تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم..
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

این مطلب رو کسی برای من فرستاده من که قبول دارم حرفاشو نمیدونم......

مشهد

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:31 | لینک ثابت |
فرستنده: سپیده

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
 را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
 آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
 است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
 تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه
 بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا
 يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم
 كه اينطوري فايده ندارد. پس يك
 دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا
 مرا ببخش 
هی
 با خود فکر می کنم ، چگونه است که
 ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
 و وضع مان این است و آنها ، در آن سر
 دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
 است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق
 است یا در نوع ریختن و خوردن
 
دکتر شريعتي

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 12:7 | لینک ثابت |
 فرستنده:ندا
 
۱۶  آذر به انقلاب ختم می شود.ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد.اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد. جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند.جمهوری اسلامی با رسیدن به خیابان رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است.

 

     ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.

 

     سفارت انگلیس هم در خیابان جمهوری اسلامی قرار دارد.سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک است.

 

     اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت.

 

     خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.

 

     پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.فقط اسمش عوض شده.جهت همان جهت و شیب همان شیب است.

 

     خیابان نبرد به پیروزی می رسد.

 

     ... و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

در کتاب معاد نوشته ایت اله دستغیب شیرازی ایشان از پیامبر اسلام نقل قول

می کنندکه رسول خدا فرمود:

هر مومن که شهید می شود در بهشت قصری انتظارش را می کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره دارای 70 تخت است و بر هر تختی 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشی 70 حوری نشسته و انتظار ان شهید کشته شده در راه اسلام را می کشد .

 

با بررسی این سخن و با یک ضرب ساده ریاضی می توان به این نتیجه رسید که بر طبق سخنی که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوری یعنی رقمی معادل 24010000(حدود 24 میلیون ) حوری بهشتی فقط در انتظار یک شهید اسلامی می باشد .

 

با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2058000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زيربناي 200 متر در 200 مترو 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي.

 

با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد.

(ممنون از فرستنده....البته این یک نمونه بود و از این دست زیادند...)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 12:26 | لینک ثابت |
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

«  دکتر علي شريعتي  »

به سه چيز تکيه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .     «  دکتر علي شريعتي»

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست

-----------------------------------------------------------

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

 

-----------------------------------------------------------

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

هرگز نخواب کورش

 

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد            

بابا ستاره اي در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکيد،

البرز لب فرو بست         

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


ديو سياه دربند،

آسان رهيد و بگريخت                

رستم در اين هياهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد،

زاينده رود خشکيد                

زيرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا،

نامي دگر نهادند                     

گويي که آرش ما،

تير و کمان ندارد

درياي مازني ها،

بر کام ديگران شد            

نادر!  ز خاک برخيز،

ميهن جوان ندارد


دارا ! کجاي کاري،

دزدان سرزمينت          

بر بيستون نويسند،

دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي،

فريادمان بلند است            

 اما چه سود،

اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است

 

اين بيرق کياني             

اما صد آه و افسوس،

شير ژيان ندارد


کوآن حکيم توسي،

شهنامه اي سرايد                

شايد که شاعر ما

ديگر بيان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

اي مهرآريايي               

بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد

ممنون از ناهید برای فرستادن مطلب
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 14:41 | لینک ثابت |


فرستنده:جاری کوچیکه

 

باد می وزد


میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است. . .


زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


دوست داشتن بهترین شکل مالکیت


و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


خوب گوش کردن را یاد بگیریم…  



گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه. . .  

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره. . .  

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد


ولی راه به جائی نخواهد برد. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان


یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده. .


( وین دایر)


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   


اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی



بدست خواهی آورد. . .


  
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی


 
فردا میشکند دگری قلب تو را  . . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


  زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند. . .  

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست. . .


  
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست


که اگر پیدا کردی قدرش را بدان.. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست. . .  

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *    


به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است. . .  



 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ، نمیتونه آینده کسی باشه. . .  

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد


صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش. . .  

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری



واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش. . .



 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت


بازم بهش فرصت جبران را بده. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   


همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست


و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت / برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت. . .  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی


که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی. . ..  


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


برنده میگوید مشکل است اما ممکن


بازنده میگوید ممکن است اما مشکل. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  



فرق است بین دوست داشتن و داشتن  دوست



دوست داشتن امری لحظه ایست


ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی!



وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی عاشق می شوی. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


علف هرز چیه؟؟!  


 
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده. . .


 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛



با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود


 
شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.. . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند... . .  


  
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  


 
تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است


 
پس همیشه امید داشته باش. . .

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 14:57 | لینک ثابت |

There are two days in every week about which we should not worry; two days which should be kept free from fear and apprehension.

 

One of these days is Yesterday with all its mistakes and cares, its faults and blunders, its aches and pains. Yesterday has passed forever beyond our control. All the money in the world cannot bring back Yesterday. We cannot undo a single act we performed; we cannot erase a single word we said. Yesterday is gone forever.

The other day we should not worry about is
Tomorrow, with all its possible adversities, its burdens, its large promise and its poor performance; Tomorrow is also beyond our immediate control. Tomorrow's sun will rise, either in splendor or behind a mask of clouds, but it will rise. Until it does, we have no stake in Tomorrow, for it is yet to be born.

 

This leaves only one day, Today. Any person can fight the battle of just one day. It is when you and I add the burdens of those two awful eternities, Yesterday and Tomorrow, that we break down. It is not the experience of Today that drives a person mad, it is the remorse or bitterness of something which happened yesterday, and the dread of what Tomorrow may bring

Let us, therefore,
Live but one day at a time

ممنون از جاری کوچیکه برای ارسال مطلب 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 10:15 | لینک ثابت |
مطلبی اندر وصف قضات مسلمان....گزیده امثال و حکم صفحه ۱۰

مردی لاشه سگ خویش را در قبرستان مسلمین مدفون ساخت. مردمان وی را بگرفتند و سخت بکوفتند و نیمه جان به قاضی بردند. قاضی به سوختن او فرمان داد. مرد الحاح کرد که مرا سخنی مانده اگر قاضی اجازت فرماید بگویم. قاضی رخصت داد و گناهکار گفت: چون اجل این سگ برسید امری عجیب پدید گشت یعنی به ناگاه مهر زبان حیوان بشکست و مانند ما آدمیان به سخن در آمد. مرا به نام خواند و وصیت کرد که بدره زر زنیاکان به ارث دارم و در زیر فلان سنگ به صحرا نهاده ام تا نفسی زمن باقیست بدانجا شو سنگ بردار و مرده ریگ برگیر و آنگاه که وداع فانی گویم جسد مرا به جوار صلحا به خاک سپار و نیمه زر نزد یکی از قضات اسلام بر تا در تخفیف عقوبات من در امور خیریه صرف کند و مرا به دعای خیر یاد فرماید. من چون سخن گفتن سگ بشنیدم به سرعت به بیابان شتافتم و زر بیافتم و اکنون آن بدره بر جای است.....قاضی به طمع نیمه زر گفت: سبحان الله این حیوان بی شبهه از احفاد سگ اصحاب کهف بوده و البته از تدفین چون او شریف نسبی در گورستان مسلمانان بر تو حرجی نیست...آن مرحوم دگرباره چه گفت؟

مرد چون به حکم صریح قاضی بر حیات خود ایمن شد نفسی به آسودگی بر آورد و گفت: ایها القاضی! از سگ رمقی بیش نمانده بود مرا بدید و اب در دیدگانش بگشت و شمرده و روشن به مسمع عدول حاضر گفت: زنهار! زنهار! ماترک من به قاصی این محلت نبری که مردی سست ایمان است. ترسم این مال را نیز چون دگر وجوه بر در هوای خویش خرج کند و بار گران عصیان همچنان بر من باقی بماند...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 14:7 | لینک ثابت |

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد


                                                              
      احمد شاملو

ممنون از لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 14:37 | لینک ثابت |

نوشته زنده یاد نادرابراهيمي 

توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونین
 

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

فرستنده: نیما 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 18:51 | لینک ثابت |

فرستنده:ندا ماندگاران

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

 (واقعا که کی ها داشتیم کی ها داریم...) 

خاطرات مهندس ایرج حسابی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

فرستنده:نازنین

‏ مصاحبه با ريچارد فراي، ايرانشناس آمريکايي - دوشنبه 19 اسفند 1387 [2009.03.09]

ريچارد نلسون فراي استاد بازنشته دانشگاه هاروارد است. دکتر فراي زندگينامه اش را با عنوان "ايران بزرگ: اوديسه قرن ‏بيستم" نوشته است که در سال 2005 منتشر شد. او، در سن 89 سالگي، همچنان عاشق ايران يا - همانطور که دهخدا ‏خطابش مي کرد - "ايراندوست" است. وي تاکيد دارد که ايران اولين قانون غير مذهبي را در تاريخ تدوين کرده است و ‏خاطرنشان مي کند که قوانين ايراني بعدها توسط رومي ها کپي شده اند. فراي معتقد است ايران در آينده به يک قدرت ‏فرهنگي در سطح جهان تبديل شده و به تمدن جهان کمک خواهد کرد. مصاحبه با وي را مي خوانيد. ‏


کي و چطور براي اولين بار به ايران علاقه مند شديد؟

زماني که به دبيرستان مي رفتم، کتابي درباره تيمور لنگ خواندم و به آسياي ميانه علاقه مند شدم. در سال 1938، در تنها ‏سمينار مطالعات اسلامي در دانشگاه پرينستون آمريکا، شرکت کردم. دانستن اين که ايران بزرگ منشا دو زبان و فرهنگ ‏ايراني و ترکي است در من انقلابي ايجاد کرد و من دريافتم که ميراث ترک بخشي از ايران بزرگ بوده است و همانطور که ‏محمود کاشغرلي در ديوان لغت ترک نوشته است که "کلاه بي سر مثل ترک بي تاجيک است"، ترکيه و ايران مکمل و ‏متعلق به يکديگرند. من در سال 1941 بار ديگر به پرينستون باز گشتم و زبان فارسي را نزد "محمت سمسار" که تبريزي ‏بود، ياد گرفتم. من بعدها يکي از طرفداران پرو پا قرص دکتر مصدق شدم و به شدت به سياست آمريکا در ايران مخالف ‏بودم. من لقب "ايران دوست" را از دهخدا که با دوست مصدق بود، گرفتم و بعد از سقوط مصدق سال ها از رفتن به ايران ‏خودداري کردم.‏

شما تقريبا همه عمرتان درباره ايران مطالعه کرده ايد، احساس شما نسبت به اين کشور و مردمانش ‏چيست؟

من از کلمه "پرشيا" به جاي ايران بزرگ استفاده مي کنم تا مردم بدانند که پرشيا هم مثل چين تمدن بزرگي بود که از ‏مجارستان تا چين کشيده شده بود. فرهنگ و تمدن ايران در گذشته عالي بود و در آينده هم همينطور خواهد بود، مهمان ‏نوازي و نگاه پراگماتيک به زندگي از مشخصه هاي پرشياست. سرزميني است با تنوع زياد و تفکري که هميشه احساسات ‏بر آن غلبه مي کند.‏


سي سال از انقلاب گذشته است. به نظر شما اوضاع چطور تغيير کرده؟

ايران همواره در حال تغيير است و اين ربطي به حکومت آن ندارد... ايران هم مثل چين جمعيت زيادي دارد و اين باعث ‏ايجاد مشکلات بزرگ مي شود و مردم هميشه مهم تر از حکومت ها بوده اند و ايران بزودي در مبارزه جهاني با گرمايش ‏زمين و چنين موضوعاتي همراه [با دنيا] مي شود. عواملي چون اطرافيان شاه و ساواک و افراط آنها باعث انقلاب شدند و ‏احتمالا اين موضوع هم اجتناب ناپذير بود که حکومت ايران بجاي سلطنت مطلقه، جمهوري شود. مردم فراموش کرده اند ‏که بعد از جنگ جهاني دوم تا سال 1953 در ايران دموکراسي وجود داشت و من خوشحالم که شاهد آن دوران بودم.‏


شما با يک آشوري ايراني که يک استاد شناخته شده هم هست ازدواج کرده ايد. اين چطور تجربه اي براي شما ‏بود؟

ادن همسرم اهل اروميه است و بي نهايت به من کمک کرده، بخصوص اينکه توجه من رابه وضعيت اقليت هاي ايران جلب ‏کرد...‏


ايران سرزمين اقوام و اقليت هاي مذهبي زياد است. آيا شما فکر مي کنيد با آنها خوش رفتاري مي شود؟‎ ‎‎

ايران هنوز نگران اقليت هاي مذهبي خود است و اين بايد متوقف بشود. بايد جلوي مسايلي چون اعدام بهائيان گرفته شود. ‏در ايران، درست مثل زمان هاي دور، مذهب بر همه چيز حکومت مي کند. آنچه مهم است تعصب مذهبي نيست اما اگر ‏تعصبي هم معني داشته باشد درباره ايران است. مسيحيان، مسلمانان، يهوديان و زرتشتيان وقتي پاي تهديدي مثل تغيير نام ‏خليج فارس به خليج عربي مواجه مي شوند، با فرهنگ و زبان فارسي شان با اين تهديد مبارزه مي کنند. اميدوارم بعنوان ‏مثال در آينده يک ارمني بتواند بعنوان مسلمانان اروميه در مجلس حضور پيدا کند يا يک مسلمان نماينده ارامنه اروميه در ‏مجلس باشد. هر چه باشد در ايران از نزاع هاي مذهبي که در پاکستان و عراق و ساير کشور ها وجود دارد، خبري نيست. ‏بلوچ ها و کرد ها و ساير اقوام بايد مجاز باشند تا به روش خودشان عمل کنند اما زبان فارسي و فرهنگ ايراني را هم در ‏اولويت قرار بدهند. با اقليت هاي مذهبي بايد به درستي رفتار شود.‏


شما گفته ايد که دلتان مي خواهد در اصفهان به خاک سپرده شويد. چرا ؟

پاسخش کاملا مشخص است، من هميشه عاشق ايران بوده ام. اميدوار بودم در شيراز يا دوشنبه به خاک سپرده شوم اما ‏دوستان ايراني ام من را تشويق کردند تا آرامگاه آرتور پوپ در ساحل زاينده رود را انتخاب کنم. به همين دليل اين تصميم ‏را گرفتم.‏


چه چيزي در اين سرزمين هست که طي سال ها غربي ها را مجذوب خودش کرده است؟

ايران هم از سوي خارجي ها و هم از سوي خود ايراني ها مورد بي مهري قرار گرفته است. بعنوان مثال ايران باستان ‏اولين قانون غير مذهبي را در تاريخ تدوين کرده است. هخامنشيان "داد" يا همان عدالت را ابداع کردند که همه امپراطوري ‏را دربر مي گرفت. به اين موضوع در کتاب عذرا در کتاب مقدس به زيبايي اشاره شده است. در طول تاريخ ايران هميشه ‏به دولت ها و مذاهب مختلف تقسيم شده است. در قابوسنامه، سياست نامه و کتاب هاي زياد ديگري به اين مساله اشاره شده ‏است. قوانين ايران بعدها توسط رومي ها کپي شد. ايران فقط در دوران خلافت تغيير پيدا کرد يعني زماني که نهاد دين و ‏قدرت ادغام شدند. نکته ديگر اينکه ايرانيان خالق دوران طلايي اسلامي هستند. ايران، اسلام را يک دين بين المللي و ‏فرهنگي کرد که بر مبناي زباني به غير از عربي بنا شده بود. ‏


به عقيده شما ايران به سمت اين مي رود که به کشوري پرقدرت تبديل بشود و غرب بايد از اين دورنما ‏بترسد؟

ايران دارد وارد دنياي جهاني مي شود و بار ديگر بدل به يک قدرت فرهنگي مي شود و به فرهنگ و تمدن جهان کمک ‏خواهد کرد و مسلما غرب نبايد از اين موضوع بترسد. همه ما در يک کشتي نشسته ايم و بايد براي نجات همه جهان و نه ‏فقط غرب تلاش کنيم.‏


پيام شما به کساني که قصد دارند تاريخ، فرهنگ و سياست ايران را مطالعه کنند، چيست؟

دانشجويان مسلما بايد درباره گذشته و حال و فرهنگ و شعر، فرش و هر چيزي که باعث اهميت ايران شده است، مطالعه ‏بکنند. اين همان کاري است که غير از ايرانيان، بسياري از يهوديان اسرائيل و لس آنجلس، ارامنه و ساير کساني که ارزش ‏فرهنگ ايران را به خاطر خدمات فرهنگي که به جهان کرده است مي دانند، انجام مي دهند. آنها بايد زبان فارسي را ياد ‏بگيرند و در مورد اقليت هاي قومي و فرهنگ غني ايران که از بسياري از جهات شبيه به چين است، بياموزند.‏


آرزو داريد چه اتفاقي در اين سرزمين پيچيده بيفتد؟

من اميدوارم که " داد گستري" در کنار "دين گستري" قرار بگيرد و هيچ مناقشه اي در ايران بزرگ و متنوع اتفاق نيفتد و ‏تعامل و منطق همواره جاي احساسات ايرانيان را در مواجه با ساير کشور هاي دنيا بگيرد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 15:26 | لینک ثابت |

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  ..  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

فرستنده: آقای پروا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 16:4 | لینک ثابت |
 

 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...'

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'

پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'

نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 15:49 | لینک ثابت |
فرستنده:مهرداد حیدری
  دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند.یکی از آن ها  می
خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن . اما در اتاق انتظار آنان برنامه
خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند
و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی
ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک
به او می دهند.
فردی که می خواست به شانگهای برود ، فکر کرد : پکن جای بهتری است ، کسی
در آن شهر پول نداشته باشد ، بازهم گرسنه نمی ماند . با خود گفت : خوب شد
سوار قطار نشدم ، وگر نه به گودالی از آتش می افتادم .
فردی که می خواست به پکن برود، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی
راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم ، در غیر این صورت
فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم . هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر
برخورد کرده و بلیت را عوض کردند .
فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به
شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد. نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که
پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد ، همچنین گرسنه
نبود . در
بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگا ههای بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که
مشتریها توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد .
فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است
هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است ، . فکر خوبی
پیدا شود و با زحمت اجرا گردد ، پول بیشتری به دست خواهد آمد . او سپس به
کار گل و خاک روی
آورد . پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیف حاوی از شن و برگ های درختان
را بارگیری کرده وآن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگها یی که
به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت . در روز 50یوان سود برد و با ادامه
این کار در عرض یک
سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد.
او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود،
متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی
شویند
از این فرصت استفاده کرد، نردبان ، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت
کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد . شرکت او اکنون 150کارگردارد وفعالیت آن
از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است .
او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن ،
آدم ولگردی دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری ، چهره
کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود ، به یاد آورد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 3:59 | لینک ثابت |
 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزی از من بخواهيد هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزی خواست.
يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن.يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز.يکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را.
در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم.نه چشمانی تيز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پايی ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمی از خودت.
تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.


                                             زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 15:47 | لینک ثابت |

منحنی قامتم، قامت ابروی توست


خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست


بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها


آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو


گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا


ناحیه همگراش دایره روی توست

(پروفسور هشترودی)

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 11:41 | لینک ثابت |
 
کسی که تنها برای خود زندگی می کند بدترین زندگی را خواهد داشت .
کسی که زندگی را بدون مشکل می خواهد برای خود مشکل بزرگی است .
فتیله خشمتان را پایین بکشید تا شیشه دلتان دودی نشود .
لبخند ویزای ورود به کشور دلهاست .
کسی که دشمن خویش است نمی تواند دوست کسی باشد .
خنده بزرگترین اسلحه در جنگ با لحظه هاست .
اگر به جستجوی خوشبختی بروید فرار می کند اما اگر برای شادکامی دیگران بکوشید خوشبختی خودش به سراغتان می آید .
کسی که همیشه می خواهد اشتباهات دیگران را ثابت کند آنها را از خود دور می کند .
ذهنیت منفی به همان اندازه ذهنیت مثبت قدرتمند است با این تفاوت که به جای شادی و موفقیت نومیدی و شکست به ارمغان می آورد .
عشق واقعی درپی شناختی عمیق به وجود می آید .
زندگی گرهی نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم زندگی واقعیتی است که باید تجربه اش کنیم .
کسی که دیگران را تعقیب می کند هرگز آسایش ندارد .
شوق زندگی تنها گذرنامه لحظات سخت است .
بیشترین سختی های زندگی در این است که می کوشیم از از حقیقت آن بگذریم .
شیرینی  زندگی به فراز و نشیب ها و داشتن ها و نداشتن هاست . پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگهدارید .
زندگی بی هدف مانند پرنده ای است بی بال و پر .
خانواده واقعی مکانی است که در آن عزت نفس ایجاد شود .
ضعیف و شکست خورده کسی است ه در پی ناکامی ها ناامید شود و خود راببازد .
با بخیل مشورت مکن چون تو را از جوانمردی باز می دارد .
بازنده واقعی دنیا کسی است که همیشه احساس پوچی و ناامیدی کند .
آسمان تیره چیزی نیست جز ابرهای گذرا .
قدردانی ، حق شناسی و صداقت جزیی از زندگی است .
کسی که از حزن و اندوه دیگران خوشحال می شود روزی خودش دچار آن خواهد شد.
 
فرستنده:
احمد هطیری
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 17:21 | لینک ثابت |

 

(ممنون از هم خونه عزیز گلسا برای ارسال این مطلب)

 خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 11:55 | لینک ثابت |


گناه


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

فرستنده:محمد صمد ابراهیم آبادی سپاسگزار(همین صمد فکولتی خودمون ها)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 14:23 | لینک ثابت |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ودر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت همسرم در خانه سالمندان تحت مراقبت است. صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 15:23 | لینک ثابت |
 

 

ایرانیان از بیش از 10 هزار سال پیش دارای تمدن بوده‌اند. از این رو، ریشه‌ی بسیاری از دستاوردهای بشر را در این تمدن می‌توان یافت. برای مثال، نخستین ابزار ریسندگی و بافندگی در غار كمربند، نزدیك بهشهر، یافت شده است كه به 7 هزار سال پیش از میلاد مسیح بازمی‌گردد. به علاوه، در قدیمی‌ترین بخش‌های شهر باستانی شوش، كه در خوزستان قرار دارد، سوزن‌های سوراخ‌دار پیدا شده است.

این دستاوردهای و نوآوری‌های دیگری كه در دوران‌های بعدی رخ داد، صنعت پارچه و پوشاك ایران را پیشتاز و سرآمد جهانیان كرد. جالب است بدانید اسكندر مقدونی، با آن‌كه به ایران حمله و آن را اشغال كرده بود، لباس ایرانی می‌پوشید. در این جا به برخی از نوآوری‌های ایرانیان در زمینه‌ی پوشاك و پارچه اشاره می‌شود


كت و شلوار
ایرانیان نخستین مردمانی بودند كه كت آستین‌دار و شلوار می‌پوشیدند. مردمان تمدن‌های دیگر، بابلی‌ها، آشوری‌ها، یونانی‌ها و رومی‌ها، شلوار نمی‌پوشیدند و حتی یونانی‌ها ایرانیان را به خاطر شلوارهای رنگی‌شان مسخره می‌كردند. ایرانیان حتی نوعی شلوار ویژه‌ی سواركاری نیز داشتند كه تنگ و چسبان بود و اغلب از چرم ساخته می‌شد

شلوار در اصل شروال خوانده می‌شد. عرب‌ها آن را سروال نامیدند و جمع آن را سراویل می‌گویند. در تركی و كردی نیز شروال گفته می شود. مجارهای آن را شلواری  می‌گویند. به زبان لاتین، سارابارا گفته می‌شد. واژه‌ی انگلیسی(پاجاما) از واژه‌ی پای جامه ساخته شده است كه از واژه‌های فارسی کهن است


پوشش زنان
ایرانیان از دیرباز به پاكدامنی اهمیت می‌دادند و زنان ایرانی پوشیده با چادر یا پوشش‌های دیگری كه بخش‌هایی از موها را می‌پوشاند و تنه را در بر می‌گرفت، در میان مردان ظاهر می‌شدند. در یك مهر سنگی استوانه‌ای كه از دوره‌ی هخامنشی برجای مانده و اكنون در موزه‌ی لوور فرانسه نگهداری می‌شود، شاهزاده‌ی ایرانی و ندیمه‌هایش دیده می شود كه شاهزاده چادر و ندیمه‌ها سرپوش دارند. در طرحی كه روی سنگی در ارگیلی تركیه نقش بسته است، زن ایرانی باپوشش چادر و سوار بر اسب دیده می‌شود. حتی سرپوش‌های پارچه‌ای دوره‌ی هخامنشی از زیر برف‌های منطقه‌ی پازریك روسیه پیدا شده است.یادآوری می‌شود، سرزمین‌هایی كه نام بردیم، بخشی از امپراطوری پهناور پارس‌ها بودند

 

 

اثر یك مهر هخامنشی كه در موزه‌ی لوور فرانسه نگهداری می‌شود

.

 

تصویر بازسازی شده با رایانه

 

گلدوزی
نقش زدن بر پارچه و لباس از دیرباز در ایران مرسوم بود. در تابوت سنگی اسكندر كه در موزه‌ی استامبول نگهداری می‌شود، ایرانیان شلوارهایی با پارچه‌های زیبا پوشیده‌اند كه طرح دار و گاهی نقش‌هایی از گل‌ها دارند. گل‌دوزی در دوره‌ی صفویه به شكوفایی رسید به نحوی كه هنرمندان روم شرقی (امپراتوری بیزانس) طرح‌های ایرانی را بر لباس‌های فاخر نقش می‌زدند. حتی ریشه‌ی عنصرهای اصلی گلدوزی امروزی نیز به ایران بازمی‌گردد كه از راه كشورهای ساحل دریای مدیترانه به ایتالیا و اسپانیا رفته و بعدها در سرزمین‌های دیگر مورد توجه قرار گرفته است

 

 

خشایارشاه و همراهانش

 

ابریشم ایرانی
بافتن پارچه از ایران آغاز شده و تا دروه‌ی صفوی از مهم‌ترین فرآورده‌های صادراتی ایرانیان بوده است. با آن كه بافت ابریشم به چینی‌ها بازمی‌گردد، ابریشم ایرانی در دوره‌ی ساسانیان به چنان كیفیت و ظرافتی رسیده بود كه چینی‌ها نیز از ایران پارچه‌ی ابریشمی وارد می‌كردند. برخی از پارچه‌های ایرانی كه ویژه‌ی اسقف‌ها تهیه شده، هنوز در گنجینه‌های كلیساهای اروپا نگهداری می‌شود


ردپای شكوه صنعت پارچه‌بافی را در واژه‌های ایرانی كه به زبان‌های مختلف راه‌یافته است، می‌توان پیدا كرد

لباس ورزش
ایرانیان نخستین مردمانی هستند كه از لباس ورزشی استفاده می‌كردند. چوگان ورزش باستانی و مورد علاقه‌ی ایرانیان بود. چوگان بازان نوعی پیراهن نیم‌آستین و شلوار تنگی می‌پوشیدند تا هنگاه بازی راحت‌تر باشند. جنس پیراهن چوگان بازی را نیز نوعی انتخاب كرده بودند تا كم‌تر عرق كنند. انگلیسی‌ها در سال‌های استعمار هندوستان در آن سرزمین با چوگان و لباس نیم آستین آشنا شدند و آن را به خود به اروپا بردند كه بعدها به آمریكا نیز راه یافت و به تی‌شرت‌های امروزی منجر شد.

لباس شوایه‌ها
در دوره‌ی اشكانیان و ساسانیان مردان جنگی خود و اسبانشان را زره پوش می‌كردند. در تاق بستان، در كرمانشاه، سربازی زره‌پوش سوار بر اسب زره‌پوش بر پهنه‌ی سنگ كنده‌كاری شده است كه با دیدن آن به یاد شوالیه‌های اروپایی می‌افتیم. در واقع، شوالیه‌های اشكانی سرمشق شوالیه‌های اروپایی قرار گرفتند

 

 

شوالیه ساسانی

 

نوآوری‌های دیگر
دستكش: گزنفون، تاریخ‌نگار یونانی با ایرانیانی روبه‌رو شده بود كه دستهایشان را در پوست‌های ضخیم و قاب‌هایی نگه می‌داشتند. نمونه‌هایی از دستكش‌های زینتی در موزه‌ی ایران باستان نگهداری می‌شود

انوع كلاه: ایرانیان از دیرباز كلاه‌های گوناگونی می‌پوشیدند كه نشان‌دهنده‌ی موقعیت اجتماعی آنان بود. كلاه پاپ‌ها و حتی تاج برخی از پادشاهان قدیم اروپا، برگرفته از كلاه و تاج‌ پادشاهان ایران است
چكمه : پوشیدن چكمه‌های چرمی از زمان هخامنشیان مرسوم بود و حتی ژوستی‌نین، امپراتور روم شرقی، چكمه‌های ایرانی می‌پوشید

شال: هنوز هم در زبان انگلیسی به همین نام خوانده می‌شود و نوع مردانه و زنانه‌ی آن هر دو نوآوری ایرانی هستند

 

 

آن سه خرمند: طرحی از سه مغ زردشتی كه برای شست‌ و شو و معطر كردن عیسی مسیح(ع) دعوت شده یودند. این تصویر موراییك، بر دیوار كلیسای سنت اپالینار در شهر راون ایتالیا نقش بسته است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 10:59 | لینک ثابت |
15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

 

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

 

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

 

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست

 

                             امیر سلطانی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 16:30 | لینک ثابت |

(عکس این آقا رو گذاشتم چون نمیشد عکس ضعیفه ها رو توی وبلاگ قرار بدم)

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 4:5 | لینک ثابت |

فرستنده :لیلا اکرمی


آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت
40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد

آیا میدانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود

آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد

آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت .

آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد

آیا میدانید : داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد


آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت

آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 80 سال به طول انجامید

آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند

آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است

آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است

آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند

آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد

آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد

آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد

آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت

*** داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 9:2 | لینک ثابت |
فرستنده:مریم

ما به مردها گفتيم: چرا ما بايد هميشه منزوي باشيم ؟ مي خواهيم مثل شما باشيم
مردها هـــم گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها

ناگهان اين قدر مهربان شدند


وقتي به خودمان آمديم، عين آنها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه ي كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچه ي ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، را گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است و مردش نمي تواند به اور زور بگويد. آن گلوله ي اليافي لطيفي كه قديمي ها به آن مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود

 

 

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقيه همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم به سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي رفت و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم و ما چقدر رشد كرديم و به تعالي رسيده ايم 
 

 


افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست، دست بچه را مي گيريم و با دست ديگر خريدها را يدك مي كشيم، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريست مي كنيم. خيلي افتخارآميز است! نه؟

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. چون بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك، همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده (بچه) شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن (مادر). مرد اما راحت است، فقط خودش است. گويي كه نيمه ديگري ندارد. و انگار اين تنها عشق است كه در ناكجا پرسه ميزند. زن گيج و خسته، مات و مبهوت تا صبحي ديگر بين كسي كه شـده و كسي كه بـوده، دست و پا مي زند

مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده ي من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ و تماشا كند كه ما چگونه و چه شكوهمندانه به همه حق و حقوقمان رسيده ايم

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 9:0 | لینک ثابت |

 

خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 8:10 | لینک ثابت |

ممنون از آقای پروا برای ارسال مطلب


بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...


شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...


از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...


شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی...  اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم وبا او قدم بزنیم . فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"


در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...


شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود.....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...


معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...


بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....


اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....


در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...


در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...


گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 9:26 | لینک ثابت |
معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 8:45 | لینک ثابت |
فرستنده: آقای پروا

ملتي که هویت خود را از دست بدهد یکپارچگی، اعتماد به نفس و قدرت و پیشرفت خود را از دست می دهد
بهتر نیست دولتمردان ما بجای انگولک به مسائل تاریخی دیگران و کشف واقعیت هولوکاست مراقب باشند هویت و تاریخ و ادبیات و علم ما به باد نرود؟

بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند، معرفی کرد. یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد، به هر کدام از کشورهایی که دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا می‌کند.

براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:


آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی

بیل گیتس، مخترع آمریکایی

مولوی، شاعر و ترانه‌سرای اهل ترکیه!!!!

زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب!!!!!

حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی!!!!!

اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی

ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی!!!!!

فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی

فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی

دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی!!!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 1:5 | لینک ثابت |

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

 

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است

 

 زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

 

( مونتسکیو)

  


خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است

و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند

( گوته)

   

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد

 همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد

( ابراهام لینکلن)  


برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از

 لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست

( ارتور شوپنهاور)

   

غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است

که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست

( موریس متر لینگ)

   

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم

دیگران را از آن بر خوردار کنیم

( کارمن سیلوا)

 
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید

 من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید

( درایدن)

   

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند

 مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید

( لناو)

 
انسان در اغوش خوشبختی ،خوشبختی را جستجو میکند

( دشتی)

   

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند

 خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است

( اندره موروا)

   

یکی از راههای خوشبختی این است که

شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشی

( هرشل)

   

به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است

 اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است

( لوسیا)

 
انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود

( ساموئل اسمایلز)

 
به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید

( ساچل پیچ)

 
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم

( اوسکارو ایلد)

   

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد

 بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد

( ویلیام شکسپیر)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 7:20 | لینک ثابت |
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
 
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد ..»
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 8:16 | لینک ثابت |
این خاطره را بعضی ها نخوانند؛شرمنده می شوند!
منبع: وبلاگ راز سر به مهر

"ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده.
 البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده.

روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.

تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
 روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

 این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.

آنها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 13:20 | لینک ثابت |
 

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 8:41 | لینک ثابت |
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه:

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 2:10 | لینک ثابت |
**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ
تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت
انيشتين     
________________________________
**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو.
زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته
مي‌مانند، مي‌شكنند
________________________________
**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و
اسم آن قول است . توماس براس

________________________________

     **همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي
دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن
ميخواهد.
     **شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي
آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت

________________________________
**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است
تا بدبختي ديگر.
________________________________
**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و
لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي
شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به
قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو
كارگشا مي شود.
________________________________
 **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند
تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود
همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و
تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این
یعنی ایمان.
________________________________
   **بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته
اي مي رويد.
________________________________
**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه
كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.
________________________________
**اي صميمى اي دوست
**گاه بيگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام  مي آيي. اي
قديمي اي خوب
 **تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
 **آرزويم همه‎ ‎سرسبزي توست.
 **دايم از خنده، لبانت لبريز
 **دامنت پر گل باد.
------------------------------------------------------------------------
 **برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در
انتهای کمال
**بنگر که تو چگونه می افتی
------------------------------------------------------------------------
  **آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند
بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي
گويند.
-----------------------------------------------------------------------
  **فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست
که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که
دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
--------------------------------------------------------------------------
 **چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه
مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته
باشی.
------------------------------------------------------------------------
 **از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما
ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
---------------------------------------------------------------------------
**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي
شوي هديه تو به خداوند.
------------------------------------------------------------------------
 **شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست
دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
-----------------------------------------------------------------------------
 **وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها
ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه
ميشود....
 دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن
نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **
-----------------------------------------------------------------------------
 **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به
دوستان خود محبت کنید. (کورش کبير)
------------------------------------------------------------------------
 **نويسنده معروفي مي گويد: زن مانند کروات
است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را
فشار مي دهد.
________________________________
 **چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه
كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن
به اون نشون بده
 --------------------------------------------------------------------------------------------------
 **موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب
مي شود، يك بناي محكم بسازد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
 **تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما
به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است..
  زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز
معشوقه اي بي نوا.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
      **شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات
قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي
بيني همش
 چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.
________________________________

**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني
اشكتو در مي ياره.
------------------------------------------------------------------------
   **پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو
نپيچي.
------------------------------------------------------------------------
 **دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه
خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن
لحظه هابودكه گذرانديم.


________________________________
 **انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش
ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان
بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

________________________________

  **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی
آورد این یک هنجارهمیشگی است.
 اُرد بزرگ

________________________________

 ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش
کمک کن (مثل رود)
      باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی
اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع
باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می
خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل
آیینه)
 **چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس
از پرتاب شدن، سخن پس
      از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و
زمان پس از سپري شدن.


________________________________


________________________________

**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه
آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي
آورند.
- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد
مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.
عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي
است.

________________________________

      **عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول
امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

________________________________
**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در
بزرگي وفا بياموزند.  شکسپير     

________________________________

**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب
بازي کردنه.


فرستنده:آقای پروا
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 20:20 | لینک ثابت |
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»



نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 13:52 | لینک ثابت |
فرستنده: مجله اینترنتی آریا میهن

« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) - كه خدايش رحمت كند -مي گفت: "وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم
 
با وساطت يكي از دوستان وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: "دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟" و من عرض كردم: "دكتر و مهندس ها كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمات تربيت كنيم." و او پاسخ داد: "تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند."

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزدگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: " من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم مشروط به اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!" وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد "كه چه شود؟" عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد" كه چه شود؟" و عرض كردم: " اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها مي سازند! مهندسين خودمان آن را بسازند و ... شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد

 
 
به نقل از دکتر خزعلی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 8:45 | لینک ثابت |
 

ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر


مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر ؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهاي بيشتر اما سلامتي کمتر  

بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي کم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي کنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا ديروقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم، خيلي کم مطالعه مي کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم

 

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان

 

ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر

 

بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم

 

فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضاي درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر

 

کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم

اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي

!

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده

 

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است

 

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد

زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد

 

زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است

 

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

عباراتي مانند 'يکي از اين روزها' و 'روزي' را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم 'يکي از اين روزها' بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم.. هيچ چيزي را که مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

(ممنون از جاری کوچیکه برای فرستادن مطلب)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 22:34 | لینک ثابت |
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
    كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي
    ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست
    داشتن كسي كه لايق دوست داشتن
    نيست اسراف محبت است
************ ********* ******
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،
    عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند
************ ********* ******
اما چه رنجي است لذت ها را تنها
    بردن و چه زشت است زيبايي ها را
    تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده
    اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت
    تنها بودن سخت تر از كوير است
************ ********* ******
اكنون تو با مرگ رفته اي و من
    اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
    كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر
    ميشوم . اين زندگي من است
************ ********* ******
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را
    بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،
    گفتند خرافات است.وقتی خواستم
    عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی
    خواستم گریستن، گفتند دروغ
    است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند
    دیوانه است.دنیا را نگه دارید،
    میخواهم پیاده شوم
************ ********* ******
اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري
   همانند سيب باش تا با افتادنت
   انديشه‌اي را بالا ببري
************ ********* ******
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ  مي بازد و
با عشق مي ميرد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 22:26 | لینک ثابت |

 



 

پس از آنکه سایت سینمایی معتبر imdb نام گلشیفته فراهانی را به جمع بازیگران این فیلم اضافه کرد، کمپانی برادران وارنر هم چهارشنبه شب در تریلر جدیدی که از فیلم منتشر کرد تصاویری از بازی فراهانی را قرار داد تا سرانجام شایعه یی که یک سال است در محافل سینمایی و رسانه یی به گوش می رسد، تایید شود.



 

فیلم بر مبنای کتابی به همین نام نوشته دیوید ایگناتیوس یادداشت نویس معروف روزنامه واشنگتن پست ساخته شده است. این کتاب آوریل سال 2007 به بازار آمد و بلافاصله حقوق سینمایی آن توسط کمپانی معروف برادران وارنر خریداری شد.



 

رمان «مجموعه دروغ ها» مضمونی در ارتباط با مبارزه با تروریسم دارد و داستان یک مامور سیا به نام راجر فریس است که برای پیدا کردن یک تروریست مهم از سران القاعده به نام «سلیمان» به اردن می رود. کتاب تا حدودی به نقد سیاست های مداخله گرایانه آمریکا می پردازد و در مجموع اثر منتقدانه یی محسوب می شود.



 

در برگردان سینمایی این رمان تغییراتی ایجاد می شود که یکی از مهم ترین آنها اضافه شدن شخصیتی به نام «عایشه» است که در داستان اصلی با نام «آلیس» وجود داشت. شخصیتی که قهرمان داستان در جریان پیدا کردن سلیمان دلباخته اش می شود.



 

گلشیفته فراهانی ایفاگر نقش عایشه است در حالی که نقش نخست فیلم را لئوناردو دی کاپریو بازی می کند و راسل کرو هم بازیگر نقش مهم دیگری در فیلم است.



 

فیلمبرداری فیلم سال گذشته آغاز شد و بخش های مربوط به اردن در شهر رباط مراکش فیلمبرداری شده است. گفته می شود بعد از انتخاب گلشیفته فراهانی برای بازی در فیلم سازندگان آن تغییراتی در فیلمنامه اولیه انجام داده اند تا حضور فراهانی در فیلم با موازین خاص حقوقی و قانونی کشور در تضاد نباشد.

(این فیلم از هم اکنون در منزل همه ایرانی ها یافت میشود)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 2:55 | لینک ثابت |

 

کلاس پنجم که بودم، پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود؛ آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود.

دوم اینکه سیگار می کشید.

و سوم، که از همه تهوع آورتر بود، اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

 

 چند سالی گذشت؛ یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم، و کچل شده بودم! و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد!!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 2:41 | لینک ثابت |

آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 18:27 | لینک ثابت |

در مالزی هم مثل بقیه کشورهای اسلامی (به جز ایران که کشوری فوق اسلامی  میباشد) ، عید فطر بزرگترین عید تلقی میشود و به این مناسبت چند روزی همه جا تعطیل است و مردم به شادمانی میپردازند. چند روز مانده به عید فطر در مالزی حال و هوای خاصی به چشم می خورد ، همه جا شیرینی ها و غذاهای مخصوص عید میفروشند و مردم کارتهای تبریک و دعوت به هم می دهند. یکی از مراسمی که با فرا رسیدن عید فطر در مالزی انجام میشود مراسمهای موسوم به اپن هاوس میباشد که به زبان ما میشود باز کردن خانه و منظورشون از این اپن هاوس اینه که روز خاصی رو مشخص میکنند و از فامیل و دوست و آشنا دعوت می کنند که به منزل اونها رفته و غذا صرف کنند. بعدش هم که غذاشون رو نوش جان کردند زودتر زحمت رو کم کرده و تشریف ببرند ، اگر مهمانها بچه داشته باشند، صاحبخانه در پاکت های مخصوصی ،یک برگ اسکناس (بسته به کرم صاحیخانه) از یک تا ده رینگیتی قرار میدهد و تقدیم بچه میکند. کسانی که مراسم اپن هاوس برگزار میکنند ،آن روز اعلام میکنند که از صبح تا شب منتظر میهمان خواهند بود اما به گفته میس آرلینا ، استاد زبان ما در یو پی ام، اصلا این حرفا نیست و اگر کسی ساعت 3 بعد از ظهر بره به این مراسم هیچ کس تحویلش نخواهد گرفت. البته عکس این قضیه هم صادقه مثل ما که پارسال به خونه انچیک نصیر علیه ... دعوت شدیم و مقداری زودتر از ساعت یک رسیدیم و با کمال تعجب دیدیم که هیچ کس نیست که از ما استقبال کنه که هیچ...حتی کسی نیست که بگه آقا خر شما به چند؟....تا اینکه دوستان با موبایل نصیر تماس گرفتند و ایشون رو از حومی...توالتی...جایی بیرون کشیدن که به ما خوش آمد بگه....

به هر حال مراسم جالبی هست یادتون باشه که اگر دعوت شدید حدود ساعت 1-1.5 به محل مراجعه کرده و سعی کنید تا یک ساعت بعد اونجا رو ترک کنید....زیاد غذا نخورید چون با ذائقه ما ایرانی ها جور نیست و اینکه خوش بگذره....

پارسال ما به مراسم اوپن هاوس در خانه دکتر رهینا و نصیر و اتیکا و شهرین دعوت شدیم، امسال از قرار معلوم شاه سلانگور هم بچه های اینترنشنال رو دعوت کرده...توصیه میکنم همه حتما به این مهمونی برید که اقلا تونسته باشید یکبار هم شده در عمرتون یک مقام رسمی رو به صورت صمیمانه و بدون بادی گارد و تفنگچی و گشت و بازرسی ملاقات کنید...

در ضمن به گفته یکی از دوستان هر سال روز عید فطر در خانه احمد البداوی ،نخست وزیر مالزی هم مراسم اوپن هاوس است و این مراسم به صورت دعوتی نیست و شرکت برای عموم آزاد است...در آخر هم بداوی با همه دست میدهد و خداحافظی می کند و به بچه ها در پاکت ، اسکناس 10 رینگیتی هدیه میکند.(راوی: معتمدی)  دقیقا شبیه ملاقات با مقامات ما ....که همه مردمی هستند....

خلاصه......عید فطر مبارک.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 14:55 | لینک ثابت |



با تشکر از آقای پروا که این مطلب رو فرستادند

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شالبته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.د که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 1:31 | لینک ثابت |
(از کتاب دکتر شریعتی به اهتمام محمود نامنی)

یک بابایی که سه تا خرش را گم کرده بود آمد توی مسجد و به ملا گفت:"سر منبر اعلام کند"...

ملا آدم صاحبدلی بود مثل خیلی ها در آخر منبرش گفت:"آی مردم !کیست که از آواز خوش بدش بیاید؟"

یک خر مقدسی پاشد که:"من"

بعد ملا فریاد کرد:"کیست که از مال دنیا بیزار باشد؟"

خر مقدس دیگری بلند شد که:"من"

گفت:"کیست که روی زیبا را دوست نداشته باشد؟"

خر مقدس سومی خودش را معرفی کرد که:"حقیر"

ملا از سر منبر به یارو که منتظر ایستاده بود خطاب کرد که:

هر سه خرت پیدا شد بردار و برو!

 

 

آنها که از در می آیند و می روند.....چهار پایان نجیب و ساکت تاریخند

حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند...که از پنجره ها بیرون جسته اند و یا...به درون پریده اند...

(اما زیاد این گفته شریعتی رو عملی نکنید چون خود من به خاطر همین رفت و آمد های پنجره ای تاحالا کلی گرفتاری داشته ام...)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 2:36 | لینک ثابت |

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده

اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

 

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

 

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

 

خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

 

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه

 

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن

اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن

روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه

تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

 

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

 

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 14:28 | لینک ثابت |

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."


بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.


همين امروز

گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 16:0 | لینک ثابت |
 
business article