد)
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين

مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را

ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد،

برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند

باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي

کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان

عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

ادب : یعنی كمك به یك خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به كمك احتیاج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بیشتر تقلب كند
الكل : مایه گرانبهایی كه همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را
اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند
ایده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی كه در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ایده آل : شوهر كر و زن لال
بوسه : تصادفی كه فقط یك سیلی به آدم ضرر می زند
بیست سالگی : دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضویكه چشم چرانها با آن ارتزاق می كنند
خسیس : كسی كه وقتی خانه اش آتش می گیرد برای اینكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود
خوش بین : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت
دست : عضوی كه در سینما نزد صاحبش بند نمی شود
دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود
رفیق : كسی كه همیشه به شما مقروض است
سوءظن : سعی در دانستن چیزیكه بعدا" انسان آرزو می كند ای كاش آنرا نمی دانست
سینما : جایی كه پشت سر شما حرف می زنند
عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن باید عشق تازه تری پیدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنش اورا می بوسد صورتش ماتیكی نمی شود
سنجاق قفلی : تنها قفلی كه بدون كلید باز می شود
مرد مجرد : كسی كه هنوز عیوبی دارد كه خود نمی داند
معجزه : دختر خانمی كه زنگ آخر جیم شود و به سینما نرود
موش : خانم هایی كه نصفه شب به جیب شوهر هایشان شبیخون می زنند
هالو : شوهری كه دستكش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 23:37 | لینک ثابت |
 
business article