تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
آمار به روز جهان
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 21:23 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 13:43 | لینک ثابت |
فرستنده سپیده

اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كنه و ماشينشو متوقف مي كنه. پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين. اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. كارتا ايناشم پيشي من نيست. من صَحَبي ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فراركونم، شوما منا گرفتين.
>
> پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه. فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.
>
>
> فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟
> اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده.
> فرمانده ميگه: كارت ماشين؟
> اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده
> ميگه: در صندوق عقبو باز كن..
> اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.
>
> فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!
>
> اصفهانيه ميگه: چي ميدونم والا جناب سرهنگ!
> حتماً الانم ميخاد بگد من داشتم
> ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 16:41 | لینک ثابت |
از مالزی برای خودم یک مودم وایرلس خریدم که دیگه هرجای خونه که هستم  اینترنت در دسترسم باشه. اما از اونجا که خودم رو در هر زمینه ای که زیاد هم بهم مربوط نیست متخصص میدونم....زدم و مودم بیچاره رو داغون کردم....از بد شانسی در جریان وصل و راه اندازی مودم جدید شوهرم اصلا دخالتی نکرد که بعدا من بتونم همه تقصیرات مربوط به خراب شدن مودم رو تقصیر اون بندازم....این بود که مثل همیشه داداش بیچاره من به کمک دوستانش باید مشکل من رو حل میکرد. دوست داداشم تعجب کرده بود که من چطور همچین بلایی سر مودم بیچاره آوردم که چنان قاطی کرده که کسی به این مفتی ها نمیتونه سر از اشکالش در بیاره....بالاخره با نمایندگی دستگاه در ایران تماس گرفتم و با راهنمایی اونها مودم رو برای تعمیر فرستادم... بعد از یکی دو ساعت از شرکت ایزی تعمیر کننده دستگاه تماس گرفتند که آقا بیاین و این دستگاه رو ببرید این قابل تعمیر نیست...اینطوری بود که عواطف من جریحه دار شد که ای با با....یعنی چی؟...مگه من چکار کردم که این مودم غیر قابل تعمیر اعلام شده؟.....و این بود که با چندین تلفن اساسی کاری کردم که از طرف شرکت سازنده مودم و شرکت تعمیرکار با من تماس گرفتند و رسما مراتب عذر خواهی خودشون رو اعلام کردن....و گفتند که جهت تعویض و یا تعمیر مودم به سرعت اقدام خواهند کرد.....البته به سرعت اونها...به سرعت از نوع ایرانی بود و حدود بیست روز طول کشید تا این نوع مودم رو وارد کردند و اقدامات تعمیری اون رو انجام دادند...و دیگه من اصلا به اون دست نزدم و دوست برادرم برای نصب اون سریعا اقدام کرد...یکی دو روزی بیشتر از این تکنولوژی استفاده نکرده بودم که برای استراحت به خونه مامان منتقل شدم و نمیدونم چرا لپ تاپم اینجا نمیتونه کانکت بشه و من هم دیگه چون میترسم نه زیاد پاپیچ مودم داداشم شدم و نه پا پیچ لپ تاپم...اینطوریه که آدم رو از تکنولوژی دور میکنن و من بیچاره مجبورم از لپ تاپ قراضه خواهرم استفاده کنم...

راستی چرا آدم اینهمه باید با اینترنت مشکل داشته باشه؟.....تقصیر منه یا اینترنت نمیدونم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 14:17 | لینک ثابت |

این مطلب رو کسی برای من فرستاده من که قبول دارم حرفاشو نمیدونم......

مشهد

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:31 | لینک ثابت |

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند

   

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ 

   

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ 

   

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.  

   

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ 

   

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ... 

   

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟  

     

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید .... 

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 14:35 | لینک ثابت |

 فرستنده: سپیده

حتما براي شما پيش آمده كه گاهي وقت­ها آرزو كنيد اي كاش، زمان اين قدر زود نمي گذشت و يا مي‌توانستيد سرعت حركت عقربه­هاي ساعت را مطابق ميلتان تغيير دهيد! اما آيا مي­دانيد كه مسئله گذشت زمان يكي از پيچيده­ترين و در عين حال جالب­ترين مبحث‌هاي علمي است كه دانشمندي مانند « انيشتين» سال­ها روي آن كار كرده­است؟!همان طور كه مي­دانيد جاذبه زمين همه چيز را به طرف خود مي­كشد و باعث مي­شود زماني كه چيزي از دستتان مي­افتد، به سمت زمين سقوط كند. اين جاذبه در تمام سياره­ها، ستاره­ها و همه جرم­هاي آسماني وجود دارد ؛ هر قدر جرم سياره يا ستاره بيشتر باشد، جاذبه آن نيز بيشتر است.به طور مثال، ميزان جاذبه در زمين نسبت به ماه بيشتر است، چرا كه جرم زمين از ماه بيشتر است. در واقع هر قدر از زمين دور مي­شويم، نيروي جاذبه كاهش پيدا مي­كند. تئوری نسبیت انيشتین می­گوید که هر چه ميدان جاذبه بيشتر باشد، زمان كندتر و هر چه اين ميدان كمتر باشد، زمان به نسبت تندتر مي­گذرد. این موضوع امروزه با ساعت­های اتمی اي که در هواپیما کار گذاشته می‌شوند، ثابت شده­است. يعني اگر هواپیمایی در ارتفاع 10کیلومتری زمین در پرواز باشد، و ساعت اتمي (ساعت بسيار دقيق) را درون اين هواپيما قرار دهيم، به روشنی مي­بينيم كه اين ساعت سریع­تر از ساعت­های اتمی مشابه در سطح زمین کار می­کند؛ زیرا نیروی جاذبه در سطح زمین کمی بیشتر از نیروی جاذبه در هواپیمایی است که در ارتفاع بالا در حال پرواز است.البته این تغییر زمانی، بسیار ناچیز است. مسئله کند شدن زمان هنگامی آشکار می­شود که تصور کنیم یک فضانورد در نزدیکی یک سیاهچاله که  جرم و جاذبه بسیار بالایی دارد، دور می­زند. در چنين هنگامي، هر بيست دقيقه زميني، يك بار قلب اين فضانورد مي تپد. از نظر او، زمين هر 90 ثانيه يك بار به دور زمين مي چرخد. و هر هفته در فضا، برابر با 20 سال زميني است. يعني او هر هفته پنج بار انتخابات رياست جمهوري يك كشور را مي بيند.   و اگر او چهار هفته در چنین فضاپیمایی زندگی کند، در زمین 80 سال گذشته است و تمامی دوستان او در گذشته­اند، در حالی که فقط یک ماه به عمر او اضافه شده است! فکر کردن به این موضوع هیجان انگیز و اعجاب آور و باور آن دشوار است، نه؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 13:4 | لینک ثابت |
دوست گرامی(جوان؟) عکسی از یک شاهکار معماری در وبلاگش گذاشته ....این عکس یادم انداخت که در دانشکده یک همکلاسی داشتیم که اصولا با پله و طراحی اون مشکل داشت ...البته با طراحی قسمتهای دیگه ساختمان هم مشکل داشت ...اما نه به این شدت....در طراحی مجتمع مسکونی این دانشجوی خلاق طوری طراحی کرده بود که پله بدون داشتن هیچ پاگردی به درب واحد مسکونی برخورد میکرد و افراد برای رفتن به طبقه بعدی باید از داخل یک واحد مسکونی رد میشدند تا از سمت دیگر واحد دنباله پله را پیدا کرده و به طبقه خودشان بروند...از دیگر معجزات این دوست این بود که در روز تحویل پروژه یکی از دروس کاری تحویل داد که استاد را در حد سکته عصبی کرد...در این پروژه باید روی بافت قسمتی قدیمی از شهر طراحی انجام میدادیم و این دوست فسمتی از سایت رو خالی و بدون طراحی باقی گذاشته بود و در جواب استاد که پرسید پس طراحی این قسمت چی؟....گفت دورش سیم خاردار بود.....و استاد نمیدونی چه داد و فریادی راه انداخت....به هر حال...از این معجزات ایشون زیاد داشتند...و من در ملاقاتی که دو سه سال پیش با رییس گروه دانشکده داشتم شنیدم که فلانی در شهرداری یک پست خیلی خوب گرفته...و آقای...(رییس گروه) به قدری خندید و این خبر رو داد که من زیاد هم باور نکردم و جدی نگرفتم....تا اینکه پارسال تصادفی طرف رو جایی دیدم و فهمیدم که مسولیت خطیر ایشون تایید پلانهای معماری میباشد....و واقعا از این حسن انتخاب من هم مثل آقای...خندم گرفت چون این طرف اصولا از پلان معماری سر هم در نمی آورد...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 9:29 | لینک ثابت |
فرستنده: سپیده

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
 را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
 آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
 است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
 تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه
 بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا
 يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم
 كه اينطوري فايده ندارد. پس يك
 دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا
 مرا ببخش 
هی
 با خود فکر می کنم ، چگونه است که
 ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
 و وضع مان این است و آنها ، در آن سر
 دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
 است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق
 است یا در نوع ریختن و خوردن
 
دکتر شريعتي

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .
 شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

 مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 14:52 | لینک ثابت |

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار. مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي ! بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن ،يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار، مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري .... میخوري پررو بازي درمياري!

 



آيا اخلاق چيزي غير از حرف آخر كلاغ است؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 13:40 | لینک ثابت |
بر خلاف نظریه برخی افراد خود باخته ....من فکر میکنم ایران در طول سی سال اخیر پیشرفتهای خیلی خیلی چشمگیری در تمام زمینه ها داشته. به طوری که این پیشرفتها گاهی اونقدر چشمگیر بوده و هستند که نه تنها مشت محکمی به دهان ابر قدرتها و آمریکا کوبیده اند بلکه لگد محکم تری هم بر پشت ایرانیان زده و اونها رو کله پا کرده اند.....و یا به عبارت دیگر دهان ایرانیان هم به واسطه این پیشرفتها کاملا صاف شده است. مثلا ایران اونقدر از نظر علمی پیشرفت داشته که بعضی از اساتید و حضرات که به شایستگی ! در راس امور قرار گرفته اند بیش از شصت مقاله علمی در رزومه خود دارند در حالیکه بعضا چهل ساله هستند....و فقط با یک حساب سر انگشتی میشه فهمید که این بنده خدا جدا از دوران جنگ و جبهه و رسیدن به امور محوله....زمانی رو که باید برای استراحت و اجابت مزاج هم اختصاص میداده صرف اشائه علم و نوشتن مقاله نموده است....و به این دلیله که در حال حاضر کشور ما از نظر علمی در رده ای قرار گرفته که با هیچیک از دانشگاههای کافر و غیر مسلمان دنیا قابل مقایسه نیست....اون هم با داشتن چنین اساتیدی!....اینکه هیچی....ما اونقدر پیشرفت داشتیم که دیگه در هیچیک از دانشگاهای ما به زبان بیگانه درسی ارائه نمیشه چون اصلا ما نیازی نداریم که با بیگانگان تبادل فرهنگی و علمی داشته باشیم و این بیگانگان هستند که باید زبان ما رو یاد بگیرن و بفهمن که منظور ما چیه....از دیگر پیشرفتها براتون بگم همین ازدیاد دانشگاهها....تا سی سال گذشته مگه ایران چند تا دانشگاه داشت؟!....اونقدر انگشت شمار که همه دنیا میدونستن که دانشگاه تهران مال ایرانه....و تازه کشورهای کافر با ایران تبادل استاد و دانشجو میکردن....اما حالا اونقدر دانشگاه داریم که حسابش دیگه داره از دست وزارت علوم هم در میره...اصلا دیگه لازم نیست کسی برای رفتن به دانشگاه حتی روستای خودش رو هم ترک کنه و این ها همه یعنی مردم سالاری....یعنی پیشرفت....از مظاهر دیگه پیشرفت براتون بگم از روستا ها....روستایی ها الان همه محرومیت زدایی شدن و روانه شهر ها گردیده اند!....اونها به قدری خوشبخت شده اند که اصلا دیگه قید کشاورزی و این کارهای پر دردسر رو زده و به کارهای پر سودی مثل دست فروشی و حمالی و بعضا مواد فروشی و اینها روی آورده اند و این یعنی خود پیشرفت....در بعضی مناطق کشاورزان وامهای بلا عوض دریافت کرده و همه چون خیلی پیشرفته شدن کشاورزی رو رها کرده ماشین خریده و به شغل مسافر کشی در جاده مشغول شده اند و باعث پیشرفت روز افزون و افزایش آمار مرگ و میر جاده ای شده اند.....

در زمینه افزایش تعداد معتادان به مواد مخدر و مبتلایان به بیماری هایی مثل ایدز هم ما پیشرفت به سزایی داشته و داریم....در زمینه آمار سرقت...تجاوز....بیکاری....بزه کاری و همه چیز....

ما خیلی پیشرفت کردیم...در حالیکه همه نامرد های بی دین در حال ارسال امواج رادیویی و ماهواره ای هستند ما با انداختن پارازیت همه اونها رو ناکار کرده و با فرستادن امواج موجب رسیدن آسیبهای بی شماری به ملت عزیز ایران میشویم....

امروزه همه کشور های دنیا ما ایرانیها رو میشناسند در حالیکه تا سی سال گذشته ما فقط به خاطر تاریخ کهن و جشنهای دو هزار و پانصد ساله...قالی های نفیس...طبیعت چهار فصل و پسته و زعفران مممتاز و ثروت مشهور بودیم.....امروزه در بسیاری از موارد از دیگران گوی سبقت را ربوده ایم و مشهور شده ایم. امروزه حتی بچه ها در تمام دنیا ما را به عنوان تروریست...عقب مانده....وحشی....متحجر....جنگجو.....قاچاقچی مواد مخدر....فاسد و خلافکار میشناسند و این یعنی خود خود پیشرفت.....البته از نوع ....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 14:1 | لینک ثابت |

این خبر دیروز در صفحه پنج روزنامه همشهری ۹ آبان ۸۸ درج شده....

اگر عکس خوانا نیست باید توضیح بدم که زیر کاریکاتور نوشته شده :.....اینجوری که توی کتاب شما اومده تا همین شصت سال پیش دایناسورها اینجا زندگی میکردند....

و برای کسانی که دستشون از این روزنامه پر محتوا کوتاه مونده عرض کنم که در سطر چهارم نوشته شده:

حجت الاسلام محی الدین بهرام محمدیان در گفتگو با فارس در خصوص حذف شاهان از کتابهای درسی اظهار داشت: شاه را حذف نکردیم بلکه سلسله شاهنشاهی را از تاریخ کشور حذف کردیم.

پیش از این دکتر صادق آینه وند استاد اریخ دانشگاه تربیت مدرس با اشاره به اینکه تاریخ امری واقع است که اتفاق افتاده و باید با تمام جزییات نوشته شود و مورد نقد قرار گیرد گفته بودک در قرآن هم تاکید شده که شرح دقیق ظهور و سقوط پادشاهان به دقت ذکر شود تا مردم از آن عبرت بگیرند.این کار وزارت آموزش و پرورش حتی با موازین اعتقادی مسلمانان هم تطبیق ندارد.....

نظر چندین کارشناس دیگر هم درج شده که من وقت ندارم بنویسم....چه اهمیتی داره نظر محی الدین مهم بوده....منو باش دیروز دنبال حقوق انسانی میگشتم....بی خیال....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 13:13 | لینک ثابت |
گاهی اوقات فکر میکنم چرا من چرا ما ایرانیها باید از حقوق اولیه یک انسان مثل داشتن محدوده خصوصی محروم باشیم؟ چرا باید همیشه به جای ما تصمیم گرفته بشه....از قول ما حرف زده بشه و به جای ما شعار داده بشه.......چرا باید برای خوب و بد ما و اینکه میخواهیم وارد بهشت بشیم و یا در ته جهنم خونه کنیم تصمیم گرفته بشه؟ .....چرا اینهمه سانسور ؟ چرا اینهمه خفقان؟ چرا باید ایمیل های خصوصی ما توسط .....چک بشه؟ چرا حق نداریم برنامه های تلویزیونی مورد علاقه خودمون رو انتخاب کنیم؟ فیلتر.....سانسور.....پارازیت.....دیگه خسته شدم....هوا سنگینه....به هوای پاک و آزاد نیاز دارم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 14:12 | لینک ثابت |

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

 "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

 "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

 "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

 "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 2:40 | لینک ثابت |
خیلی جالبه....عدد ۱۳۸۳۷ رو در سن خودتون ضرب کنید و جواب رو در عدد ۷۳ ضرب کنید....جواب در هر صورت تکرار سن شما خواهد بود....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 16:41 | لینک ثابت |
 فرستنده:ندا
 
۱۶  آذر به انقلاب ختم می شود.ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد.اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد. جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند.جمهوری اسلامی با رسیدن به خیابان رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است.

 

     ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.

 

     سفارت انگلیس هم در خیابان جمهوری اسلامی قرار دارد.سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک است.

 

     اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت.

 

     خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.

 

     پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.فقط اسمش عوض شده.جهت همان جهت و شیب همان شیب است.

 

     خیابان نبرد به پیروزی می رسد.

 

     ... و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 20:46 | لینک ثابت |
معمولا اصطلاح کوتاه بودن دست از دنیا رو برای کسی به کار میبرن که مرحوم شده و در این دنیا کارهایی داشته و نتونسته تمومشون کنه و یا میخواسته کارهایی رو انجام بده و نتونسته.....

اما این این اصطلاح در مورد دانشجویان خارج از کشور و یا میان کشوری مثل من هم بد جوری صادقه...این که میگم بد جور به خاطر اینه که وقتی یکی مرده دیگه خیالش راحته که مرده و حالا دیگه هرچی هم که پیش بیاد براش فرقی نمیکنه...اما ما وقتی اون طرف هستیم باید نگران این طرف باشیم و وقتی این طرفیم نگران اون طرف....و باید نگران عواقب اتفاقاتی که در نبود ما میافته هم باشیم...هر روز باید متوجه باشیم که الان در ایران چه ساعتی هست و در نبود ما خانواده چه دسته گلهایی به آب میدن و از اون طرف هم تحصیل کنیم و نگران وضعیت تحصیلی خودمون باشیم. ...مثلا در مدتی که من ایران نبودم فقط چندین دفعه ماشین من توقیف شده بود و با کارت شناسایی من و به کمک خواهرم آزاد شده بود....و یا یک سری کارهایی که من باید برای نظام مهندسی انجام میدادم که اونها هم به لطف خواهرم و کارت شناسایی من انجام شده بود...البته اینها جنبه های خوب مصداق دست از دنیا کوتاه بودنه...که یکی دیگه به جای تو کارهایی رو که باید انجام میدادی رو انجام بده....ولی این قضیه برای من طرف دوم هم داره...در طرف دوم که من نیاز دارم کارهایی رو در مالزی انجام بدم و دستم دوباره از دنیا کوتاه میشه....مساله بستگی به فردی که قراره نقش دست کوتاه شده من رو بازی کنه داره...اگه طرف ایرانی باشه که معمولا یکی از دوستان بیچاره منه....کار حتما انجام میشه و ملالی نیست....اما وای به روزی که کار دست مالایی بیفته....آدم به گونه ای گور به گور میشه.....الان هم من در همین وضعم....کارم  در مرحله جمع کردن اطلاعات و توزیع پرسشنامه دست این مالایی های دائم در سفر دائم هالیدی افتاده و واقعا نمیدونم چی کار کنم....انگار چیزی به عنوان عجله اصلا براشون تعریف نشده است و اگه سنگ هم از اسمون بباره اینها باید به هالیدی و ماکان و ....چه میدونم همه کارهاشون برسن....خدا آخر عاقبت منو با اینها به خیر کنه....اقلا نتونستم فحش مالایی یاد بگیرم که نثارشون کنم....

.... بگذریم ....سری به لغت نامه دهخدا زدم که معنی این دست از دنیا کوتاه بودن رو چک کنم...کلی مطلب مرتبط نصیبم شد....ببینید که همین دست دست کردن مالایی ها چقدر در اعتلای فرهنگی بنده نقش داشته.......

دست به عصا رفتن: که دقیقا باید در روابط با این مالایی ها مراعات کنیم

دست دست کسی بودن: روز نوبت و برتری او بودن(که این روزها از آن طرفین مالایی است)

دست چپ از راست نشناختن: در این مورد هر دو طرف ایرانی و مالایی

دست بسته: خود خود من...

دست غیب: چیزی که به شدت نیازمندش هستم...

دستی از دور بر آتش داری: طرف مالایی به من میگه....من هم به اون....

دست کسی را در حنا گذاشتن: این دست همون دست منه که فکر میکنم تا آرنج توی حنا رفته....

دست از پا دراز تر آمدن: باز هم من....یا دختر مالایی که قراره کار رو انجام بده....خدا به خیر کنه....

دست ستون زنخ کردن: کنایه از اندوه که باز هم خود من....

دست پیش را گرفته: نمیدونم شاید هر دو طرف

دست بسته: خود خودم

دست بر رگ کسی نهادن:(به چاپلوسی کسی را مطیع امر خود کردن)...فکر میکنم جواب بده...

دست بر دست سودن:(به تاسف دستهای خود را بر  هم کشیدن)...من....

و دهها اصطلاح دیگر از این دست.....و فکر میکنم بهتره فقط دست به دامن این خانم مالایی که مثلا قراره به من کمک کنه بشم و بهش بفهمونم که دست کار میکنه و چشم میترسه....یعنی کار صعب رو به مرور زمان میتوان انجام داد....اما نه با مرور زمانی از جنس مالایی.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 1:2 | لینک ثابت |
  این سایت با اخذ نام، نام خانوادگي و کشور تابعيت، وضعيت گذرنامه صادر شده براي شما را در اداره
 اطلاعات جهاني پاسپورت مسافري بررسي نموده و درنهايت تصوير ‏صفحه اصلي آنرا در صورت مورد تاييد بودن نمايش ميدهد خیلی جالبه حتما یه سری بزنید....

http://diplomes.free.fr/index.php?lang=en

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 23:13 | لینک ثابت |

قانون گاو

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قانون سگ

سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید.

مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!

 

قوانین خر

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.

نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم!

 

ممنون از فزستنده

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

این عکسها در ایمیلی با عنوان رییس جمهور واقعی به دستم رسید. از اینهمه سادگی این آدم خوشم اومد و این پست رو در وبلاگم گذاشتم که بقیه هم ببینند که میشه رییس جمهور بود و ساده هم بود....اما....

 

بعدا یادم اومد که ما خودمون از این واقعی تر و ساده ترو صمیمی تر هم داریم.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 15:9 | لینک ثابت |
این تصویر متعلق به 32 سال پیش است که درآن مهمانداران ایران ایر در فرودگاه مهرآباد که قرار است در اولین هواپیمای مسافر بری از نوع B747 اشتغال داشته باشند دیده میشوند.

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 2:23 | لینک ثابت |
 
business article