تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

در کتاب معاد نوشته ایت اله دستغیب شیرازی ایشان از پیامبر اسلام نقل قول

می کنندکه رسول خدا فرمود:

هر مومن که شهید می شود در بهشت قصری انتظارش را می کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره دارای 70 تخت است و بر هر تختی 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشی 70 حوری نشسته و انتظار ان شهید کشته شده در راه اسلام را می کشد .

 

با بررسی این سخن و با یک ضرب ساده ریاضی می توان به این نتیجه رسید که بر طبق سخنی که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوری یعنی رقمی معادل 24010000(حدود 24 میلیون ) حوری بهشتی فقط در انتظار یک شهید اسلامی می باشد .

 

با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2058000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زيربناي 200 متر در 200 مترو 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي.

 

با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد.

(ممنون از فرستنده....البته این یک نمونه بود و از این دست زیادند...)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

مردي مي خواست  يک طوطي سخنگو بخرد، طوطي هاي متعددي را ديد و قيمت جوان ترين و زيباترين شان را پرسيد. فروشنده گفت: "-اين طوطي؟ سه چهار ميليون! ... و دليل آورد: - "اين طوطي شعر نو ميگه، تموم شعراي شاملو، اخوان، نيما و فروغ رو از حفظه!"

مشتري به دنبال طوطي ارزان تر، يکي پيدا کرد که پير بود اما هنوز آب و رنگي داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس اين را مي خرم که پير است و نبايد گران باشد"
- اين؟!... فکرش رو نکن، قيمت اين بالاي شش هفت ميليونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدي و خواجوي کرماني رو از حفظه

مرد نا اميد نشد و طوطي ديگري پيدا کرد که حسابي زهوار در رفته بود، گفت: "-  اين که مردني است و حتماً ارزان... "
"- اين؟!... فکرش رو نکن، قيمت اش بالاي پونزده شونزده ميليونه... چون اشعار سوزني سمرقندي و  انوري و مولوي رو حفظه..."

مرد که نمي خواست دست خالي برگردد به طوطي ديگري اشاره مي کند که بال و پر ريخته بر کف قفس بي حرکت افتاده و لنگ هايش هوا بود.... انگار نفس هم نمي کشيد.
"- اين يکي را مي خرم که پيداست مرده، حرف که نمي زند، حتماً هيچ هنري هم ندارد و بايد خيلي ارزان باشد
..."
"- اين يکي؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قيمت اين بالاي شصت هفتاد ميليونه
!"
- آخه چرا؟ مگه اينم شعر مي خونه؟
"
"- نه...! شعر نمي خونه، حتي نديدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هيچ کاري نمي کنه... اما اين سه تا طوطي ديگه بهش ميگن استاد!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12:25 | لینک ثابت |
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

«  دکتر علي شريعتي  »

به سه چيز تکيه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .     «  دکتر علي شريعتي»

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست

-----------------------------------------------------------

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

 

-----------------------------------------------------------

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

نمیدونم با اینکه در تعالیم دینی و شرعی ما ایرانیها تاکید زیادی بر عدم غرور و تکبر و سادگی شده اما همیشه اهمیت زیادی به تجملات و دبدبه کبکبه و این واسه ما بده اون واسه ما خوبه میدیم....نمیدونم چرا همیشه برای ما کسانی خیلی خیلی بزرگ جلوه میکنن و از اونها بت میسازیم برای خودمون....جناب آقای دکتر ...مهندس...حاج....سرهنگ....تیمسار....رییس.....و ...تعریف میکنیم....

همه این القاب و عناوین درست اما به نظر من یک آدم فقط وقتی میتونه رییس خطاب بشه که پشت میز ریاستش نشسته و تو به عنوان مراجع و کا کارمند باهاش سر و کار داری....نه سر میز شام و نه توی عروسی و پارک و سینما....یا دکتر و مهندس و از این قبیل عناوین که من فکر میکنم فقط برای درج شدن روی مدرک ضرورت دارن اونهم برای اینکه دقیقا نشون بدن که فلانی این مقطع رو گذرونده....یا درجات نظامی که به نظر من فقط در پادگانهای نظامی معنی میده .....به هرحال نمیدونم این مساله القاب و عناوین که از زمان مرحوم امیرکبیر در ایران قرار بوده بهشون سر و سامانی داده بشه کی سر و سامان میگیرن....چه اشکالی داره که ما خودمون باشیم؟؟

چه اشکالی داره که فلان رییس...دکتر...مهندس....نمیدونم وزیر...وکیل...رییس جمهور القاب و عناوینش رو توی محل کارش بذاره و از دفترش بیاد بیرون؟؟؟؟چرا همیشه همه باید برای هم معما بمونن؟؟؟؟نمیدونم شاید من همونطور که خیلی از خواننده های وبلاگ هم میگن خیلی سطحی نگر...ساده اندیش و بی اطلاع هستم و در سطح یک دانشجوی دکترا فکر نمیکنم......

نمیدونم اما من به خودم که هیچی به دوستانم هم که دقیق شدم دیدم هیچ کدوم شاخ یا دم یا چیزی که اونها رو از بقیه مردم به عنوان دانشجوی دکترا متمایز کنه نداشتن.....فقط همه بیشتر از بقیه گرفتار بودن و به نظر من نیاز بیشتری به مسخره بازی و خنده و تفریح داشتن....چیزی که برای یک آدم بزرگ....اونهم در مقطع دکترا خیلی بده....مردم چی میگن؟؟؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 12:56 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 0:9 | لینک ثابت |
فکر میکنم این روزها درسهایی از قبیل عربی و دینی و چه میدونم پرورشی و اینها از مهمترین دروس مدارس ایران به شمار میروند. به طوری که در برنامه هفتگی مدرسه دختر من در هفته برای هریک از دروس یاد شده دو جلسه درسی در نظر گرفته شده در حالیکه برای درس زبان انگلیسی فقط یک جلسه....البته اشکالی نداره چون این روزها بیشتر بچه ها به کلاس زبان میرن و زبان انگلیسی مدرسه براشون چندان هم مشکل نیست. اما نمیدونم چرا به زبان عربی حتی از ریاضیات و علوم هم بیشتر اهمیت داده میشه؟؟؟؟

یادم میاد زمان ما کتاب عربی چهل برگ هم نمیشد و ما معمولا تمرینات عربی رو در کتاب حل میکردیم و تقریبا هم خوب عربی رو یاد گرفتیم....اما این روزها تقریبا کتاب عربی مدارس یکی از قطور ترین کتابهای درسی بچه هاست و دخترم برای نوشتن تمرینات این درس طبق دستور معلم یک دفتر هشتاد برگی تهیه کرد. ...من معمولا زیاد به امور درسی ملیکا رسیدگی نمیکنم ولی متوچه شدم که از روز چهارشنبه تا جمعه این بچه از پشت میز تحریرش تکون نمیخوره و وقتی بهش دقیق شدم دیدم دائم مشغول نوشتنه....هر بار که پرسیدم چی مینویسی گفت تکلیف عربی....و دیشب هم تا ساعت یازده شب هنوز تکالیف عربی بچه تموم نشده بود و نه تنها ملیکا بلکه خواهر و خاله و دختر خاله ها و دوستان من هم که مثلا  مهمونی تشریف آورده بودند عربی مینوشتند....قضیه این بود که بچه باید تمام تکالیفی رو که توی کتاب انجام داده بود رو دوباره توی دفترش مینوشت....تصاویرش رو میکشید....از روی درس رونویسی میکرد و نوشته ها رو به فارسی ترجمه میکرد و چندین بار از روی لغت معنی ها مینوشت....دفتر عربی دخترم بیشتر به دفتر نقاشی شباهت داشت و هر چقدر خواستم اون رو از نوشتن احمقانه و تکراری دروس و نقاشی شکل هاشون منع کنم قبول نکرد چون از معلمش خیلی میترسید....

واقعا که اعصاب بچه ها رو برای چه چیزهای احمقانه ای تحت فشار قرار میدن....امروز باید به مدرسه سری بزنم و تکلیف این بچه و عربی رو روشن کنم....البته از طریق گفتمان آرام...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 13:7 | لینک ثابت |
یک روز با پروفسور فلامکی در مورد ایران و اینکه چه مسائل آزار دهنده ای در ایران برای آدم پیش میاد صحبت میکردیم....اون روزها من در تدارک رفتن به مالزی برای ادامه تحصیل بودم و برام جالب بود بدونم که چرا ایشون با اینکه  از مسائل موجود راضی نیست و امکان اقامت در همه جای دنیا رو داره اینجا مونده....اون روز پروفسور من رو نصیحتی کرد و گفت به همه جای دنیا سفر کن...از علم اونها استفاده کن و از تفریحاتشون لذت ببر ...اما در ایران زندگی کن چون تو یک ایرانی هستی و ایران هر چی که باشه مال ایرانیهاست و ایرانی در ایران خوشبخت تره....

اون روز خیلی هوای رفتن تو سرم بود و حرفهای استاد رو خوب نفهمیدم...اما حالا میفهمم که چه نعمتی خدا به من داده که میتونم در ایران زندگی کنم و دانشجوی مالزی باشم....البته به شرطی آدم میتونه از زندگی در ایران احساس خوشبختی کنه که جنبه های خوب زندگی ایرانی و مردم ایران مورد نظرش باشه نه اوضاع و احوال سیاسی و نا بسامانی های اجتماعی و ....

من از زندگی در ایران خوشحالم چون هر روز میتونم صدای گرم بابا ....محبت مامان...دوستی صمیمانه خواهر و برادر هام رو حس کنم...دوستانم رو در کنارم داشته باشم و از خوردن نون و پنیر و سبزی ایرانی لذت ببرم...پاییز رو ببینم و منتظر چله نشینی زمستون باشم....در حالیکه قدم به قدم دارم به آخر دوره تحصیلم در مالزی نزدیک میشم.

بعضی از دوستان من که دانشجوی مالزی هستند و در ایران زندگی میکنند معتقدند که در ایران نمیتونن خوب درس بخونن...اما من اینطوری فکر نمیکنم چون وقتی در ایران هستم دغدغه خانواده رو ندارم و بهتر میتونم روی کارم متمرکز بشم....میتونم مهمونی برم....مهمونی داشته باشم و روحیه تازه ای پیدا کنم....در ضمن وقتی که در ایران هستم میتونم هروقت دلم خواست به استادم زنگ بزنم و ازش راهنمایی بخوام و اون هم نااحت نمیشه چون من دارم از راه دروی تماس میگیرم....و در ایران هم چون من دانشجوی مالزی هستم و سرم خیلی شلوغه...همه هوای من رو دارن و مواظبن که من خوب به درس و مشقم برسم....و نتیجه همون میشه که پروفسور فلامکی به من توصیه کرده بود....یک زندگی با صفا...البته از نظر من این زندگی تا جایی باصفاست که تلویزیون خاموش باشه و یک اینترنت پرسرعت هم کنار دستت باشه....

این پست هم تقدیم به اونهایی که دارن طبقه پایین خونه من زحمت میکشن و پخت و پز و تمیز کازی میکنن تا من بتونم این بالا بشینم و وبلاگ بنویسم و نگران هیچ کم و کسری برای مهمونی امشب نباشم....البته من الان باید درس هم بخونم که یک جورایی شرمنده این عزیزان نشم....در ضمن امروز باز دوستان خیلی خیلی قدیمی دور هم جمع میشن...و جای بقیه دوستان رو هم که در جاهای دور دنیا مشغول تحصیل هستند خالی میکنیم....راستی پانزده سال چه سریع میگذره....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 9:42 | لینک ثابت |

به نظر من خیلی جذاب تر و سرخوش تر از خانمهای ایرانی جدید هستند....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 11:38 | لینک ثابت |
خیلی خیلی حس بدی به آدم دست میده وقتی که بیشترین وقتت رو صرف تحصیل میکنی ....از تفریح و گردش و همه چیزت میگذری تا درس بخونی....مطلب بنویسی ....که آخرش دکترا بگیری....تازه ما که اگه فوق دکترا هم بگیریم باز هزار تا بامبول در میارن که وزارت علوم گفته اگه فلان قدر در کشور محل تحصیل اقامت نداشته باشی....فلان قدر واحد نداشته باشی...فلان قدر پارتی نداشته باشی ...مدرکت کشکه....اونوقت مدارک کشگکی وزیر و وکیل های مملکت یکی پس از دیگری رو میشه....پس بهتر نیست به جای اینکه الان وقتمو صرف نوشتن و ادیت کردن فلان مقاله و فلان فصل از تز با استاد گرامی کنم برم و به فکر جور کردن یک پارتی کلفت یا یک سابقه سر بازی...جانبازی....حقه بازی چیزی باشم....درس خوندن کیلویی چند؟؟؟؟......به شما هم توصیه میکنم....

الان من با این زبون بسته احساس مشترک دارم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 8:16 | لینک ثابت |
اهدای خون مجازی توسط مسولان اینجا رو ببینید....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 10:7 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 9:48 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 10:50 | لینک ثابت |
فرستنده:ندا

> Bush & Obama were sitting in a bar.
 
> A Guy approaches and inquires, " What are you guys up to? "

> Bush, " We are planning for World War III."

> Guy, " Really, what's going to happen?"

> Bush," Well, this time we are going to kill 140
> Million Muslims and Angelina Jolie..!"

> Guy, "Angelina jolie? Why,Angelina Jolie?"

>     
Bush Turns To Obama and says, " See! I told >you,  no one would worry about 140 Million >Muslims!!!!! !!!!'

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 22:6 | لینک ثابت |

(بدون شرح)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

Bill Gates organized an enormous session to recruit a new Chairman for Microsoft Europe. 5000 candidates assembled in a large room. One candidate is Amir an Iranian guy.

Bill Gates thanked all the candidates for coming and asking those who do not know JAVA program to leave. 2000 people leave the room. Amir says to himself, 'I do not know JAVA but I have nothing to lose if I stay. I'll give it a try'

Bill Gates asked the candidates who never had experience of managing more than 100 people to leave.

2000 people leave the room. Amir says to himself ' I never managed anybody by myself but I have nothing to lose if I stay. What can happen to me?' So he stays.

Then Bill Gates asked candidates who do not have management diplomas to leave. 500 people leave the room. Amir says to himself, 'I left school at 15 but what have I got to lose?' So he stays in the room.

Lastly, Bill Gates asked the candidates who do not speak Serbo - Croat to leave. 498 people leave the room. Amir says to himself, 'I do not speak one word of Serbo - Croat but what do I have to lose?' So he stays and finds himself with one other candidate.

Everyone else has gone.

Bill Gates joined them and said 'Apparently you are the only two candidates who speak Serbo - Croat, so I'd now like to hear you have a conversation together in that language.'

Calmly, Amir turns to the other candidate and says "in folanfolan shode chi az joune ma mikhad?"

The other candidate answers "age
to midouni, manam midounam!"

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 12:59 | لینک ثابت |
زندگی زود تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم در حرکته و گاهی این گذر زمان به قدری سریعه که وقتی کمی بهش دقیق میشیم حتی برامون باور نکردنی به نظر میاد...بعضی اوقات صبح ها که با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم یک باره فکر میکنم که باید حاضر بشم و به مدرسه برم و چند لحظه بعد از اشتباهی کردم خنده ام میگیره مخصوصا وقتی دخترم رو جلوی خودم میبینم...در حالیکه منتظره که صبحانه بخوره و به مدرسه بره...این گذر سریع زمان به همون اندازه که شیرین و خنده داره ترسناک به نظر میاد...میترسم از اینکه زمان بگذره و من روزهای تکرار نشدنی اون رو از دست بدم......

 

 فکر میکنم این هم مثل من فکر میکنه...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 18:13 | لینک ثابت |

 

 

فرستنده: حیدری

 

به اين جمله توجه کنيد:

 

«اگر بلایی سرم بیاید، اگر روزی برسد که زنده نباشم، چه بر سر وبلاگم می‌آید؟! آیا کسی مواظب وبلاگم خواهد بود و هوست را هر سال تجدید خواهد کرد؟!»

 

شاید هر وبلاگ‌نویسی، در برهه‌ای از زمان، این سؤال را به شیوه مشابهی از خودش پرسیده باشد. اما پرسش کلی‌تر این است که تکلیف مایملک آنلاین ما بعد از مرگمان، چه می‌شود؟ چگونه به افراد خانواده بگوییم که ما صاحب چه اکانت‌هایی در چه سرویس‌های اینترنتی بوده‌ایم؟ دوست داریم بعد از مرگ، آنها با این اکانت‌ها چه کنند؟ چگونه پسورد‌های مورد را به دوستان یا خانواده خود منتقل کنیم؟ اصلا حالا که همه چیز دیجیتال شده، چقدر خوب می‌شد که آدم می‌توانست وصیت‌نامه دیجیتال بنویسد، ایمیل‌هایی تنظیم کند که به اشخاص مورد نظر بعد فوت، فرستاده شود. تازه ممکن است بعضی از این حساب‌های کاربری، جنبه مادی هم داشته باشند و مثلا آدم بخواهد، پسورد Paypall اش را به شیوه ایمنی به اطلاع بازماندگان خود برساند.

تایم در مقاله جالبی همین سؤال را مطرح کرده است، به ترجمه این مقاله، البته با اندکی تلخیص و تغییر، توجه کنید:

 

خانم «پم ویس» Pam Weiss تا قبل از مرگ دخترش در جریان یک تصادف در اوایل سال ۲۰۰۷، هیچ وقت از فیس‌بوک استفاده نمی‌کرد. تا آن هنگام، او تصور می‌کرد که فیس‌بوک، سایتی مخصوص جوانان است، جوانانی مثل دخترش -«ایمی» Amy- که تا پیش از مرگ، دانشجوی دانشگاه UCLA بود.

اما وقتی که خانم ویس متوجه شد که دخترش اکانتی در فیس‌بوک دارد، نظرش عوض شد، کاربر این سایت شد و این شبکه اجتماعی را برای یافتن عکس‌های دخترش جستجو کرد. او به چیزی که در نظر داشت، رسید و فراتر از آن او توانست با دوستان آنلاین دخترش در این سایت، ارتباط برقرار کند، آنها خاطراتی را که از ایمی داشتند، با هم مرور کردند و به کمک هم و با خواندن چیزهایی که ایمی نوشته بود، دریافتند که او چه آرزوهایی در زمان حیات داشته است.

خانم ویس وقتی که فهمید، دخترش، اثرات مثبت زیادی روی اطرافیانش، داشت، خشنود شد. اما اگر فیس‌بوک نبود و یا در صورتی که او از عضویت دخترش در این سایت، مطلع نبود، او متوجه هیچ کدام از این نکات نمی‌شد.

 

 

زندگی آنلاین، چزئی از شخصیت ما را می‌سازد و خانم ویس هم مسحور این جنبه از زندگی دخترش شده بود. اما به زودی او با دشواری جدید مواجه شد: فیس‌بوک بعد از سه ماه، به خاطر فعال نبودن ایمی در این وب‌سایت، حساب کاربری‌اش را بست. اما به زودی با درخواست مادر ایمی و همکلاسی‌هایش، فیس‌بوک تصمیم گرفت، پروفایل او را احیا کند و با حذف قسمت‌هایی که فقط به درد کاربران زنده فعال می‌خورد، مجددا پروفایل را در دسترس دوستان ایمی، قرار بدهد.

در ایران، کاربران فعال اینترنت، بیشتر جوانان هستند، اما در آمریکا و کشورهای غربی، سالخورگان هم بخش غیر قابل صرف‌نظری از جمعیت آنلاین را تشکیل می‌دهند. با درگذشت این کاربران، مسئولان سایت‌های مختلف، چندی است که با پرسش دشوار دست و پنجه نرم می‌کنند: با اطلاعات کاربران فوت‌شده چه باید کرد؟!

این روزها ما خواسته و ناخواسته، بخشی زیادی از خاطراتمان را آنلاین می‌کنیم. زمانی با فوت یک شخص، بازماندگان او می‌توانستند نامه‌ها و عکس‌ها او را به راحتی پیدا کنند و دفترچه خاطراتش را بخوانند، اما در دنیای امروز موضوع به این سادگی‌ها نیست. اصلا خیلی از وابستگان یک متوفی از حساب‌های کاربری یک شخص در سایت‌های مختلف، پسوردهای او، وبلاگش یا گالری‌های آنلاین شخصی، که او در زمان حیات درست کرده، مطلع نیستند. پس با فوت یک شخص، می‌توان انتظار داشت که این خاطرات دیجیتال برای همیشه، مدفون شوند.

 

فیس‌بوک، پروفایل اعضای فوت‌شده را تنها برای دوستان آنلاین او، سر پا نگاه می‌دارد. مای‌اسپیس، خوشبختانه، چنین محدودیتی ندارد و همه اعضایش می‌توانند پروفایل فوت‌شده‌ها را ببینند. فلیکر و سرویس وبلاگ‌نویسی LiveJournal، بعد از فوت یک کاربر، حساب‌هایش را معلق می‌کنند، اما همچنان اطلاعات او را آنلاین نگه می‌دارند. فلیکر در این میان، بعد افز فوت یک کاربر نه به دوستان و نه به خانواده او، اجازه دیدن عکس‌های خصوصی‌اش را نمی‌دهد.

سرویس‌های ایمیل یاهو، جی‌میل و هات‌میل، تحت شرایطی و در صورت تأیید فوت یک کاربر، با درخواست خانواده‌اش، ایمیل‌های او را روی یک CD، به آنها تحویل می‌دهند.

 

بنابراین، همان طوری که می‌بینید، خانواده شما، در صورت فوت شما، برای دسترسی به اطلاعات آنلاین شما، بسیار به زحمت خواهند افتاد! پس بد نیست که خودتان دست به کار شوید و از همین حالا راهی برای مدیریت توشه آنلاین خود بعد از مرگ بجویید!

 

خوشبختانه سایت‌هایی هستند که این کار را البته با گرفتن مبلغ ناچیزی پول، ممکن می‌کنند. به کمک این سایت‌ها شما می‌توانید پسورد خودتان در سایت‌های مختلف را ذخیره‌سازی کنید، تا بعد از فوت در اختیار بازماندگانتان قرار گیرد. شما می‌توانید علاوه بر این، فایل هم در این سایت‌ها ذخیره کنید و نامه‌هایی برای ارسال به اشخاص مورد نظر، در این سایت قرار بدهید.

سایت‌های Legacy Locker، Asset Lock، Deathswitch نمونه‌هایی از این سایت‌ها هستند.

 

 

سایت Deathswitch به کاربران خود اجازه می‌دهد که یک وصیت آنلاین بنویسند، به این ترتیب که کاربران این سایت، می‌توانند در متنی دستورالعمل‌های مورد نظرشان در مورد چگونگی آیین تدفینشان را بنویسند، همچنین آنها می‌توانند اسراری که بر سینه‌شان سنگینی می‌کند و دوست دارند، بعد از مرگ افشا شوند، در این سایت بیاورند!

شاید از خودتان بپرسید که این سایت، چگونه متوجه مرگ کاربران خود می‌شود؟!

Deathswitch کارکرد ساده‌ای دارد، این سایت در بازه‌های زمانی که خودتان طولش را انتخاب می‌کنید، ایمیل‌های به شما می‌فرستد، اگر مدتی بگذرد و شما به ایمیل‌ها جواب ندهید، سایت متوجه می‌شود که کاربرش دیگر در قید حیات نیست، اینجاست که سایت، نامه‌های متوفی را برای بازماندگان، ارسال می‌کند.

خوشبختانه ارسال یک پیام در این سایت، رایگان است، اما برای پیام‌های بیشتر، باید بیش از ۱۹ دلار در سال هزینه صرف کنید.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 16:13 | لینک ثابت |
برای دیدن عکس کامل اینجا کلیک کنید

سیمون هوکزبرگ عکاس دانمارکی این عکس رو که ۱۰۰ متر طول و ۸۷ سانتی متر عرض داره به عنوان همگی خواهیم مرد از مردم در حال گذر از یک نقطه شهر گرفته. عکس در یک دوره بیست روزه گرفته شده و ۱۷۸ نفر در اون حضور دارند.

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 14:52 | لینک ثابت |
تا به حال به واژه هایی که ما ایرانیها به کار میبریم فکر کردید؟ ما مودب ترین و بی ادب ترین ملت دنیا هستیم….میگین نه؟….باشه من که فکر میکنم به جز زبان ما در هیچ زبان دیگه ای چنین واژه هایی وجود نداشته باشه….

دورت بگردم….درد و بلات بخوره تو سر من….فدات بشم….قربونت برم….نفس من….جگر من….دست شما درد نکنه….قربون دست و پنجه شما…دست شما بی بلا….اول شما بفر مایید….قابل نداره….قدمتون سر چشم….قدم رنجه کردید….گوارای وجود….نوش جان…..صفا آوردید….ما کوچیک شماییم….دست شما رو میبوسم….روی ماه شما رو میبوسم….گل که پشت و رو نداره….گلاب به روتون….بلبل همیشه پشت گل میشینه…..منت به سر ما میذارید….کنیز شماست…غلام شماست….گل که پشت و رو نداره….از زیارت جنابعالی خیلی خوشحال شدم….سرافراز فرمودید….مخلص شماییم…چاکریم….شما امر بفرمایید….لطف عالی مستدام….مرحمت عالی…..ما نمک پرورده هستیم….از این دست جملات که برای تعارف به کار برده میشه زیادن….من زیاد وارد نیستم باید از خاله بزرگم آموزش ببینم چون ماشاءالله اونقدر به سرعت و خوب از این جملات استفاده میکنه که من و امثال من فقط میتونیم بگیم مرسی…مرسی….قربون شما…خواهش میکنم…نفرمایید خاله جان….

اما دسته بعدی جملات برای قسم خوردن به راست و دروغ به کار میرن و مثل نقل و نبات مردم از اونها استفاده میکنن….بدون اینکه اصلا به معنی واقعی اونها فکر کنن….

.به جون بچه ها ….به مرگ بچم…..ارواح خاک پدرم…..برسه به روح….به خدا….به قرآن ….به سید شهدا….به امام هشتم…..به پیر به پیغمبر….به جدت…..به جدم…..به ابوالفضل…..به اون مکه که رفتی….رفتم….به سی جزء قرآن….به فاطمه زهرا….

نمیدونم بچه ها و روح ننه بابای طرف و خدا و ….چه گناهی کردن که باید سر همه چیز حتی به خاطر دروغهای کوچیک و بزرگ وسط کشیده بشن…..

و اما دسته بعدی که من خیلی هم در موردشون وارد نیستم و وارد جزئیات نمیشم انواع فحش ها و نفرین ها هستند….که امروزه در ایران و در بین نسل جوان جایگزین دسته اول نیز شده اند…..

درک…گور بابات….تو روح….مرده شور ریختتو ببرن….سر تخته بشورن….پدر سوخته….(+انواع فحشهای پدر)….(دسته فحشهای مربوط به فامیل های درجه یک)…..(فحشهای کش دار و رکیک)….(دسته فحشهای مربوط به مدفوع کردن در مکان های مختلف….از جمله سر کسی….دهان کسی… و یا مکانی...)…..دسته فحش های نژادی مثل رشتی....ترک....لر....کرد....غربتی….دسته فحش هایی مربوط به ظاهر افراد…..کور….کچل….کوتوله….دراز….خیکی….ریغو….و نفرین های مختلف مثل به زمین گرم بخوری....ایشالا به درک واصل بشی...خبر مرگتو بیارن....

در ضمن یک دسته دیگه هم هستند که مورد استفاده بعضی جوانتر ها هستند و من زیاد ازشون نمیدونم. مثل خفن....ایول....باهال...دودر....مرگ(به عنوان صفت برای چیزی)....

خلاصه نمیدونم چی بگم ما میتونیم مودب ترین و یا بی ادب ترین ملت دنیا تلقی بشیم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

ممنون از ندا برای فرستادن مطلب....اما اگه همچین بلایی سر ندا بیاد من نمیتونم براش کاری بکنم چون دماغشو عمل کرده.......

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 14:9 | لینک ثابت |

هرگز نخواب کورش

 

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد            

بابا ستاره اي در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکيد،

البرز لب فرو بست         

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


ديو سياه دربند،

آسان رهيد و بگريخت                

رستم در اين هياهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشيد،

زاينده رود خشکيد                

زيرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دريا،

نامي دگر نهادند                     

گويي که آرش ما،

تير و کمان ندارد

درياي مازني ها،

بر کام ديگران شد            

نادر!  ز خاک برخيز،

ميهن جوان ندارد


دارا ! کجاي کاري،

دزدان سرزمينت          

بر بيستون نويسند،

دارا جهان ندارد

آييم به دادخواهي،

فريادمان بلند است            

 اما چه سود،

اينجا نوشيروان ندارد

سرخ و سپيد و سبز است

 

اين بيرق کياني             

اما صد آه و افسوس،

شير ژيان ندارد


کوآن حکيم توسي،

شهنامه اي سرايد                

شايد که شاعر ما

ديگر بيان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

اي مهرآريايي               

بي نام تو، وطن نيز نام و نشان ندارد

ممنون از ناهید برای فرستادن مطلب
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 14:41 | لینک ثابت |
یک کم به خودمون دقیق بشیم ….زیاد نه….چون میدونم وقت همه خیلی خیلی ارزش داره! ….حالا یک کم به دور و بر خودمون نگاه کنیم…در ایران….توی خیابون….یک خانم خیلی خیلی آلاگارسون و آخرین مدل کنار خیابون ایستاده…. خوب اینکه خوبه از بس ما با سلیقه و شیک پوشیم….حالا یک ماشین میاد و بوق میزنه….سرعتشو کم میکنه و منتظر عکس العمل خانومه میمونه….ماشین بعدی پشت سر اون وایساد….آهان…بعدی ….و ترا فیک شد…..خانومه به طرف دیگه خیابون میره….بیچاره وحشت زده شده….اشتباه گرفته بودنش….آخه سر و وضعش غلط انداز بوده….بیچاره در حالیکه عصبی شده و از شدت خشم و ترس میلرزه….تاکسی میگیره و میره…..چند قدم بالاتر….دوتا دختر بچه…با اینکه خیلی آرایش کردن و تقریبا تشخیص سن و سالشون سخته اما چهارده پونزده ساله به نظر میرسن….با هم پچ پچ میکنن و میخندن….یک ماشین پراید براشون بوق میزنه…محلش نمیذارن…مسافر کشه….بعدی پژو دویست وشش….دخترا به طرف ماشین میرن….شیشه ماشین پایین کشیده میشه….طرفین با هم صحبت میکنن….پژو دوباره حرکت میکنه اما آروم….کمی جلو میره…دنده عقب میگیره و برمیگرده….دخترها سوار ماشین شدن…..

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 14:15 | لینک ثابت |
Names of Cars
 
BMW          BRINGS ME WOMEN
FIAT            Failure in Italian Automotive Technology 
FORD            For Only  Rough Drivers 
HYUNDAI      Hope You Understand Nothing's Drivable And Inexpensive....
VOLVO          Very Odd Looking Vehicular Object 
PORSCHE       Proof Of Rich Spoiled Children Having Everything 
KIA            Kills In Accidents
OPEL           Old People Enjoying Life 
TOYOTA       The One You Only Trust, Always 
GOLF/GTI     Girls Only Love Fun / Get Them Inside 
HONDA        Hanged Over, Now Driving Away 
 
برای این یکی هم چیزی نداشتم عکس عزیز دل بابا رو گذاشتم....
مخصوص بچه لوس ها.... 
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 14:40 | لینک ثابت |
 
business article