تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه
!
اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا
داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!
اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل
بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به
عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!


ممنون از فرستنده...........
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 21:11 | لینک ثابت |
آمار به روز جهان
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 21:23 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 13:43 | لینک ثابت |

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند

   

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ 

   

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ 

   

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.  

   

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ 

   

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ... 

   

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟  

     

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید .... 

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 14:35 | لینک ثابت |

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .
 شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

 مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 14:52 | لینک ثابت |
  این سایت با اخذ نام، نام خانوادگي و کشور تابعيت، وضعيت گذرنامه صادر شده براي شما را در اداره
 اطلاعات جهاني پاسپورت مسافري بررسي نموده و درنهايت تصوير ‏صفحه اصلي آنرا در صورت مورد تاييد بودن نمايش ميدهد خیلی جالبه حتما یه سری بزنید....

http://diplomes.free.fr/index.php?lang=en

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 23:13 | لینک ثابت |
این مطلب رو لیلا اکرمی فرستاده بود و چون خیلی مثل من و سوپروایزرم بود اینجا گذاشتمش...

وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.


وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.


وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند.

وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.

وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.


وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.

وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد ميرفت چون خيلي كار كرده است.


 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 1:19 | لینک ثابت |

این مطلب رو نازنین خیلی وقت پیش فرستاده بود امامن یادم رفته بود توی وبلاگ بذارمش. این روزها دیدم هاله داشتن و این حرفها مد شده ....گفتم خوبه مردم همه بدونن هاله هاشون چه رنگیه....من که هاله نقره ای دارم....شاید هاله نور باشه...نمیدونم...

  

  در صورتي كه تاريخ تولد شما در:

اول فروردين ماه باشد سياه هستيد

بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد

بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است

بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.

بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.

بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.

بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.

بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.

بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.

بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.

سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.

بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.

بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.

بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.

بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.

بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.

بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.

بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.

بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.

بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.

متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.

بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.

بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.

بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.

بين 2 آبان تا 20 آبان ماه باشد شما سفيد هستيد.

بين 21 آبان ماه تا 30 آبان ماه باشد رنگ شما طلائي است.

بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.

بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.

بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.

متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.

بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.

بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.

بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.

بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.

بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.

بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.

بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.

بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.

بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد...

 

قرمز

با نمك و دوست داشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق... و اين طور به نظر مي رسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد.  

قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد.

آدم هايي را كه راحت صحبت مي كنند دوست داريد اين آدم ها باعث مي شوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

 

شيري رنگ

اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است.

شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد. با دقت عشقتان را انتخاب مي كنيد و به سادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدت هاي طولاني دوستش خواهيد داشت.

 

نيلي

شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالايي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه مي شويد. دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.

 

خاكستري

جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آن چه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا مي توانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد به طور نا برابر با شما برخورد شود. مي توانيد روز مردم را روشن كنيد. شما مي دانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

 

سبز

خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.

 

طلائي

شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون مي رويد. بسيار سخت مي تواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

 

صورتي

شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما به سادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

 

زرد

شما شيرين و بي گناهيد. مورد اعتماد بسياري از مردم و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم مي گيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

 

خرمائي

باهوشيد و مي دانيد چه چيزي درست است. مي خواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي مي تواند به دليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.

 

نارنجي

در مقابل اعمالتان مسووليت پذير هستيد. مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آن ها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آن ها تلاش مي كنيد. فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

 

ارغواني

اسرار آميز هستيد، به هيچ وجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب مي شود. روزتان با توجه به خلقتان مي تواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما مي توانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد، به سادگي امور را فراموش مي كنيد. به دنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد!!!

 

ليموئي

آرام هستيد، اما به دگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض مي نيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب مي كند.

 

نقره اي

خيال پرداز و بامزه ايد، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و به سادگي مي آموزيد، به راحتي مي توان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي مي دهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه مي شويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آن ها اعتماد مي كنيد.

سياه

شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدت ها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

 

زيتوني

شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و مي دانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بهسادگي به مردم حسادت نورزيد.

 

 

قهوه اي

فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه مي شويد نمي توانيد به چيزي كه مي خواهيد دستيابيد ،‌ به سادگي تسليم شده آن را رها مي كنيد.

 

آبي

اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما مي گذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان مي گيريد نه از قلبتان.

 

سرمه اي

شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج مي شويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آن ها را ببخشيد.

 

سفيد

شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد. نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند.

 

كبود

احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور مي كنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 2:36 | لینک ثابت |

  • شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارند، اونها فقط از آنچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن..

 

  • خوشبختي مثل توپ فوتبال است. وقتي مي رود ما به دنبالش مي دويم و وقتي مي ايستد ما به آن لگد مي زنيم
  • يا به اندازه آرزوهاتون تلاش کنيد ، يا به اندازه تلاشتون آرزو کنيد .(شکسپير)
  • شما ممکن است بتوانيد گلی را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.  ولتر 
  • طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.  فيثاغورث 
  • اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند. جرج آلن
  • بشر به خوشبختي خيلي زود عادت مي کند و چون خيلي زود عادت مي کندخيلي زود هم فراموش مي کند که خوشبخت است . آندره مصورا
  • انسان عادی مثل شهری است _ صد دروازه _ كه تقدیر ازهردری كه بخواهد بر او وارد می شود . اما انسان حكیم همانند كاخی ست_ با یك در _ كه تقدیر قبل از ورود به آن در می زند . مترلینگ 
  • جک لندن: هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری، آرزوی دیگران است؟! 
  • جان دیوی: زندگی خود را تبدیل به مدرسه ای برای یاد گرفتن کن. 
  • جیم کتکارت : شما تبدیل به همانی می شوید که تجسم می کنید
  • مهم بودن خوب است، ولي خوب بودن مهم تر است
  • ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو
  • براي اداره کردن خويش از سرت استفاده کن براي اداره کردن ديگران از قلب
ممنون از لیلا محمد زاده
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 13:45 | لینک ثابت |
در فيليپين، روز جمعه قبل از عيد پاک روزي که حضرت مسيح به صليب کشيده شد، مراسمي مذهبي برگزار مي‌شود که يکي از بزرگترين مراسم مذهبي در فيليپين است. در اين روز توبه‌کنندگان با آزار و شکنجه‌اي که بر بدن خود وارد مي‌کنند سعي در يادآوري مصائبي که حضرت مسيح(ع)‌ در ساعات و روزهاي آخر عروج خود داشته را دارند و با گريه و اظهار پشيماني از گناهان از خدا و حضرت مسيح طلب بخشش و مغفرت گناه مي‌کنند.
تعدادي از کساني که در اين مراسم شرکت مي‌کنند مانند حضرت مسيح(ع) به صورت داوطلبانه خود را به صليب مي‌کشند البته اين مراسم با تشريفات و لباس‌هاي خاصي انجام مي‌شود تا بتواند خاطرات آن روزها را کاملاً‌ براي مردم زنده کند.

بنابراين گزارش اشخاصي با لباس‌هاي مخصوص سربازان آن دوران شخص داوطلب را به صليب مي‌کشند و دست‌ها و پاهاي او را با ميخ به صليب وصل مي‌کنند. اين مراسم در شمال مانيل در فيليپين برگزار مي‌شود که مصادف با 10 آوريل است. اين منطقه يک شهر کاتوليک نشين است.
البته در اين مراسم کاتوليک‌هاي ديگري از ديگر کشورها و يا حتي قاره‌ها به اين شهر مي‌آيند.

بنا بر گزارش رويترز، شخصي براي شرکت در اين مراسم از استراليا به فيليپين آمده بوده تا به صليب کشيده شود. البته اين مراسم در روستاهاي مختلف در اين کشور برگزار مي‌شود. آنها سعي مي‌کنند باخودآزاري مصائب مسيح را به يادآورده و با گريه از خداوند درخواست بخشش گناهان خود را دارند.

گفتني است غير از مراسم بالاي صليب رفتن، عده ديگري نيز شلاق خوردن حضرت مسيح در طول مسير و حمل صليب را شبيه‌سازي مي‌کنند. اين افراد يک روز پيش از به صليب کشيدن داوطلبان با صورت پوشيده و شلاق‌هايي مخصوص به پشت خود مي‌زنند و مسيري نسبتاً طولاني را طي مي‌کنند تا به کليساي مرکزي شهر برسند.
همچنين در حالي که گروهي از افراد به صورت منظم در شهر حرکت کرده و با شلاق به پشت خود ضربه مي‌زنند شخص ديگر نيز با حمل صليب بر دوش خود در جلوي صف حمل مي‌کند. پس از پيمودن مسير مشخص شده آنها به کليسا مي‌رسند و جلوي در کليسا به صورت سينه‌‌خيز در حالي که لباسي برتن ندارند حرکت مي‌کنند تا اين‌گونه بدن خود را بيشتر آزار بدهند و خدا توبه آنها را بپذيرد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:11 | لینک ثابت |

لیلا اکرمی فرستاده... 

در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد…

هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.

اما مرخصی ندادن ،منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان

پادگان، که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده ، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید …

شروع به دویدن که کردیم بعد از 1000 متر سرباز های دیگه خسته شدند، اما من دور کامل دویدم و ایستادم…!

فرمانده ی گروهان که دویدن من رو ندیده بود، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی؟

گفتم دویدم قربان …

گفت فضولی موقوف ..!

دوباره باید بدوی…!

خلاصه، دو دور دیگه به مسافت 8 کیلومتر دویدم و سر حال، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه…

رییس تربیت بدنی تا من رو دید، گفت:

چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟

گفتم:

ندارم …!

گفت :

خوب برو سر خط الان مسابقه شروع می شه ببینم چند مرده حلاجی ؟

خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …

برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی …!

من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود، به مرکز رسید و بهم امریه دادن تا برم تهران …

با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم، گفت:

تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟

گفتم :

بله قربان …

گفت:

چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …!

مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود، پوشیدم و رفتم لب خط…!

یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی؟

بدو..!

من نگاه کردم، دیدم، که اون 17 نفر دیگه، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم ،که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای حاضر رو ) مسابقه رو شروع می کردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم ،نه صدای تیر …

خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن:

مشهدی تو از اخر اولی …!

دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …!

در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:

خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…!

سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…!

دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم

به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم …!

باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد، که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

این ها حرف های استاد علی باغبان باشی، قهرمان دوی ایران است، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است، بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده…!

باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی دارد و در 8 مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده!

 

 

 

ادیب زاده می گوید:

زمان شاه شنیدم ،که پای باغبان باشی شکسته …!

با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:

دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …

شب، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …

همون شب، رضا پهلوی، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت، به آقای جهان بانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که :

مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی، وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکو داشت پیش کسوتان دعوت شد، زمانی که نام باغبان باشی، در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید، خاتمی از یکی از حاضرین پرسید:

مگر باغبان باشی زنده است؟!

و چه ضیافتی بود، در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!

اخرین باری، که باغبان باشی را دیدم، دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت:

شما مگه من رو می شناسی؟

لبخندی زدم و گفتم :

تمام دنیا شما رو می شناسن…!

باغبان باشی، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 7:45 | لینک ثابت |

يک زن که عجايب پزشکي را به مبارزه طلبيد و زندگي خود را در يک شش آهني سپري مي کرد به علت قطع برق ماشيني که به نفس کشيدن وي کمک مي‌کرد، جان سپرد.

Dianne Odell، شصت و يک ساله در يک لوله 7 فوتي فلزي زندگي مي‌کرد از سه سالگي به بيماري فلج اطفال مبتلا شد

وي با اينکه درون يک شُش آهني بستري شده بود به دبيرستان رفت، ديپلم گرفت و حتي دروس دانشگاه را گذراند و يک کتاب نوشت!

شش آهني يا تهويه فشار منفي اولين بار در سال 1920 استفاده شد. آنها به وسيله توليد فشار روي شش ها سبب منقبض و منبسط شدن آنها مي‌شدند و بيمار مي‌توانست نفس بکشد.
شش آهني شبيه کساني است که در يک خوابگاه لوله‌اي شکل با يک در پوش در قسمت گردن، قرار مي‌گرفتند.
بيمار به پشت دراز مي‌کشيد و فقط سرش بدون سرپوش در معرض ديد بود و ميتوانست از طريق يک آيينه زاويه‌دار تماس چشمي با بازديد کننده‌ها بر قرار کند.

Odell که توسط والدينش و ديگر اعضاي خانواده‌اش نگهداري ميشد با يک تلويزيون که از طريق دميدن در يک لوله کوچک و روي يک کامپيوتر که با صدا کار مي‌کرد ارتباط برقرار مي‌نمود.

اولياي وي اذعان داشتند قطعي برقي که منجر به فوت او شد به دليل افتادن يک درخت بر روي سيم برق روي داده است.

فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 19:31 | لینک ثابت |

این مطلب رو آقای Lim Kin از دوستان چینی من فرستاده و به وسیله این مطلب کلی هم به هوش و ذکاوت چینی ها افتخار کرده....

چینی ها باور دارند که انگشتان شصت نماد پدر و مادر هستند. انگشتان اشاره خواهر و برادر های  ما هستند. انگشت وسطی خود ما هستیم. انگشتی که حلقه به آن میاندازیم شریک زندگی ماست و انگشتان کوچک نماد فرزندان ما هستند.

حالا مطابق شکل انگشتان خود را به هم بچسبانید. به طوری که دو انگشت وسطی را خم کرده و به هم بچسبانید و انگشتان دیگر را هم دو به دو به هم...مثل شکل

حالا سعی کنید که شصت ها را از هم جدا کنید....به راحتی میتوانید. پس میتوان جدا و دور از پدر و مادر و یا بدون آنها زندگی کرد...سپس این کار را در مورد انگشتان اشاره و انگشتان کوچک هم امتحان کنید ....نتیجه میگیرید که بدون فرزند و خواهر و برادر هم میتوان زندگی کرد....حالا در حالیکه بقیه انگشتان را همچنان بسته نگه میدارید سعی کنید دو انگشت دیگر یعنی انگشت حلقه رو از هم جدا کنید......نتیجه اینکه بدون شریک زندگی هرگز نمیشود زندگی کرد و یا زندگی خیلی سخت میشود....

و به نقل از فرستنده مطلب به این دلیل حلقه ازدواج را به این انگشت میاندازند...

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 19:56 | لینک ثابت |

ممنون از آقای پروا برای فرستادن این مطلب جالب

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  .... 

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .. . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

 

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 1:40 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 9:23 | لینک ثابت |

 
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره ..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
 
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 17:14 | لینک ثابت |
(مطلب زیر رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادن...من هم عینا اینجا گذاشتمش....)

اینهم درد دل من از وبلاگ http://rezbba.blogfa.com/
دوست داشتی تو وبلاگت بزار ضمنا نشات قبلی را در نوشتن نداری
وقتی من هم یک دانشجوی فعال تشکلهای دانشجویی بودم

سال 1375 بود که در دانشگاه دولتی ایلام  پذیرفته شدم حالا من از شهر کوچک خودمان جهت ادامه تحصیل به ایلام رفتم و کم کم وارد زندگی دانشجویی شدم ژتون 20تومان غذا هم بد نبود. ترمی 20 هزار تومان کمک هزینه تحصیلی می دادند که بعدها آنرا پرداخت کنیم (بماند که تا حالا هم پرداخت نکردیم ) اموراتمان را می گذراندیم توی خوابگاه دانشجویی تا دیر وقت بیدار بودیم شیطنت خاطره گفتن و بحث های سیاسی و البته آخر ترم هم خر خونی برای جبران در س نخواندن طول ترم .  واقعا دوران دانشجویی فراغت بال و شیرینی  خواصی داشت .

کم کم دوستیهای بدون رنگ بوی اولیه ما تازه واردها با جذب افراد توسط تشکلها دانشگاه که هر کدام برای یادگیری هر روز بهانه ای تازه مثل اردو و ... داشتند و باهم رقابت می کردند رنگ بوی دیگری گرفت (بگذریم از افراد زرنگی که وارد این بازیها نشدند و درسشون را خواندن و بعدش سودش را بردند ) مثل روزهای اولیه ثبت نام به راحتی باه م پسر خاله نمی شدیم خالا آنها در آن تشکل و ما در این تشکل بازار سیاست هم در آن دوران خیلی داغ بود هرروز یک جوری به تیپ هم می زدیم آنها سخنران آنوری می آوردند ما اینوری آنها جشن به مناسبتهای مختلف می گرفتند ما هم سعی می کردیم جشن بهتری بگیریم توی نشریاتمان که تیراز آنها به صد تا هم نمی رسید  وتعدادشان هر روز زیادتر هم می شد حسابی از خجالت هم در می آمدیم یکسری بحث ها داشتیم که خودمان هم در ست حسابی از آن چیزی نمی دانستیم آنها تراوشات فکری روزنامه ها و ماهم بولتن های که می آمد حتی دو مورد هم به جان هم افتادیم و حسابی جانثاری کردیم که بخاطر بادمجان پای چشمم دو هفته کلاس نرفتم

 خلاصه چهار سال را گذراندیم و قتی به خودم آمدم و کمی از باد غرور دوره دانشجویی ام خالی شد که یک سرباز صفر دزبان ساعت 5 صبح تا ساعت 8 صبح ما را درب پادگان آموزشی بعلت برخورد یکی از بچه ها در هوای سرد نگه داشت و هیچ کاری هم از دست ما آش خورها بر نمی آمد در حالی که یادم نمی رود یکی از کارمندان سلف سرویس دانشگاه با یکی از دانشجویان بر خورد نامناسبی داشت چه قش قرقی در دانشگاه درست شد چه شورشی تا آن کارگر نگونبخت عذر خواهی که هیچ حتی گریه و التماس نکرد ما رضایت ندادییم .

حالا 11 سال از زمان می گذرد و دوباره یاد آنروزها افتادم که واقعا در چه فضای مجازی گفتمانی و بعضی وقتها زدمانی زندگی می کردیم . بخاط اینکه مستقیم از دبیرستان به دانشگاه رفته بودیم هنوز با واقعیاث زندگی آشنا نشده بودم نه وافعیتهای که برای خودم بود ونه واقعیتهای که در جامعه ام بود

اینو نوشتم برای دانشجویانی که عضویت فعال در تشکلهای دانشجویی دارند و روزی مثل بنده به گذشته خود نیم نگاهی دارند و آرزو می کنند ای کاش فضای گفتمان وفکری دانشجویان به جای یکسری مباحث نظری و تئوری به فضای واقعی و مشکلات جامعه معطوف می شد و بجای سرو کله شکستن برای بعضی چیزها وبعضی کس ها این انرزی را در جهت در خواست حل مشکلات و ارائه راه حل   مشکلات از متولیان امر صرف می کردند و دسته بندیهای خودشان رابر این اساس شکل می دادند . امیدوارم تشکلهای دانشجویی روزی به این بلوغ برسند و خیلی ها هم بدانندکه زنده و پویا بودن این انرزی چه برکاتی دارد

گذشت زمان و روبرو شدن با مشکلات و واقعیات زندگی چنان نرمتان می کند که حتی با دشمنان خونی دیروزتان هم رفیق می شوید و یادی از گذشته می کنید وقتی که من بعد از 11 سال رفتم ایلام و یکی از بچه های آنطرفی آن روزها را دیدم که حالا موهاش هم کمی سفید شده بود و با دو تا بچه هایش در حال رفتن در پیاده روبود بی اختیار ماشین را نگه داشتم و رفتن در آغوشش گرفتم دو تایمان اشک در چشمانمان حلقه زده بود  شب مهمانش بودم جالب، آنهم فکر مراداشت.

http://rezbba.blogfa.com/

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 9:54 | لینک ثابت |

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!

کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...

او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.

عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.

کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 22:12 | لینک ثابت |




I dreamed I had an interview with 
god 

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي 
داشتم 

  

God asked 

خدا گفت 

  

So you would like to interview me 

پس مي خواهي با من گفتگو کني 

  

I said ,If you have the time 

گفتم اگر وقت داشته باشيد

 

God smiled 

خدا لبخند زد 

My time is eternity 

وقت من ابدي است 

  

What questions do you have in mind 
for me 

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي 
از من بپرسي 

  

What surprises you most about human 
kind 

چه چيز بيش از همه شما را در مورد 
انسان متعجب مي کند 

  

God answered 

خدا پاسخ داد 

  

That they get bored with child hood 

اين که آنها از بودن در دوران کودکي 
ملول مي شوند 

  

They rush to grow up and then 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد 

  

long to be children again 

حسرت دوران کودکي را مي خورند 

  

That they lose their health to make 
money 

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن 
پول مي کنند 

  

and then 

و بعد 

  

lose their money to restore their 
health 

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند 

  

That by thinking anxiously about the 
future 

اينکه با نگراني نسبت به آينده 

  

They forget the present 

زمان حال را فراموش مي کنند 

  

such that they live in nether the 
present 

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي 
کنند 

  

And not the future 

نه در آينده 

  

That they live as if they will never 
die 

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، 
نخواهند مرد 

  

and die as if they had never lived 

و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده 
اند 

  

God's hand took mine and 

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت 

  

we were silent for a while 

و مدتي هر دو ساکت مانديم 

  

And then I asked 

بعد پرسيدم 

  

As the creator of people 

به عنوان خالق انسانها 

  

What are some of life lessons you 
want them to learn 

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي 
را ياد بگيرند 

  

God replied with a smile 

خداوند با لبخند پاسخ داد 

  

To learn they can not make any one 
love them 

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را 
مجبور به دوست داشتن خود كرد 

  

but they can do is let themselves be 
loved 

اما مي توان محبوب ديگران شد 

  

To learn that it is not good to 
compare themselves to others 

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با 
ديگران مقايسه کنند 

  

To learn that a rich person is not 
one who has the most 

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که 
دارايي بيشتري دارد 

  

but is one who needs the least 

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد 

  

To learn that it takes only a few 
seconds to open profound wounds in 
persons we love 

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي 
توانيم زخمي عميق در دل کساني که 
دوستشان داريم ايجاد کنيم 

  

and it takes many years to heal them 

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن 
زخم التيام يابد 

  

To learn to forgive by practicing 
for giveness 

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند 

  

T o learn that there are persons who 
love them dearly 

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را 
عميقا دوست دارند 

  

But simly do not know how to express 
or show their feelings 

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز 
کنند يا نشان دهند 

  

To learn that two people can look at 
the same thing 

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک 
موضوع واحد نگاه کنند 

  

and see it differently 

اما آن را متفاوت ببينند 

  

To learn that it is not always 
enough that they be forgiven by 
others 

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران 
آنها را ببخشند 

  

The must forgive themselves 

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند 

  

And to learn that I am here 

و ياد بگيرند که من اينجا هستم 

 
ممنون از یک دوست که این مطلب رو فرستاد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 21:40 | لینک ثابت |

 همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم...

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.

2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

(ممنون از فرستنده)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 10:12 | لینک ثابت |

 

http://qalammehr.parsaspace.com/6643393.jpg

دختر نوجوان بریتانیایی كه خود را یك حیوان خانگی توصیف می كند، بدون قلاده ی سگ بر گردن هیچ جا نمی رود. وی كه تاشا نام دارد، از این كه قلاده بر گردن همراه نامزدش به گردش می رود احساس افتخار می كند. وی كه دانشجوی رشته ی فن آوری موسیقی است در این رابطه می گوید: "من معمولا مانند یك حیوان رفتار می كنم و زندگی را سخت نمی گیرم". وی هیچ وقت در خانه آشپزی یا نظافت نمی كند و به همین دلیل كه یك حیوان خانگی است، هیچ وقت بدون نامزدش دنی، بیرون نمی رود.البته این مساله مشكلاتی را هم برای این زوج پدید آورده است. ماه پیش بود كه آنها می خواستند سوار اتوبوس بشوند، اما راننده ی اتوبوس پیرهن نامزد دختر، تاشا را گرفت و اون را هل داد. بعدش هم به اونها توهین كرد و دخترك را یك "سگ" خطاب كرد. البته اونها هم ساكت ننشستند و به راننده اتوبوس گفتند "تو یك خوك فاشیستی". این تنها مرتبه ای نبود كه راننده های اتوبوس به این زوج اجازه ی سوار شدن به اتوبوس را به خاطر وضع ظاهریشون ندادند. به همین خاطر اونها علیه شركت اداره كننده اتوبوسها به جرم تبعیض شكایت كرده اند. این زوج هم اكنون با كمكی كه دولت به آنها می كند و در خانه ای كه دولت به آنها داده است با هم زندگی می كنند و در آینده ی نزدیك ازدواج خواهند كرد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 19:45 | لینک ثابت |
 

با تلسکوپی كه در تصوير می‌بينيد مردم لندن قادرند بطور زنده نیویورک را ببینند!

این تلسکوپ عظیم که در لندن ساخته شده است با آینه هایی که در زیر اقیانوس آتلانتیک
کار گذاشته شده است تصاویر نیویورک را برای لندنی ها قابل مشاهده می کند.

پائول جرج، مهندسی است که این تلسکوپ عظیم را طراحی کرده است. وی هدف از طراحی این تلسکوپ را که روی آن نام تلکتروسکوپ (Telectroscope) نهاده است، جامه عمل پوشاندن به آرزوی پدر بزرگش مبنی بر دیدن مردم نیویورک از سوی مردم لندن را عنوان کرده است

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

من که خيلي تجربه کار در محيطهاي مختلف تو استراليا رو ندارم و شايد اين شرکت اولين تجربه مهم من باشه شايد اين شرکتي که من توش کار ميکنم از جاهاي ديگه بهتر باشه و شايد همه محيطها تقريبا يک جور باشن اما تفاوتهاي محيط هاي کاري قبل من تو ايران با اينجا اونقدر زياده که روزهاي اول بنظرم خنده دار و مسخره مي اومد.

تعجب ميکردم که مدير پروژه ها از صبح تا شب تو موبايلشون داد نميزنن و جنگ و جدالي بين کارفرما و پيمانکار و کارگر و کارمند نيست و اگر هم هست روي کاغذ و ايميل هست و هيچ کسي داد نميزنه .

کلي ميخنديدم که هفته اي دوبار يک ماساژور مياد شرکت و به قول خودشون خستگي کار رو از شونه هاي پرسنل دور ميکنه

از اينکه هيچ کدوم از رئيسهام آقاي مهندس و دكتر نيستند و من انيس هستم و اونها مايک و ادوارد ....خجالت ميکشيدم و تعجب ميکردم که کلي براي تحويل هر کاري ازم تشکر ميکردن و حتي بعدش ايميل تشکر برام ميفرستن که متشکرن که وقتم رو صرف اين پروژه کردم!

کلي معذب ميشدم که رئيسم خودش براي هر کاري سر ميزم ميومد و تمام اسناد و مدارکي که لازم بود رو برام مياورد  و حتي يک بار هم نشده که از من بخواد به اتاقش برم.

و احساس خنگي ميکردم وقتي براي گرفتن مرخصي کلي براش توضيح ميدادم که براي چي ميخوام برم و اون خنديد و گفت:

! Too much information

you need one day off that's ok

حالا بعد از يکسال کار تو اين محيط احساس ميکنم چقدر آرامش پيدا کردم چقدر محيط کارم رو دوست دارم و اگر يک هفته ماساژور نياد چقدر شونه هام احساس خستگي ميکنن! و روزي صد بار با صداي بلند از خودم به خاطر تصميمي که گرفتم و دنياي تازه اي که براي زندگي انتخاب کردم تشکر ميکنم.

فرستنده: آقای پروا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

تست روانشناسی جالب:

از میان 9 شكل زیر ، تصویر مورد علاقه خود را انتخاب كنید . توجه داشته باشید كه رنگ و شكل ، هر دو برای شما خوشایند باشند

 

تصویر شماره 1

 

'معقول و سازگار'

در زندگی به رفتار و عشق ساده و بی پیرایه اهمیت می دهید. دیگران به شما اعتماد می کنند. به دوستان نزدیک خود امنیت و آرامش می دهید. اطرافیان به عنوان شخصی خونگرم و با محبت شما را تحسین می کنند.. از موارد پیش پا افتاده و کلیشه ای دوری می نمایید. لباس و پوشش شما ساده ولی آراسته است.

 


 

تصویر شماره 2

'تحلیل گر، قابل اعتماد و متکی به خود'

حساسیت کنونی شما همیشگی است. همیشه تمایل دارید که اطراف خود را با چیزهای زیبایی محصور کنید تا مورد توجه دیگران قرار گیرید. فرهنگ نقش مهمی در زندگی شما دارد..
خود را با وقار و کم نظیر می دانید و به سطح فرهنگی افرادی که با آنها در ارتباط هستید، اهمیت می دهید.

 


 

تصویر شماره 3

'آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط'

عاشق زندگی آزاد هستید و سعی می کنید که حداکثر استفاده و لذت را ببرید. اعتقاد دارید که هر فرد فقط یک بار زندگی می کند. نسبت به مسائل مختلف بسیار کنجکاو و صادق هستید هیچ چیز برایتان بدتر از مقید بودن و محدود کردن نیست. همیشه آماده و مشتقاق رویدادهای غیر منتظره هستید.

 


 

تصویر شماره 4

'مستقل و نامعلوم'

خواستار زندگی آزاد و بدون وابستگی هستید تا خودتان مسیر زندگی را مشخص سازید. تمایل هنرمندانه ای در کار و فعالیت های خود دارید. به آزادی خود اعتقاد دارید و بعضی اوقات کارهایی می کنید که برخلاف موردی است که از شما انتظار می رود. شیوه زندگی شما بسیار فرد گرایانه است. برطبق عقاید و باورهای خود زندگی می کنید و از تقلید خوشتان نمی آید.

 


 

تصویر شماره 5

'دورن گرا ' احساس و متفکر'

ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید

 


 

تصویر شماره 6

'عمل گرا، مطمئن به خود و ماهر'

مسئولیت زندگی خود را به عهده می گیرید و به رفتار و کار خود بیشتر از شانس اهمیت می دهید. مسائل مختلف را به صورت عملی و ساده حل می کنید. نگاه واقع بینانه ای به اتفاقات روزمره زندگی دارید و سعی دارید مسائل را بدون تزلزل حل کنید.

 


 

تصویر شماره 7

'آرام و محتاط'

شما شخص بی تکلف، راحت و محتاطی هستید. به راحتی دوست پیدا می کنید  اما از خلوت خود لذت می برید. بعضی اوقات دوست دارید تنها باشید تا به معنای واقعی زندگی بیندیشید و لذت ببرید. به آرامش احتیاج دارید، بنابراین به مکان های مخفی زیبایی می روید. اما  گوشه گیر نیستید با این کار آرام می شوید و سپاسگزار زندگی خواهید بود.

 


 

تصویر شماره8

'عاطفی ، خیال پرداز و احساساتی '

شخصی بسیار حساس هستید. از دید منطقی و عاقلانه به مسائل نمی نگرید. احساس تنها چیزی است که برایتان مهم است. همچنین رؤیا و آرزو در زندگی تان با اهمیت می باشد. نسبت به افرادی که احساسات و عواطف را نادیده می گیرند و فقط منطق برایشان مهم است، بی اعتنا هستید، و اجازه نمی دهید که احساسات و روحیه شما محدود شود.
 


 

تصویر شماره 9

'فعال و اجتماعی '

به ریسک در زندگی علاقه مندید. دوست دارید کارهای متفاوت و جالبی انجام دهید و یا از دیگران بیاموزید. از یکنواختی زندگی بیزارید و دوست دارید نقش فعالی در کارها داشته باشید مایلید در همه کارها پیشقدم باشید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |

يك تست ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات ان پاسخ دهيد
سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد.صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟
............ ......... ......... ....
جواب ها
جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.
جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتور و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 7:41 | لینک ثابت |

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد

Dream Land GROUP

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:40 | لینک ثابت |
 داستانی واقعی...

  این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌بردهمیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آیدوجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 21:18 | لینک ثابت |

 

کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفه ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه. سؤال ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با هایلایت کردن قسمت بعد از آن سؤال، پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده اید یا خیر. (پاسخ ها به رنگ زمینه هستند و بعد از انتخاب متن به وسیله ماوس، قابل مشاهده خواهند بود)


1- از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می دهید؟

درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را داخل یخچال می گذاریم و سپس درب آن را می بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!

2- حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟

آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز می کنیم و فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را از یخچال خارج می کنیم. فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن بر تصمیم گیری های بعدی تان فکر می کنید یا خیر.

3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند.. آن یک حیوان غایب کیست؟

اگر پاسخ داده اید که اسکار برادر کوچک شیرشاه حیوان غایب است باز هم اشتباه کرده اید. یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست نداده اید نگران نباشید. هنوز یک سؤال دیگر مانده است.

4- باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می کنید؟

خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید. کروکودیل ها؟ آن ها الان در جلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباه های قبلی خود درس می گیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر!

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 9:35 | لینک ثابت |

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 14:31 | لینک ثابت |
از مجله اینترنتی آریا میهن

موضوع این مبحث عدد مشهور 666 است. عددی که فیلمهای هالیوودی و تعابیر اشتباه عوام آنرا به یک عدد شیطانی بدل نموده و گروه های به اصطلاح شیطان پرست که بجز خودنمایی و عقده گشایی هدف دیگری ندارند نیز از آن به عنوان نمادی که معرف کاراکتر دوست داشتنی شیطان لعیم است استفاده سوء می کنند.
قبل از پرداختن به ادامه موضوع اصلی لازم است نکاتی را درباره شیطان پرستی و شیطان پرستان واقعی عنوان شود:
همه ما نام خوارج را که در زمان حیات پیغمبر اسلام (ص) و حضرت علی (ع) می زیسته اند را کم و بیش شنیده و می دانیم که آنان در ابتدا مسلمان بوده و دانش بسیاری بر دین و کتاب قرآن داشته اند و بر اساس گمراهی و تعبیر نادرست برخی آیات و نشانه ها از دین خارج شده و ساز مخالف نواختند. ماجرای شیطان پرستان واقعی در دوران ما نیز در هر دینی چنین است و آنان خوارجند. این گروههایی که شیطان پرستی را در بوق و کرنا کرده و با انواع راههای مختلف از قبیل برخی موسیقی های خاص، خود آزاری، مواد مخدر و ... سعی بر به اصطلاح گسترش دارند فقط و فقط برای خودنمایی و ارضای عقده های درونی به میدان آمده اند. شیطان پرستان واقعی بسیار کم، بیشتر آنان با سواد و دانش کافی در دین خویش یا حتی ادیان دیگر و بسیار معقول به نظر می آیند چرا که عقیده دارند شیطان که مقرب ترین فرشته خداوند پیش از رانده شدن بوده است پس اینان نیز به مثابه احترام به وی باید این چنین مقام و احترامی را برای خویش حفظ نمایند.

حالا ما باید بدانیم که ریشه این عدد از کجاست و چه اسراری در آن نهفته است؟!

در دو آیه از آیه های بایبل (مجموعه کتب عهد قدیم و جدید) مستقیما به آن اشاره شده که مهمترین آن به شرح زیر است:


"Here is wisdom. Let him that hath understanding count the number of the beast: for it is the number of a man; and his number [is] Six hundred threescore [and] six. “Revelation 13:18


ترجمه متن فوق چنین است:

در اینجا حکمت است. پس هر که فهم دارد عدد وحش را بشمارد زیرا که عدد انسان است و عددش ششصد و شصت و شش (666) است. باب 13 مکاشفه یوحنا.

دقت شود که در آیه فوق Six hundred threescore [and] six همان 666 است که مستقیما به the number of a man یا عدد انسان اعطا شده است و پیش از آن نیز انسان را به حیوان یا به طور دقیق، "وحش" نمادین نموده است.


پس این عدد به هیچ عنوان به شیطان مربوط نیست و منحصرا به انسان (نه آدم) تعلق دارد.


خب! حالا وقت آن است که از دیدگاه ریاضیات به این عدد بنگریم:
در ریاضیات که البته از علم اعداد برگرفته شده است تمام اعداد نمودی از 9 عدد تک رقمی اولیه یعنی 1 الی 9 هستند و در علم اعداد عدد 9 ، کمال و سر منزل مقصود اعداد است. یعنی تکامل روح. همانطور که مشهود است مجموع اعداد 666 برابر 18 و مجموع اعداد 18، برابر با 9 است. یعنی تکامل بالقوه که باید بالفعل شود.


666 --> 6+6+6=18 --> 1+8= 9


نکته 1 : اگر اعداد 1 الی 36 را با هم جمع کنیم به 666 خواهیم رسید. دقت شود که 36 خود برابر با 9 است یعنی دوره کامل تکامل. یعنی 1 الی 9. یعنی سیر کامل روح از تولد تا اناالحق.


3+2+1+...+36=666


نکته 2: تعداد اعداد اول (عددی که فقط بر خودش و یک بخش پذیر است) قبل از 666، 121 عدد است که جذر آن برابر با 11 یا عدد اعظم است. اعداد 11 و 22 اعداد اعظم (در برخی موارد نحس اعظم) نامیده شده و از استثناء هایی است که دو رقم آنها با هم جمع نشده و به همین صورت باقی می ماند. به نظر می آید که نمادگرایی عدد اول در اینجا به معنای تکامل (خود عدد) و پیدایش و آغاز یا همان عدد یک باشد.

نکته 3: عدد 60 اولین عددی است که 12 مقسوم الیه دارد که خود عدد 12 معنی بسیار خاصی دارد که 2 نمونه از آنرا در تعداد امامان شیعیان و نیز تعداد حواریون حضرت مسیح می توان مشاهده نمود. حال عدد 666 شصتمین عدد است که 12 مقسوم الیه دارد. قابل تفکر است!

نکته 4: اگر 7 عدد اول را (به عدد 7 دقت شود که عدد الهی یا عدد خداوند نامیده می شود) به توان 2 رسانده و با هم جمع کنیم نتیجه حاصله 666 خواهد بود!


22 + 32 + 52 + 72 + 112 + 132 + 172 = 666


نکته 5: اگر اعداد یونانی را که با حروف انگلیسی نشان داده می شوند از 500 به پایین پشت سر هم بنویسیم این عدد حاصل می شود.


D=500 , C=100 , L=50 , X=10 , V=5 , I=1 --> DCLXVI=666


مشاهدات و کشفیات بسیار زیاد و پیچیده ای در ریاضیات بر روی این عدد انجام شده که در حوصله نمی گنجد و در اینجا ساده ترین آنها را می بینیم.

نکته 6: وقتی این 3 رقم را در هم ضرب می کنیم به 216 میرسیم که مجموع آن باز هم تکامل است یعنی 9.


6x6x6=216 --> 2+1+6= 9


یکی دیگر از مضامین این عدد این است که قبل از عدد 7 یعنی عدد خداوند است و هنوز به درجه کمال نرسیده است و اینکه چرا در 3 رقم آنرا نمایش داده اند نماد پیشرفت سه جنبه انسان (نه آدم) در قدرت ، عشق و هوشمندی (رجوع شود به "گذری بر اعداد مقدس 7 و 3 در همین بلاگ") است که تا درجه بسیار بالا ولی نه انتهایی رسیده است و در صورت کسب عدد بعدی با خداوند یکی شده و راز اناالحق را خواهد دانست. این یعنی معراج!

تعریف عدد 6 در علم اعداد:

این عدد برگرفته از طبیعت و عشق مادرانه است. نماد عشق به اتحاد و یگانگی، توازن و هارمونی، یکدلی و توانایی پرورش دیگران است.

دقت کنید! یعنی سرا پا خواهش برای یکی شدن و یگانگی با آفریدگار.

و تعریف استاد بزرگ آلیستر کرولی درباره اعداد 6 و7:

6: خود آگاه ، مرکز
7: سعادت، برکت و خوشی

در مورد اعداد و مسائل مرتبط سخن بسیار است اما هدف این بخش رد نظر مردم عوام در باب شیطانی بودن عدد 666 بود که امید است مفید فایده باشد

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 14:0 | لینک ثابت |

 

 فرستنده:لیلا اکرمی

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي اونها نگاه مي كنه .
هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي­رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند. مرد از فرشته پرسيد: شما داريد چه كار مي­كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها و تقاضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم . مرد كمي جلوتر رفت، باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شما چه كار مي كنيد؟ يكي از فرشته گان با عجله گفت اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم مرد مي جلو تر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي­كنيد و چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است .مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چه گونه ميتوانند جواب بفرستند ؟

                          فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافيست بگويند خدايا شكر

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 23:13 | لینک ثابت |

شادترین مردم دنیا

احساس شادی نمیکنید ؟ فکر میکنید تفریحاتتون کمه ؟ تصور میکنید زندگی چیز زیادی برای عرضه نداره؟ ناراحت نباشید، تنها مشکل شما اینه که در کشور درستی نیستید...

این جمله ، از یک نویسنده ایرانی نیست. متعلق به Marina Kamenev اهل انگلیس ، خبرنگار بیزنس ویک هست.

داستان از یک نظر خواهی BBC شروع شد. در این نظر خواهی ، آمار نشون داد که ۸۱٪ از مردم انگلیس ، به جای افزایش ثروت از دولت توقع دارند که زندگی شادتری براشون فراهم کنه.

سئوال اینجا بود که چطور. به عنوان اولین قدم ، دانشگاه لیسستر ، پروژه ای با هدف رتبه بندی کشورها از نظر شادی مردمشون تعریف کرد. نتایج این رتبه بندی و دلایل شادی ملتها خیلی خیلی جالب بود .

  نتایج رو ببینین :

رتبه ۱

 

دانمارک

جمعیت ۵/۵ میلیون

شانس زندگی : ۸۷/۷ سال

درآمد سرانه : ۳۴،۶۰۰ دلار

سیستم اقتصادی : سوسیالیستی

ویژگی ها :

- بهترین سرویس های دولتی خدمات اجتماعی

- بیمه همگانی با پوشش کامل

- مدارس و دانشگاههای رایگان با کیفیت بسیار بالا

- هویت اجتماعی کاملا مشخص برای جوانان

- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا

- آلودگی محیط زیست ناچیز

رتبه۲

 

سوئیس  

جمعیت ۵/۷ میلیون

شانس زندگی : ۵۸ سال

درآمد سرانه ۳۲،۳۰۰ دلار

سیستم اقتصادی : آزاد

ویژگی ها :

- موقعیت سوق الجیشی کاملا امن

- میزان جرم و جنایت ناچیز

- امکانات شهر نشینی با کیفیت بسیار بالا

- امکان ورزشهای نزدیک به طبیعت مانند کوهنوردی ، اسکی و سوارکاری برای همه

- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا

ثبات سیاسی

- سیستم بهداشتی رایگان با سرانه ۳۵۰۰ برای هر نفر

رتبه ۳

 

اتریش

جمعیت ۲/۸  میلیون

شانس زندگی ۷۹ سال

درآمد سرانه : ۳۲،۷۰۰ دلار

سیستم اقتصادی : سوسیالیستی

ویژگی ها :

- خدمات بهداشتی رایگان برای همه با پوشش کامل

- فعالیتهای فرهنگی همگانی و در دسترس

- خلق و خوی آرام مردم و شهرهای ساکت و تمیز

- سیستم حمل و نقل سریع شهری

- مدارس و دانشگاههای مدرن و مجهز و رایگان

- قوانین حفظ محیط زیست محکم

رتبه ۴

 

ایسلند

جمعیت ۳۰۰،۰۰۰ نفر

شانس زندگی ۸۰ سال

درآمد سرانه : ۳۵،۷۰۰ دلار

سیستم اقتصادی : سوسیالیستی

ویژگی ها :

- سیستم خدمات خیریه دولتی

- خدمات دولتی رایگان با تنوع زیاد از بهداشت ، آموزش ، آموزش عالی تا گردش دسته جمعی

- سوبسید (یارانه) مسکن برای همه

- عدم وجود خط فقر در جامعه

- باسوادی همگانی

عدم وجود بیکاری در جامعه  

رتبه ۵

 

باهاما

جمعیت ۳۱۰،۰۰۰ نفر

شانس زندگی ۶۶/۵ سال

درآمد سرانه : ۲۰،۲۰۰ دلار

سیستم اقتصادی : آزاد

ویژگی ها :

- کیفیت غذای بالا   و ارزانی ارزاق

- آب و هوای بسیار معتدل

- طبیعت بکر

- جمعیت زیر خط فقر : ۱۰٪

- فرهنگ کاری راحت و بی تنش (همون تنبلی خودمون )

تلفیق فرهنگی مناسب (افریقایی - اروپایی )

- خانواده های محکم و آمار طلاق بسیار پایین (علیرغم آزادی طلاق برای زوجین )

- کلیسای مردمی و متساهل

۰ رتبه ۶ : فنلاند  

۰ رتبه ۷ : سوئد  

۰ رتبه ۸ : بوتان (با درآمد سرانه ۱۴۰۰ دلار !!!) 

رتبه ۹

شادترین ملت مسلمان

 

برونئی

جمعیت ۳۸۰،۰۰۰ نفر

شانس زندگی ۷۵ سال

درآمد سرانه : ۲۳،۶۰۰ دلار

سیستم اقتصادی :دولتی

ویژگی ها :

- درآمد نفتی بالا

- ثبات سیاسی (دودمان سلطنتی ۶۰۰ ساله )

- نرخ جرم و جنایت بسیار پایین

- خدمات بهداشتی رایگان همگانی با کیفیت بالا

- عدم وجود خط فقر در جامعه (حقوق دولتی برای همه )

- سیستم آموزشی رایگان ، حتی آموزش عالی

یارانه غذا و مسکن برای همه  

۰ رتبه ۱۰ : کانادا  

  (حالا خودتون فکر کنید ایران میتونه در رتبه چندم باشه؟؟؟)

منبع

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 14:40 | لینک ثابت |

some of the Best Moments in Life

بهترين لحظات زندگی

 

·        To fall in love.

عاشق شدن

 

·        To laugh until it hurts your stomach.

انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره

 

·        To find mails by the thousands when you return from a vacation.

بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد

 

·        To go for a vacation to some pretty place.

به يه جای خوشگل بريد برای مسافرت

 

·        To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد

 

·        To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بريد و به صدای بارش بارون گوش بديد

 

·        To leave the! shower and find that the towel is warm.

از حموم که اومديد بيرون ببينيد حو لتون گرمه !

 

·        To clear your last exam.

آخرين امتحانتون رو پاس کنيد

 

·        To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.

يه کسی که معمولا' زياد نميبينينش ولی دلتون می خواد ببينيد بهتون تلفن کنه

 

·        To find money in a pant that you haven't used since last year .

توی يه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کرديد پول پيدا کنيد

 

·        To laugh at yourself looking at mirror, making faces

برای خودتون تو آينه شکل در بياريد و بهش بخنديد

 

·        Calls at midnight that last for hours.:))

تلفن نيمه شب داشته باشيد که ساعتها هم طول بکشه

 

·        To laugh without a reason.

بدون دليل بخنديد

·        To accidentally hear somebody say something good about you.

 

بطور تصادفی بشنويد که يه نفر داره از شما تعريف می کنه

 

·        To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

از خواب پاشيد و ببينيد که چند ساعت ديگه هم می تونيد بخوابيد

 

·        To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنيد که شخص خاصی رو به ياد شما می ياره

 

·        To be part of a team.

عضو يک تيم باشيد

 

·        To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشيد نگاه کنيد

 

·        To make new friends.

دوستای جديد پيدا کنيد

 

·        To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.

وقتی 'اونو' ميبينيد دلتون هری بريزه پايين !

 

·        To pass time with your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنيد

 

·        To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد

 

To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.

پليورش رو بپوشيد و ببينيد هنوزم بوی عطرش رو ميده

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed.

يه دوست قديمی رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقی نکرده

 

To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

يکی رو داشته باشيد که بدونيد دوستتون داره

 

To laugh .......laugh........and laugh ...... remembering stupid

things done with stupid friends.

يادتون بياد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخنديد و

بخنديد و ....... بازم بخنديد

 

These are the best moments of life....

اينها بهترين لحظه‌های زندگی هستند

 

Let us learn to cherish them.

قدرشون رو بدونيم

 

'Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed'

زندگی يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش لذت برد.

فر ستنده:نسیبه

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

فرستنده:لیلا اکرمی 

۱) آرنولد بنت:

داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!


۲) آگاتوکلس:

(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

۳) آلن پینکرتون:

(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

۴) آیزادورا دانکن:

(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.

۵) اسکندر کبیر:

(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق..م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.

۶) الکساندر:

(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

۷) تامس آت وی:

(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!

۸) تامس می:

(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.

۹) جان وینسون:

(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.

۱۰) جروم ناپلئون بناپارت:

(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.

۱۱) جورج دوک کلارنس:

(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.

۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون:

(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.

۱۳) رودولفونی یرو:

(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

۱۴) زئوکسیس:

(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!

۱۵) ژراردونرال:

(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.

۱۶) فرانسیس بیکن:

(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.

۱۷) فالک فیتز وارن چهارم:

(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.

۱۸) کلادیوس اول:

(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد.

۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵)

این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت.

۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین:

(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.

۲۱) لایونل جانسن:

(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.

۲۲) لنگی کالیر:

(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.

۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس:

(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.

۲۴) هنری اول:

(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.

۲۵) یوسف اشماعیلو:

(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 3:2 | لینک ثابت |

  !!! ماجرای ازدواجی بود در یکی از روستاهای فومن !
بله ، این آقا داماد 28 ساله در راستای اجرای سفت و محکم سنت ازدواج با یک تیر 2 نشان زد و در یک عمل انتحاری 2 دختر 27 و 24 ساله رو به عقد خودش درآورد !
البته حرف و حدیثهای فراوانی وجود داره که چطوری شد که اینطوری شد !!! ولی چیزی که من شنیدم به این شکل بوده :
عروس بزرگه ( همون 27 ساله ) با این آقا داماد ماجرا ، گویا چند مدتی دوست بودن ، پس از مدتی که خانواده محترم داماد از این ماجرا بی خبر
(به روایتی مخالف ) بودن دختر 24 ساله ای رو انتخاب می کنن و داماد بیچاره ! رو بر سر 2 راهی قرار     می دن .
پس از کش و قوس های فراوان و تهدید عروس بزرگه مبنی بر خودکشی و .... این برادر ارجمند که زیاد از این 2 راهی بدش نمی اومد حل مشکل رو بر عهده 2 تا عروس خانوم می ذاره تا با هم به توافق برسند که کدومشون زن این آقا بشه !
اون بانوان محترمه هم ، هر دو به این نتیجه می رسند که 2 تایی به عقد این فرد در بیان و .... مبارک است انشاءالله !!
 
 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 23:59 | لینک ثابت |
 
عبارت مثلی"ماستمالی کردن" به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.
آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن  و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.
اینک شرح قضیه:
قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:
«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.
منبع:وبلاگ قلم نوشته ها

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 21:42 | لینک ثابت |

شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند

سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گویی‌های او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
 
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه  متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما  فروخته شده است.
 
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
 
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های  مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
 
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه  بوده،  او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
 
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
 
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی  معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست می آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌دست آمدن جمر نامیده‌اند.
 
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عده‌ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدین رومی گرفته‌شده است‌.
 
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
 
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت‌.
 
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
 
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که  قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
 
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه  ییلاق کارکنان روسیه  بوده است.
 
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله‌" و "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله‌، مخفف کلات به معنای قلعه است‌. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه‌های لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن( قله- هک) گفته شده است‌.
 
کامرانیه
زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌تعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمین‌ها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
 
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.
 
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت‌) ؛"ور" (صاحب‌) و "ان‌" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت‌.
 
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر می‌شود.
 
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید. 
 
پل چوبی
 قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
 
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است  و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین  برخی نیز  معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
 
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
 
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده‌است.
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 15:45 | لینک ثابت |

گروه خونی O : 
صادق، خوشبین و پر انرژی هستند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. برای رسیدن به هدف قدرت و تحمل خوبی دارند. اگر در میانه راه به بیهوده بودن کاری که در حال انجامش هستند پی ببرند، خیلی راحت آنرا رها می کنند. درباره ی گذشته مثبت اندیشند، لذا چندان افسوس گذشته را نمی خورند.به مسائل مادی اهمیت می دهند. آرام و باثباتند و در برابر صداقت بسیار حساسند. رک و صریح نظراتشان را بیان می کنند. می توانند از جزئیات براحتی صرفه نظر کنند. غالباً از رهبری کردن خوششان می آید و معمولاً از قدرت تمرکز خوبی برخوردارند.


گروه خونی A :
محتاط در تصمیم گیری، بدبین و بسیار حساس هستند و مایلند مسائل را به دو گروه سیاه و سفید تقسیم کنند. به قوانین و استانداردهای اجتماعی بسیار اهمیت میدهند. از تحمل و صبر بالایی برای انجام کارهای فیزیکی و رقابتی برخوردارند. به آینده بسیار بدبینند و براحتی می توانند ظاهر آرامی از خودشان نشان دهند، حتی اگر عصبانی باشند. به نظرات دیگران بسیار اهمیت می دهند. اگر قلبشان بشکند، به سختی التیام می یابد. آنها بسیار مسئولند و همواره خطی بین کار و تفریح میکشند. آنها معتقدند که در مسائل دینی و اخلاقی می توان به کمال رسید. ترجیح می دهند از سرگرمی هایی بهره ببرند که از فشار عصبیشان بکاهد.


گروه خونی B :
براحتی از دیگران دستور نمی گیرند. سریع تصمیم گیری می کنند، قابل انعطافند و چندان به قوانین اهمیت نمی دهند. به مسائل علمی و اکتشافات علاقه فراوانی دارند. چندان صبور به نظر نمی رسند و از کارهای رقابتی خوشان نمی آید. معقول و خونسردند و درعین بامزگی، بسیار خجول هستند. از بیان ایده های جدید نمیهراسند. از مورد انتقاد قرار گرفتن ترسی ندارند. از انجام کاری به مدت طولانی خسته و دلزده نمی شوند. براحتی می توانند خاطرات گذشته را فراموش کنند. خلاق و مبتکر بوده و بین کار و تفریح نمی توانند مرزی قائل شوند.


گروه خونی Ab :

رومانتیک و احساساتی هستند و به شدت فعالند. در تجزیه و تحلیل مسائل بسیار ماهرند. در نقد موضوعات مختلف بسیار منصف اند. درموقع لزوم نمی توانند سریع تصمیم بگیرند. برای سخت کار کردن و صبور بودن باید سعی کنند. درباره ی گذشته بسیار حساسند و از قدرت فهم بلایی برخوردارند. چندان مسئولیت پذیر نیستند. خونسردند اما در برخورد با مسائل غیرمنتظره خیلی زود نگران می شوند. حالات روحی آنها خیلی سریع تغیر می کند. می توانند در آنِ واحد چند کار را با هم انجام دهند و از کارهای هنری بسیار خوششان می آید.(خود مناون هم از نوع منفی)

(ممنون از نازنین)
 
 
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 15:3 | لینک ثابت |

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

فرستنده: نازنین

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 14:58 | لینک ثابت |
  يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
  را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى
  انداخت و گفت :
  - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
  ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
  گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
  رسيد كه ميگفت :
  چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
  مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
  - اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
  و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
  از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
  - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
  ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
  ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
  بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
  آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
  را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
  ديگرى بكنى ؟
  مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
  - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
  بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
  احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
  چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
  صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
  اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
  باشد يا چهار باندى ؟؟
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 22:28 | لینک ثابت |

 

 


 همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند.
زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه «سی چوان»خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.  او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 12:38 | لینک ثابت |

دانشمندان علم ژنتیک با بی رحمی تمام موجودی ساخته اند که کاملاً درد را احساس
می‌کند ولی نمیتواند جیغ بکشد!




جن‌پتس دغدغه فیلسوفان و حامیان حقوق انسان و حیوانات را بار دیگر گوشزد می‌كند و بیم زندگی در جهانی مانند "جزیره دكتر مونرو" را به ذهن متبادر می‌كند.

در جزیره دكتر مونرو كه یك داستان تخیلی مربوط به چند دهه پیش است، حیواناتی زندگی می‌كنند كه نیمی انسان و نیمی حیوان‌اند.

به نظر می‌رسد با عرضه انبوه این حیوانات خانگی، كه برخی خصوصیات عروسك‌ها را نیز دارا هستند، نسلی از كودكان پرورش می‌یابند كه تفكر متفاوتی در مورد حیات، سر منشا و ماهیت آن در ذهن خواهند داشت و به این ترتیب نگاه آنان به زندگی و فرهنگ زیستی آنان دگرگون خواهد شد.
شركت جن‌پتس ( ‪ ( genpets‬، اقدام به تولید انبوه حیوانات ژنتیكی كرده است كه نمونه آنها در طبیعت وجود ندارد.

این موجود زنده در حالت خواب زمستانی در بسته‌بندی‌های مخصوص در فروشگاه‌های این شركت عرضه می‌شود.

حیوان خانگی ساخته شده در شركت جن‌پتس مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج می‌شود اما به گونه‌ای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمی‌كند.

عمر این حیوان یك تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس می‌گیرد.

این شركت اعلام كرده است كه به زودی فروش انبوه محصول خود را در قفسه فروشگاه‌های زنجیره‌ای و نمایندگی‌های خود آغاز می‌كند و اكنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است.

این شركت با استفاده از دستاوردهای مهندسی ژنتیك، بااصلاح و دستكاری مولكول‌های دی‌ان‌آ (‪ (DNA‬كه حاوی اطلاعات زیستی جانداران است اقدام به تولید انبوه و فروش پستانداران زنده كرده است.

بسته‌بندی‌ها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ ال‌ایی‌دی (‪ (LED‬كه درجه تازگی حیوان را نشان می‌دهد و لوله ویژه تغذیه است.

شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی می‌كنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.

دی‌ان‌ای این حیوانات بر اساس فن‌آوری میكرواینجكشن تخم (‪Zygote Micro‬ ‪ (Injection‬ تهیه شده است. این فن‌آوری در سال ‪ ۱۹۹۷‬بوجود آمده است و در سال ‪ ۲۰۰۳‬ از آن برای تلفیق دی‌ان‌آی انسان و خرگوش با موفقیت استفاده شد.

اقدام شركت



یک موجود زنده که توسط دی ان ای هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی بیو ایجاد و ساخته شده .

میدونم که تعجب کردید و هزار تا سوال براتون اینجا شد ،خوب تصمیم دارم به یک سری از سوالها که برای خودم هم اولش ایجاد شد و جوابش و با تحقیق گرفتم ، پاسخ بدم .

آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟
بله جن پتس زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند.

آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟
بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند .

*آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟
بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید.

*آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟
جن پتس رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .

**توضيح اضافه :
این محصول در دو مدل یکی با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شده‌است.

خوب بعد سوال و جواب ها ، جالبه براتون هم بگم که این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد





همونطور که در این عکس مشاهده میکنید قسمت بالا سمت راست ، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جن پتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد .

جن‌پتس :: Genpets


Gen= Genetic که همون علم ژنتیکه و Pet= حیوان اهلی و دست آموز خانگی



جن‌پتس :: Genpets

این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونه‌ای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد.قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگ‌تر نمیشود کاملاً درد را احساس می‌کند ولی نمیتواند اصوات بلند تولید کند دارای خون عضله و استخوان است و پس از خروج از جعبه ظرف ۲۰ دقیقه بیدار شده و چشم‌هایش را باز می‌کند.

شركت bio-genica در استرليا عروسک‌های جاندار موسوم به (Genpets) را به کمک علم مهندسی ژنتیک به این ترتیب که ترکیبی از ژن‌های خرگوش شامپانزه و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری می‌شود و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آن را نشان می‌دهد . در سراسر كره خاكی عرضه خواهد كرد



سايت سازنده : genpets.com
 
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 11:59 | لینک ثابت |

درخت مربوطه

تاريخ تولد

 

درخت مربوطه

تاريخ تولد

درخت نارون

24 تير الي 3 مرداد

درخت سدر

20 بهمن الي 29 بهمن

درخت سرو

4 مرداد الي 13 مرداد

درخت کاج

30 بهمن الي 9 اسفند

درخت سپيدار

14 مرداد الي 22 مرداد

درخت بيد مجنون

10 اسفند الي 19 اسفند

درخت سدر

23 مرداد الي 1 شهريور

درخت ليمو ترش

23 الي 29 اسفند

درخت کاج

2 شهريور الي 11 شهريور

درخت بلوط

1 فروردين

درخت بيد مجنون

12 شهريور الي 21 شهريور

درخت فندق

2 فروردين الي 11 فروردين

درخت ليمو ترش

22 شهريور الي 31 شهريور

درخت سماق کوهي

12 فروردين الي 21 فروردين

درخت زيتون

1 مهر

درخت افرا

22 فروردين الي 31 فروردين

درخت فندق

2 مهر الي 11 مهر

درخت گردو

1 ارديبهشت الي10ارديبهشت

درخت سماق کوهي

12 مهر الي 21 مهر

درخت سپيدار

11 ارديبهشت الي 24 ارديبهشت

درخت افرا

22 مهر الي 1 آبان

درخت شاه بلوط

25 ارديبهشت الي 3 خرداد

درخت گردو

2 آبان الي 20 آبان

درخت زبان گنجشک

4 خرداد الي 13 خرداد

درخت شاه بلوط

21 آبان الي 30 آبان

درخت آلش

14 خرداد الي 23 خرداد

درخت زبان گنجشک

1 آذر الي 10 آذر

درخت انجير

24 خرداد الي 2 تير

درخت آلش

11 آذر الي 20 آذر

درخت توس

3 تير

درخت انجير

21 آذر الي 30 آذر

درخت سيب

4 تير الي 13 تير

درخت راش

1 دي

درخت صنوبر

14 تير الي 23 تير

درخت سيب

2 دي الي 10 دي

بر اساس تاريخ تولدتان درخت مورد نظر را انتخاب نموده و درليست پايين آن را پيدا نموده و خصوصيات اخلاقي خود را مشاهده کنيد

درخت صنوبر

11 دي الي 21 دي

درخت نارون

22 دي الي 4 بهمن

درخت سرو

5 بهمن الي 14 بهمن

درخت سپيدار

15 بهمن الي 19 بهمن

 

درخت سيب (عاشق)اين افراد فريبنده, جذاب و سرارسر پر از انرژي مثبت ميباشند.اهل خوش و بش حادثه جو حساس و هميشه عاشق اند. دوست دارند عاشق باشند و هميشه عاشقشان باشند. با وفا زوجي پر محبت- بسيار بخشنده و پر استعداد و اصولاً براي امروز زندگي ميکنند - آنها فيلسوفاني با فکر آزاد ميباشند که داراي قوه تخيل بسيار بالا هستند.

درخت زبان گنجشک (بلند پرواز)پر نشاط و سر زنده و به ميزان بسيار زياد جذاب ميباشد اين گروه از روي انگيزه آني و بدون فکر قبلي عمل ميکند , پافشاري در هر کاري از خصوصيات آنهاست. از انتظار واهمه اي ندارد. جاه طلب و باهوش و پر استعداد و علاقه مند به بازي با سرنوشت ميباشند اصولاً داراي تمايلات خود خواهانه و در عين حال بسيار قابل اعتماد و درستکار ميباشد آنها چون عاشقي محتاطند که بعضي اوقات مغزش بر قلب حکم راني ميکند.

درخت راش (خلاق)داراي سليقه خوب و داراي قدرت سازماندهي بسيار بالايي در زندگي و شغل خود ميباشند. هميشه نگران وضعيت ظاهري خود ميباشند آنها رهبران خوبي هستند که غالباً ريسکهاي غير ضروري انجام نميدهند . اين گروه به تناسب اندام خود از طريق رژيم, ورزش و غيره بسيار علاقه مندند.

درخت توس (الهام پذير)با نشاط و خوش پوش مهربان و در عين حال متظاهر افراط در هيچ کاري را دوست ندارند. از ابتذال متنفرند و زندگي در طبيعت و آرامش را دوست دارند. خيلي احساساتي نميباشند. کمي بلند پرواز و پر از قوه تخيل ميباشند. و از وجودي آرام و راضي کننده سود ميبرند.

درخت سدر (صميمي)داراي زيبايي نادري ميباشند و ميدانند چگونه با محيط سازگار شوند - به تجملات علاقه دارند و از سلامتي خوبي برخوردارند. فردي خجالتي نميباشند. غالباً ديگران را کمتر از خود ميبينند و داراي اعتماد به نفس بسيار بالايي هستند. مصمم و علاقه مند به گروه افرادي زبردست و داراي خوش بيني سالم ميباشند. همواره منتظر يک عشق واقعي اند و قادر به گرفتن تصميم هاي سريع هستند.

درخت سرو (با وفا)قوي,عضلاني سازگار و قانع به آنچه که زندگي به آنها ميدهد . خوشبين و خوشنود بوده و بسيار علاقه مند به پول و دانش ميباشند و از تنهايي متنفرند.عاشقي احساساتي اند که هرگز نميتوانند راضي گردند. بسيار مهربان بوده سرکش و بي دقتند و سريع خشمگين ميشوند.

درخت شاه بلوط (صادق)اين گروه سياستمداراني مادرزادند داراي توان بالا در قضاوت بوده و علاقه مند به تاثير گذاري بر روي ديگران ميباشند . اغلب فکر ميکنند که ديگران آنها را درک نميکنند فقط يک بار عاشق ميشوند و براي پيدا کردن جفت خود دچار مشکلات زيادي ميشوند.

درخت نارون (شريف)داراي سرشتي مثبت بوده و با سليقه لباس ميپوشند علاقه اي به بخشيدن خطاهاي ديگران ندارند . همواره بشاش و علاقه اي به رهبري کردن دارند و دوست ندارند از کسي اطاعت کنند.شريکي صادق و مهربانند که دوست دارند براي ديگران تصميم بگيرند - نجيب زاده - دست و دلباز و طبع خوبي براي شوخي دارند

درخت انجير (حساس)خيلي قوي و مستقل بوده و به تناقضات و حرفهاي نامربوط ميدان نميدهند - زندگي را دوست دارند و همينطور خانواده - بچه ها و حيواناتشان را - شوخ طبع بوده و تنبلي و بطالت علاقه اي ندارند اين گروه داراي استعداد و هوش بالفطره ميباشند.

درخت سماق کوهي (احساساتي)پر از بشاشيت و داراي موهبت خودخواه نبودن ميباشند. جنب و جوش ناآرامي و پيچيدگيها را دوست دارند. هم وابسته و هم مستقل اند. سليقه خوبي داشته و هنرمندان احساساتي ميباشند. آنها ميتوانند شريک خوبي براي زندگي باشند که متاسفانه قدرت بخشش آنها بسيار کم است.

درخت گردو (پر شور)سخت گير عجيب و پر از تضاد بوده و اغلب خودخواه ميباشند. پرخاشجو داراي عکس العملهاي غير منتظره ميباشند. افراد اين گروه نجيب و داراي افقي گسترده ميباشند که في البداهه عمل ميکنند. بلند پروازي آنها نامحدود بوده و هرگز انعطاف پذير نميباشند. آنها شريکي دشوار و غير عادي بوده که اغلب دوستشان ندارند ولي همواره مورد تحسين قرار ميگيرند. بسيار حسود و احساساتي بوده و هرگز اه مصالحه نمي باشند.

درخت فندق (غير عادي)دلربا - بي صبر و خيلي فهيم ميباشند. مبارزي فعال براي جنبشهاي اجتماعي بوده محبوب و عاشقي دم دمي مزاج به حساب مي آيند. اين گروه شريکي بردبار و در قضاوت بسيار دقيق ميباشند.

درخت صنوبر (مرموز)داراي سليقه اي غير عادي و خوب بوده که تا حدي داراي گرايشات خود خواهانه ميباشند. اين افراد با نزديکان خود مدارا نموده و تا اندازه اي فروتن ميباشند. آنها خلاق کله شق بوده و داراي دوستان بسيار زياد و بلند پروازي آنها بسيار زياد ميباشد اين دسته از مردم بسيار قابل اعتماد ميباشند

درخت آلش (خوش سليقه)داراي زيبايي آرامش بخش بوده و همواره نگران وضع ظاهر خود مي باشند. خوش سليقه بوده و تا جايي که امکان دارد به خود سخت نميگيرند همواره يک زندگي منظم و معقول را هدايت مي کنند. اين گروه به ندرت با احساسات خود خوشحال ميشوند و هميشه به دنبال مهرباني و آگاهي در يک شريک احساساتي ميباشند. اغل به مردم بد گمان بودهو هيچ وقت به تصميمات خود اعتماد ندارند. افراد اين دسته بسيار با وجدان مي باشند.

درخت بلوط (شجاع)طبعي قوي دارند دلير و نيرومند ميباشند و در کارها بسيار سختگير و مستقل عمل ميکنند . حساس بوده و به تغيير علاقه اي ندارند. هميشه پايشان را روي زمين نگه مي دارند و اهل عمل مي باشند

درخت زيتون (خردمند)عاشق خورشيد و گرما ميباشند. آنها افرادي معقول و متعادل بوده که از پرخاش و خشونت خود دوري ميکنند. بردبارند و بشاش و در صحنه هاي زندگي بسيار خونسرد رفتار ميکنند.اين گروه بسيار حساس بوده و فارغ از حسادت ميباشند. آنها عاشق خواندن و شرکت کردن در جمع مردم خبره ميباشند

درخت کاج (منحصر به فرد)به شراکت هاي موافق عشق مي ورزند. آنها ميدانند که زندگي را چگونه راحت بگيرند. بسيار فعال و طبيعت گرا مي باشند. اين گروه افرادي قابل اعتماد و اهل عملند که بسادگي عاشق ميشوند ولي احساسات سريعاً او را مي سوزاند و تا رماني که ايده آل خود را نيابد همه چيز براي او نا اميد کننده است. در روابط عاشقانه بايد مراقب قلب ساده و صميمي آنها بود که شکسته نشود.

درخت سپيدار (بلاتکليف)بسيار اهل تجمل به نظر ميرسند. خيلي اعتماد به نفس ندارندولي وقتي لازم باشداز خود جرات نشان ميدهند. آنها طالب محيطي گرم ميباشند. در انتخاب خود بسيار وسواس دارند و اغلب تنهاست. اين گروه داراي طبعي هنرمندانه مياشند و گرايشي به سمت فلسفه دارند. داراي سازماندهي خوبي است و در هر موقعيتي قابل اعتماد است و روابط را بسيار جدي ميگيرد.

درخت ليمو ترش (دو دل)آنچه را زندگي برايش مقرر ساخته خونسردانه مي پذيرد. از جنگيدن استرس و رنج کشيدن بيزار است و از تنبلي و بطالت خوشش نمي آيد. اين گروه اغلب ملايم و دل رحم بوده و براي دوستان خود بسيار وفادار ميباشند . با استعداد بوده ولي از پشتکار کمي برخوردار مي باشند و براي همين کمتر استعداد خود را به شکوفايي مي رسانند. اغلب در حال شکايت کردن بوده و از درجه حسادت بالايي برخوردارند.

درخت افرا (مستقل)يک فرد معمولي نمي باشند. آنها پر از تخيل و ابتکارند ولي در عين حال خجالتي و محتاط و کم حرف ميباشند. اين گروه مغرور و داراي اعتماد به نفس بالايي مي باشند آنها تشنه تجربيات جديد بوده که در بعضي اوقاتعصبي مي شوند.افراد اين دسته داراي پيچيدگي هاي فراوان بوده و از نعمت حافظه خوب برخوردار ميباشند. آنها براحتي ياد ميگيرند که زندگي عشق پيچيده دارد ولي مي خواهند همواره تاثير گذار باشند.

درخت بيد مجنون (ماليخوليايي)زيبا و پر از ماليخوليا. جذاب وبسيار وابسته به حس تلقين مي باشند. از هرچيز زيبا و پر سليقه خوششان مي آيد عاشق سفر بوده و ميتوانند تحت تاثير قرار گيرند. آنها دم دمي مزاج صادق- خيال باف و بي قرارند ولي در عين حال پرتوقع و داراي بصيرتي بالا مي باشند . همواره رنج مي کشند ولي اغلب شريکي محکم پيدا مي کنند.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 21:38 | لینک ثابت |

قلم وکاغذ رو بردارید و یه درخت بکشید هرجور که دوست دارید
درختی که شما می کشید نشانگر شخصیت شماست


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

..
.
 


 

درختی که بر شاخه ها و تنه آن هاشور زده و سایه انداخته اید .



این نقاشی از یک ترس یا نگرانی در ضمیر پنهانتان حکایت می کند . ممکن است نگران از دست دادن کسی باشید یا از این بترسید که به آرزوهایتان و نقشه هایی که کشیده اید نرسید . این عدم اعتماد به نفس سبب می شود گاهی در وجود خود احساس بی کفایتی کنید . ترسها را از وجود خود دور کنید تا راحت باشید و از احساس زندگی کردن در زیر ابرها رنج نبرید.





شاخه های انبوه و گره خورده




شما از نظر منطق و اندیشه به اندازه کافی بالغ شده اید و می توانید تعادل را در زندگییتان برقرار کنید . زیرا احساسات مهاجمانه و افراطی و خواسته های نامعقول ندارید اصلا جاه طلب و افزون خواه نیستید و از رقابت با اطرافیان خوشتان نمی آید . بیش از حد به خانه و خانواده و دوستان خود وابسته هستید . تمام مراحل سخت و بحرانی را به خوبی پشت سر می گذارید زیرا در طبیعت شماخصوصیات انفعالی و تائید پذیری شدیدی نهفته است . بدخواهان ممکن است این آرامش فکری شما را ناشی از نتبلی بدانند .

 


 

درختی که بر شاخه ها و تنه آن هاشور زده و سایه انداخته اید .




این نقاشی از یک ترس یا نگرانی در ضمیر پنهانتان حکایت می کند . ممکن است نگران از دست دادن کسی باشید یا از این بترسید که به آرزوهایتان و نقشه هایی که کشیده اید نرسید . این عدم اعتماد به نفس سبب می شود گاهی در وجود خود احساس بی کفایتی کنید . ترسها را از وجود خود دور کنید تا راحت باشید و از احساس زندگی کردن در زیر ابرها رنج نبرید.



درخت میوه دار




اگر درختی که کشیده اید بر شاخه هایش میوه است باید گفت که شما گرفتار یک جور غم خوردن مطبوع در وجود خود هستید . از این که گاهی در افسردگی غرق شوید و غبار اندوه بر صورتتان بنشیند لذت می برید . در عین حال بسیار مشتاقید که همیشه مورد توجه اطرافیان باشید و گاهی دروغهای کوچکی می گویید تا جلب توجه کنید و البته گاهی هم از اطرافیان دروغ می شنوید با این حال این دروغها را چون شیرین و رویاساز هستند می پسندید . اگر در نقاشی خود میوه های درخت را به حالت فرو افتادن از شاخه ها نشان داده اید معنایش این است که حس می کنید کسی که دوستش دارید در حال ترک کردن شماست .



شاخه های حلقه حلقه


 



اگر درخت خود را شبیه این تصویر کشیده اید شما فردی با تمایلات قوی و محکم نسبت به آزادی فردی هستید . البته تا حدودی هم منزوی و درون گرائید و شخصیت خودتان را کاملا به دور از کنترل دیگران قرار می دهید و به ندرت تحت تاثیر سایرین قرار می گیرید . می کوشید طوری زندگی کنید که ایده آل خودتان است و به همین دلید دوستانتان را با روشن بینی و دقت کافی بر می گزینید . ولی معاشرتهایتان با آنها هرگز از حدودی که تعیین کرده اید نمی گذرد . اعتماد به نفس شما قابل تحسین است .



شاخه های برهنه و نوک تیز




شما همیشه در حال تدافعی هستید و حس می کنید دیگران می خواهند به نوعی به شما حمله کنند به همین دلیل در بیشتر موارد دست پیش را می گیرید و قبل از هر اقدام از طرف آنها خودتان حمله را آغاز می کنید . می توان گفت که در شخصیت شما خارهایی هست که خیلی راحت حاضرید آن را به جان و روح اطرافیان وارد کنید . این خارها در ضمن نشانه بخشی پنهان در طبیعت شماست که تلخی کلام و دوستانه نبودن رفتارتان را موجب می شود . سعی کنید آرامش داشته باشید و به ضمیر پنهان خود اجازه دهید شما را جهت دوست داشتن مردم و خوبی ها هدایت کند تا برای همه محبوب و دوست داشتنی باشید چون خوشبختانه این استعداد محبت و مهربانی کردن در وجود شما نهفته است و شما فقط باید آن را پرورش دهید .




 

خطوط و شاخه های اتفاقی



اگر شاخه های درخت خود را درهم و برهم و نامنظم و غیر متعادل رسم کرده اید در شخصیت شما رگه هایی از احساس شوخ طبعی و نشاط و لذت بردن از زندگی وجود دارد . اما به طور کلی انسانها تغییر پذیرند و حالات روحی شما هم چون هوای بهاری است که زیاد قابل پیش بینی نیست . یک لحظه شاد هستید و ممکن است بلافاصله از چیزی اندوهگین شوید و به کلی حالتتان عوض شود . در بیشتر لحظه ها ناشکیبا هستید و گاه بدون تفکر تصمیم می گیرید و مایلید بلافاصله هر چه اراده کرده اید انجام دهید . دوستان ثابت ندارید چون اغلب دوست عوض می کنید و همیشه در جستجوی تازه ها و تازه گی ها هستید در شخصیت و خلق و خوی شما بی هدفی به وضوح آشکار است

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 11:2 | لینک ثابت |
یکی از عادتهای زشتی که در میان ما
ایرانیان وجود دارد مسخره کردن قومهای مختلف
ایرانی است. فارسها ترکها را مسخره می
کنند، ترکها فارسها را و شیرازیها اصفهانیها
و تهرانیها رشتیها و الی آخر. وقتی به
بعضی از افراد می گوییم که قومهای ایرانی را
مسخره نکنید می گویند برای شوخی و خنده
است. ولی به نگر من بسیار زشت است که برای
لحظاتی شوخی و خنده دیگران را آزار دهیم
در مترو تهران با یک خانم آذری آشنا شدم
که می گفت دخترش از وقتی پا به مدرسه
گذاشته دیگر حاضر نیست به زبان ترکی صحبت کند
 او می گفت یک روز دخترش با گریه به خانه
آمده و گفته است که چون بچه ها در مدرسه جوک
ترکی می گویند من دیگر حاضر نیستم به
ترکی صحبت کنم
کل ایرانیها فکر می کنند چون یک روز از
نژاد آریائیها بوده اند از همه مردم دنیا
برترند.مردم خطه گیلان خودشان را برتر از
مازندرانیها می دانند. به یک مازندرانی
اگر به اشتباه رشتی بگویی مثل این است که به
او فحش داده ای. تهرانیها هر کس را به جز
خودشان داهاتی می دانند. خلاصه این فرهنگ
در وجود اغلب ایرانیها ریشه دوانیده است
وجود جوک هایی که در ارتباط با ترکها می
گویند شاید یکی از دلیلهایی باشد که بعضی
از ترکها به تجزیه طلبی گرایش پیدا کرده
اند. در کامنت یکی از سایتها، یک هم وطن
آذری زبان نوشته بود که همان بهتر که ایران
تجزیه شود. تا کی باید حقارت فارسها را
تحمل کنیم
بهتر است کمی به خود آییم و بدانیم که
ارزش هیچ انسانی به محل زادگاهش نیست.ارزش
انسانها به آن ویژگیهایی است که در سایه
سعی و تلاش خود به دست آورده اند. هیچ
ایرانی بر ایرانی دیگر به خاطر نژاد برتری
ندارد و ساختن جوک برای قومهای مختلف زشت
ترین کاری است که یک هم وطن در حق یک هم وطن
دیگر می تواند بکند
اگر به سایت های طنز خارجی نگاه کنیم
هرگز نمی بینیم که مردم لندن مردم منچستر یا
لی کراس را مسخره کرده باشند. کشورهای
دیگر هم همینطور(ممنون از فرستنده)
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 16:38 | لینک ثابت |
هر چند در مالزی برای دیدن انواع حیوانات از جمله میمون ٫ مار٫ کروکودیل٫ سنجاب و انواع پرندگان نیازی به رفتن به باغ وحش نیست٫ اما بازدید از باغ وحش مالزی(zoo negara) هم خالی از لطف نیست...خیلی هم بد نیست که حیوانات اصلی رو از نزدیک ببینیم و اونها رو با نمونه هایی که قبلا از الاغ و خرس و میمون دیدیم مقایسه کنیم...

بلیط ورودی برای بزرگسال ۱۵ رینگیت و برای بچه ها ۶ رینگیت و ساعت کاری مجموعه از ۱۱ صبح تا ۳ بعد از ظهر و در روزهای تعطیل از ۱۰.۳۰ تا ۴ بعد از ظهر میباشد. این مجموعه آکواریوم هم دارد و در مقایسه با آکواریوم کی ال سی سی و جا های تفریحی دیگه ارزون و برای بچه ها آموزنده است.

ما هر چقدر معطل شدیم موفق به دیدن شیر ها نشدیم٫ فقط صدای نعره اونها رو میشنیدیم و گفته شد ساعت ۸.۳۰ شب که به اونها غذا میدن می تونیم ببینیمشون و از اونجا که ما خیلی شجاع بودیم و ساعت کاری باغ وحش هم تا ۳.۳۰ بود ترسیدیم که از خودمون به عنوان غذای شیر ها استفاده کنند و این بود که فرار کردیم و به خونه برگشتیم ٫ در ضمن اگر رابطه خوبی با پشه ها دارید به این محل نرید چون اونقدر پشه های مهربون دستهای من رو بوسیدن که بیچاره شدم...

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 23:24 | لینک ثابت |
 برای دیدن کلیپ روی لینک کلیک کنید    کریس دی برگ و گروه آریان 

تهران از لس‌آنجلس و لندن امن‌‌تر است
 
نشست- همشهري آنلاين:
كريس دی برگ در نشست خبري با روزنامه‌نگاران گفت سه روز اول گشت و گذارش ثابت كرد تهران امن‌تر از لس آنجلس و لندن است.
به گزارش همشهري آنلاين اين هنرمند و نواساز نامي ايرلندي تبار جمله فوق را در پاسخ به پرسش خبرنگاري بيان كرد كه از وي پرسيده بود، قبل از امدنتان به ايران برخي رسانه ها و نيز اشخاص اين گونه القاء‌كرده بودندكه ايران جاي خطرناكي است و امكان كشته شدنتان وجود دارد.
دبرگ كه صبح چهارشنبه، ۸ خرداد در مركز همايش‌هاي رايزن واقع در مركز دائرالمعارف بزرگ اسلامي‌و در كنار محسن رجب پور، مدير شركت ترانه شرقي، نينف اميرخاص،‌اهنگساز گروه آريان و مدير برنامه‌هاي دي برگ سخن مي‌گفت، در ادامه سخنانش گفت: من پيش از آمدن به ايران در روسيه اجراي برنامه داشتم، اما آنجا چهار باديگارد قوي هيكل از من مراقبت مي‌كردند، در حالي كه در اينجا من بسيار آزادانه و راحت به يكي از رستوران‌هاي شما رفتم و توانستم در فضايي آزادانه به گفت وگو با همشهريان شما بپردازم.
وي با اشاره به اين كه به دنبال بيان و گسترش مسائل مبتلابه انسان در تمامي‌جهان است گفت:حضور در ايران همان احساسي را به من منتقل كرد كه حضور در بيروت يا حضور در كشورهاي ديگر.
دي برگ سخنانش را با تمجيد از فرهنگ و تمدن ايران آغاز كرد و گفت:آمدن به ايران تحقق يكي از آرزوهاي دوران كودكي ام بود، زماني كه در داستانها و افسانه‌ها  از شكوه تمدن پارسي و تاريخ بزرگ و دور و دراز آن مي‌خواندم ،‌همه گاه علاقه‌مند بودم كه به اين كشور سري بزنم و از ديار داريوش و كوروش ديدن كنم.
دي برگ در توصيف خود از ايران و ديدارهاي چند روزه اش از نقاط مختلف تهران گفت:تهران  را شهري مدرن يافتم و به جرئت مي‌توانم بگويم كه با ديدن اين همه آْپارتمان و برج و بزرگراه و پل شگفت زده شدم و فكر كردم كه در شهري همانند نيويورك با سايز و اندازه‌اي كوچكتر قدم مي‌زنم.
در ادامه اين كنفرانس خبري  محسن رجب‌پور اعلام كرد با هماهنگي‌هايي كه صورت گرفته اميدوار است كنسرت صحنه اي دي برگ و گروه آريان در يكي از دو ماه نوامبر يا اكتبر در تهران برگزار شود.
وي افزود از سه روز گذشته كه آقاي دي برگ و گروه همراه به تهران آمدند، برنامه اي براي آنها ترتيب داديم كه ضمن ديدار از مراكز فرهنگي و هنري و تاريخي تهران، مكان‌‌هاي برگزاري كنسرت را هم ببينند و در نهايت براي يك مكان خاص كه بتواند پاسخگوي بخشي از تقاضاي‌هاي بي‌شمار علاقه مندان به آقاي دي برگ و گروه آريان باشد به توافق برسند.
رحب‌پور از بيان مكان برگزاري كنسرت خودداري كرد اما گفت كه كنسرت در تهران برگزار خواهد شد.
دي برگ درباره ميزان آشنايي خود با موسيقي سنتي و كلاسيك ايراني گفت: من بسيار علاقه مندم كه موسيقي كلاسيك و سنتي ايران را بشناسم و رجب پور نيز در تكميل سخنان دي برگ گفت كه در چند روز گذشته قطعاتي از آقاي عليزاده،كلهر و برخي ديگر از خوانندگان موسيقي سنتي ايران را براي آقاي دي برگ گذاشته و دراين مدت ايشان بيشتر موسيقي سنتي گوش مي‌كرده اند تا موسيقي پاپ.
رجب پور در پاسخ به اين پرسش كه قطعاتي كه قرار است در كنسرت صحنه اي دي برگ اجرا شود ، چه قطعاتي خواهد بود گفت: قطعا قطعاتي انتخاب خواهد شد كه با فرهنگ و معيارهاي ما ايرانيان همخواني داشته باشد.
خبرنگاري پرسيد كه با توجه به آهنگ‌هايي كه شما براي پاريس و لبنان( شب‌هايي در پاريس و شب‌هايي در لبنان) ساخته ايد آيا مي توانيم اميدوار باشيم كه شما قطعه اي با عنوان شب‌هايي در تهران هم بسازيد؟ كه دي برگ در پاسخ گفت ايران و تهران سخت مرا تحت تاثير قرار داده و لذا بعيد نيست كه چنين كاري بكنم.
دي برگ در پايان سخنانش گفت كه كنسرتش در ايران طولاني خواهد بودو با طنز از حاضران خواست كه وقتي به كنسرتش مي‌آيند ساندويچ و غذا و پتو بياورند كه گرسنه و سردشان نشود.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 10:7 | لینک ثابت |
نرم افزار آنلاین تشخیص زمان مرگ

دیدم این مطلب به مطلب قبلی ربط داره...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 16:4 | لینک ثابت |
 
شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."
عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
پيرمرد با چشماني پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: "فکر نکن هميشه منت تو را مي کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "
سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

حق الناس را دست نزن . مصمم باش . عاشق تصمیمت باش . آن وقت است که محال پا به فرار می گذارد.

 

شخصی است که در جهان هتلداری چهره ای موفق است و از معدود ایرانیانی است که توانسته خود را در میان هتلداران جهان مطرح کند . وي داراي بيش از 5000 تخت در جزاير قناري اسپانيا و چندين هتل و پارك مدرن در ايران است.

او مهندس حسين ثابت است.

متولد مشهد . نمی توانی سنش را حدس بزنی . یک پارچه انرژی است با حافظه ای قوی . شعر بلند عقاب دکتر خانلری را با شور و احساسی میهن پرستانه می خواند . در مشهد درس خوانده . نهج البلاغه را خوب می شناسد . از قرآن نمونه می دهد و به شش زبان زنده دنیا حرف می زند . او یک ایرانی مسلمان است که به ذره ذره این خاک اهورایی عشق می ورزد .

اتاقش جمع و جور است و مثل تمامی هتل بزرگ داریوش روح ایرانی به وسیله ، نقش برجسته ها و تصاویر هخامنشی موج می زند . حسین ثابت شعر می خواند . از عرفان می گوید و از ایران .

حسین ثابت ابتدا اقدام به ساخت هتل بزرگ داریوش نمود (این هتل مجلل ترین هتل کشور است)

سوئیت های ان در زمان های عادی سال هر شب 400 هزار تومان و در ایام عید نوروز و .. تا 700 – 800 هزار تومان هر شب اجاره داده میشود.

وی پس از ان اقدام به ساخت پارک دلفین ها و پارک شیرها و چندین پروژه تفریحی دیگر در کیش نمود.

پس از مدت یکسال از فعالیت پروژه هایش تصمیم گرفت تنها هتل دار کیش شود و اقدام به خرید 6 هتل آماده دیگر کرد با قیمت های تقریبی هر هتل 8 -9 میلیارد تومان به بالا

البته برخی هتل داران زیر بار این کار نرفته و وی نتوانست به این آرزوی خود برسد.

حسین ثابت در این زمان موفق شد چند هتل نیز در جزایر قناری اسپانیا تاسیس کند و هم اکنون نیز بزرگترین شرکت هتل داری اسپانیا را صاحب است و خود وی نیز در یکی از دو جزیره اختصاصی خود در اسپانیا زندگی می کند

 

می پرسم: آقای ثابت هتل داریوش با این همه مجسمه ، نقش برجسته و تصاویر بزرگ و کوچک ، تخت جمشید کوچک و مدرنی است در دل آبهای خلیج فارس. در این هتل دو مورد مد نظر بوده یکی مساله اقتصاد و دیگری مطرح کردن فرهنگ و هنر ایرانی . من با اقتصادش کاری ندارم اما قسمت دوم را نمی دانم که "ثابت" در مطرح کردن هویت ایرانی ، سیاسی کار است یا عاشق ؟

ثابت : همانطور که خودتان گفتید ساختن هتل دو وجه دارد . یکی سرمایه گزاری و بازدهی آن و دیگری هویت بخشی به یک فرهنگ است . فرهنگ ایرانی .

مي پرسم: ثابت عاشق ایران است یا دیدگاه سیاسی دارد. که البته هر دو به یک سرچشمه بر می گردد . جنبه سیاسی و عشقی به یک فرهنگ ؟

ثابت: او دفترچه راهنما ی هتل داریوش را که عکسی از 21 سالگی اش را در تخت جمشید در صفحه اول چاپ شده  نشان می دهد و شعری می خواند، میگوید : عشق . عشق ناممکن را ممکن می سازد . من در 21 سالگی گفتم روزی تخت جمشید را می سازم . امروز آن را در قالب یک هتل ساخته ام که یک مقام عالی رتبه اسپانیا می آید و مقابل آن فرهنگ زانو می زند و آن را ستایش می کند.

 

ثابت برای اثبات حرفش از گنجینه شعر فارسی به خوبی استفاده می کند . بیشتر نمونه هایی که می دهد عاشقانه و اجتماعی است .

مي پرسم: شما که در خارج ایران آدم موفقی هستند چرا پس از موفقیت به ایران توجه کردید ؟

ثابت: هشت سال جنگ را ما نبودیم . جوانان ما جنگیدند و نگذاشتند حتی یک سانتی متر از مملکت از دست برود . ما چه کار کردیم ؟ من امروز آمده ام برای خدمت به ایران ، به فرهنگ ایرانی ، به فرهنگ اسلامی . انتظاری هم ندارم . نمی خواهم حتی یک دسته گل برای من بیاورید . من می خواهم همانطور که جوانان ، ایران را نگاه داشتند من هویت ایران را به جهان بشناسانم . من کلکسیونی شامل 30،000 پروانه که برخی از آنها نسلشان منقرض شده برای ایران خریده ام که می دانم تا سیصد سال دیگر هم سرمایه اولیه اش بر نمی گردد ، اما این پروانه ها در یک موزه می تواند انگیزه ای باشد برای جلب توریست . من حاظرم این مجموعه ی بی نظیر را به ایران تقدیم کنم اما در جایی که با این رنگ ها ، دانش ، نوع زندگی و ارزش آن  ها همامنگی داشته باشد.

می پرسم : من می خواستم بپرسم آیا شما تنها از طریق هتل و هتلداری می خواهید به هویت بخشی و گسترس آن بپردازید یا برنامه های دیگری هم دارید ؟

ثابت: نه . فقط به هتل و هتلداری فکر نمی کنم . شما می بینید که در کیش کنار 7 هتل مطرح و مدرن پارک دلفین ها را ساخته ام . پارکی با وسعت 640000 متر مربع که برای اولین بار در خاورمیانه ساخته شده با مجموعه ای از پرندگان و گیاهان نایاب دنیا و نمایش دلفین هایی که مربیان ایرانی دارند، یا در همین رابطه برای نمایش هزاران پرنده از گونه های مختلف بزرگترین قفس دنیا را به ابعاد ( 550 * 400 متر ) مطابق با محیط زیست طبیعی زندگی اشان ساخته ایم . این مجموعه دیدنی از طرف دیگر 2 تا 3 درجه دمای جزیره را پایین آورده است .

  

مي پرسم: آقای ثابت من بر می گردم روی هویت ایرانی که شما بیشتر به آن پرداخته اید و آن فرهنگ و هنر قبل از اسلام است . برای بعد از اسلام چکار کردید ؟

ثابت : اسلام یک دین برتر است . من نهج البلاغه را حفظ هستم . نهج البلاغه دنیایی از ادب ، فلسفه و ترتیب است . قرآن که جهانی دیگر دارد . ایران قبلا فرهنگ و هنر خودش را داشته و بعد اسلام را پذیزفته چون به فرامین و مقررات آن نیازمند بوده است . حضرت محمد (ص)  هم انسانی والا بوده که خداوند بر اساس توانایی هایش او را به پیامبری برگزید . او به امر اقتصاد در کنار تعالیم دینی توجه داشت و حج توانست از همان آغاز تا امروز وضعیت مادی و اقتصادی مکه و در نتیجه عربستان را بهبود بخشد . اما ما در ایران تفکر اسلامی را مثلا در مورد زیارت امام رضا انجام ندادیم. اسلام از اشخاص دعوت می کند که به حج بیایند که استطاعت مادی داشته باشند و در نتیجه پول خرج کنند . در حالی که ما زیارت امام رضا را حج فقرا می نامیم و رویش تبلیغ می کنیم .

مي پرسم: چرا شما که مشهدی هستید برنامه هایی برای مشهد ندارید ؟

ثابت: داشتم و دارم . از سالهای گذشته سعی داشتم کار بزرگی در مشهد انجام دهم . اما برنامه هایم بنا به دلایلی مورد تصویب قرار نگرفت . امروز هم برای فردوسی برنامه دارم . همین امروز با یک آلمانی معدن شناس قرار ملاقات دارم تا بزرگترین سنگ را به مشهد حمل کنیم ، برای ساختن مجسمه فردوسی ، کسی که زبان و هویت ایرانی را زنده نگاه داشت . امیدوارم بتوانم برنامه هایم را برای فردوسی به پایان برسانم و مسئولین در این امر کمک کنند .

مي پرسم: میانه شما با روزنامه نگاران چگونه است ؟

ثابت: من 700 صفحه خاطره دارم . در آلمان که درس می خواندم برای گذران زندگی روزنامه می فروختم ولی بعد همان روزنامه را خریدم  . از روزنامه نگاری اطلاعی نداشتم . منتقدان من این را مطرح کردند . من بهترین مفسران وخبره های هر بخشی را دور هم جمع کردم و از آنها آموختم و تجربه کسب کردم . اعتقاد دارم تجربه از علم و ثروت بالاتر است .

مي پرسم: حرف آخرتان ؟

ثابت: وقتی با انگشت به طرف دیگری نشان می روید،  توجه کنید که سه انگشت خودتان را نشان می دهد . اول باید تکلیف خودتان را مشخص کنید . عمر دنیا کوتاه است . عشق آن نیست که غم بر در غمخواری برد .

این را در سردر دفتر آلمانم نوشته ام : " حق الناس را دست نزن . مصمم باش . عاشق تصمیمت باش . آن وقت است که محال پا به فرار می گذارد "  برخی می گویند خوب است آدم فقیر باشد اما سالم باشد . اما من اعتقاد دارم آدم باید هم سالم باشد و هم ثروتمند

 (ممنون از فرستنده)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 8:48 | لینک ثابت |
 
business article