تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 10:45 | لینک ثابت |
گزارش همراه با عکس از مراسم حماس؛ ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله.. باور کردن این چنین جنایتی حتی در شرایط حاضر که به اخبار بد عادت کرده ایم واقعاً دشوار است... سبعیت تا چه حد؟...
هزینه جهیزیه را هم که میدونید از کجا اومده؟؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 12:9 | لینک ثابت |

There are two days in every week about which we should not worry; two days which should be kept free from fear and apprehension.

 

One of these days is Yesterday with all its mistakes and cares, its faults and blunders, its aches and pains. Yesterday has passed forever beyond our control. All the money in the world cannot bring back Yesterday. We cannot undo a single act we performed; we cannot erase a single word we said. Yesterday is gone forever.

The other day we should not worry about is
Tomorrow, with all its possible adversities, its burdens, its large promise and its poor performance; Tomorrow is also beyond our immediate control. Tomorrow's sun will rise, either in splendor or behind a mask of clouds, but it will rise. Until it does, we have no stake in Tomorrow, for it is yet to be born.

 

This leaves only one day, Today. Any person can fight the battle of just one day. It is when you and I add the burdens of those two awful eternities, Yesterday and Tomorrow, that we break down. It is not the experience of Today that drives a person mad, it is the remorse or bitterness of something which happened yesterday, and the dread of what Tomorrow may bring

Let us, therefore,
Live but one day at a time

ممنون از جاری کوچیکه برای ارسال مطلب 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 10:15 | لینک ثابت |
نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره
فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین
کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان
کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از
روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات
و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از
حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه
در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای
از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد
سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس
دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که
تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن
من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن
عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر
خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را
به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر
ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است
که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 13:30 | لینک ثابت |
سلام. راستی که چقدر بین درس خوندن اینجا با درس خوندن در ایران تفاوت وجود داره....خوبه که امروز هم کتابخونه تعطیل نیست....دوباره مالزی ....درس...کتابخونه و چهار دیواری یکنواخت کارل.....خیلی درس دارم....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 10:27 | لینک ثابت |
اینطور شایعه میکنند که یو پی ام فارغ التحصیل نداره و ایرانیها به زور از این دانشگاه فارغ التحصیل میشن و ما هم تا حالا باور کرده بودیم چون اولین فارغ التحصیل ما آقای طاهری بود که پس از سالیان طولانی به درجه دکترا نائل شد....اما فرزاد پوررحیمیان که از امروز یا بهتر بگم دیروز باید اون رو اقای دکتر بنامیم به همه ثابت کرد که میشه به موقع و شش ترمه به درجه دکترا اونهم با موفقیت دستیابی پیدا کرد.

این عکس رو من از عکسهایی که در عروسی اسا گرفتم قیچی کردم که ضمن تبریک به این دوست به همه بگم هرکی که تلاش کنه به نتیجه میرسه....خوشبختانه من از فرزاد چیزهای زیادی یادگرفتم و مثل اون تونستم در ترم سه امتحان جامع رو بگذرونم....امیدوارم بتونم روزی مثل اون فارغ التحصیل بشم و خیلی خوشحال.....و مجبور نباشم اینطوری از صبح کله سحر بیام دانشکده.....

با آرزوی موفقیت برای همه...

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 9:50 | لینک ثابت |

در ضمن یکی از دوستان ما هم فردا دفاعیه داره...موفق باشه...امیدوارم که اون هم دوره بعد در این مراسم با شکوه شرکت داشته باشه.....دست راستش هم روی سر ما....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 21:2 | لینک ثابت |
مثل همیشه مالزی آرام و یکنواخت و دانشگاه در تکاپو و هیاهوی مراسم فارغ التحصیلی....همه جا پر از دسته های گل و دانشجوهایی که شادمانه فارغ التحصیلی خود را درلباسها و کلاههای فارغ التحصیلی که بر ما نمیدونم چرا حرام شده جشن میگیرند....الان از خواهرم میخوام که بره بیرون و چند تا عکس از این ادمهای خوشبخت بندازه که من براتون توی وبلاگ قرار بدم که آخرش بتونیم بگیم نخوردیم نون گندم ...دیدیم که دست مردم....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 18:22 | لینک ثابت |
مطلبی رو اقای لیم کین چینی برام فرستاده بود چون اهمیت زیادی داره براتون نقل میکنم.....

گفته میشه که نوع جدیدی از دزدی این روزها در کوالا لامپور بویژه در ایستگاههای قطار و فرودگاه باب شده. این دوست این نوع دزدی رو به جای pick pocket به push pocket تعبیر کرده. شیوه کار به این صورت هست که شخص سارق به جای دزدیدن کیف پول یا موبایل شما کیف پول یا موبایل خودش رو که حاوی مقدار کمی پول و یک کارت شناسایی کم ارزش هست توی جیب شما و یا اگر در فرودگاه باشید در ترولی وسایل شما میاندازد و بعد جلو آمده و ادعا میکند که شما دزد هستید ....حالا دیگه خر بیار و باقالی بار کن و اینکه به پلیس های شاسکول مالزی حالی کنیم که نه بابا من روحم هم خبر نداره و اینها کلی گرفتاری داره و اگر هم نخواهیم که گرفتار بشیم باید مقداری رو که طرف ادعا میکنه توی کیفش بوده بهش بپردازیم....مواظب باشید کسی توی جیبتون چیزی نذاره.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 15:2 | لینک ثابت |
خیلی درس دارم.... باید تا دو روز دیگه بیست صفحه رو ادیت کنم و صد و بیست صفحه رو هم باز نگری کنم که آماده تخویل بشه....پس فعلا باید وبلاگ بازی رو کم کنم....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 15:38 | لینک ثابت |
مطلبی اندر وصف قضات مسلمان....گزیده امثال و حکم صفحه ۱۰

مردی لاشه سگ خویش را در قبرستان مسلمین مدفون ساخت. مردمان وی را بگرفتند و سخت بکوفتند و نیمه جان به قاضی بردند. قاضی به سوختن او فرمان داد. مرد الحاح کرد که مرا سخنی مانده اگر قاضی اجازت فرماید بگویم. قاضی رخصت داد و گناهکار گفت: چون اجل این سگ برسید امری عجیب پدید گشت یعنی به ناگاه مهر زبان حیوان بشکست و مانند ما آدمیان به سخن در آمد. مرا به نام خواند و وصیت کرد که بدره زر زنیاکان به ارث دارم و در زیر فلان سنگ به صحرا نهاده ام تا نفسی زمن باقیست بدانجا شو سنگ بردار و مرده ریگ برگیر و آنگاه که وداع فانی گویم جسد مرا به جوار صلحا به خاک سپار و نیمه زر نزد یکی از قضات اسلام بر تا در تخفیف عقوبات من در امور خیریه صرف کند و مرا به دعای خیر یاد فرماید. من چون سخن گفتن سگ بشنیدم به سرعت به بیابان شتافتم و زر بیافتم و اکنون آن بدره بر جای است.....قاضی به طمع نیمه زر گفت: سبحان الله این حیوان بی شبهه از احفاد سگ اصحاب کهف بوده و البته از تدفین چون او شریف نسبی در گورستان مسلمانان بر تو حرجی نیست...آن مرحوم دگرباره چه گفت؟

مرد چون به حکم صریح قاضی بر حیات خود ایمن شد نفسی به آسودگی بر آورد و گفت: ایها القاضی! از سگ رمقی بیش نمانده بود مرا بدید و اب در دیدگانش بگشت و شمرده و روشن به مسمع عدول حاضر گفت: زنهار! زنهار! ماترک من به قاصی این محلت نبری که مردی سست ایمان است. ترسم این مال را نیز چون دگر وجوه بر در هوای خویش خرج کند و بار گران عصیان همچنان بر من باقی بماند...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 14:7 | لینک ثابت |
اگر در ایران باشید این روزها بحث جومونگ و سریال جومونگ داغ داغ است ....چون ما معمولا دنبال یک شخصیت داستانی هستیم ...دنبال یک سریال و خلاصه یک چیزی که ما رو برای مدتی سر کار بذاره...مثلا من که بچه بودم اوشین مد بود که البته مامان اجازه نمیداد ما ببینیم چون دیر پخش میشد...و حالا هم که جومونگ مد شده و به قدری مردم رو به خودش جلب کرده که حتی من با اون همه قدرت استبدادی که توی خونه دارم نتونستم جلوی دخترم ملیکا رو بگیرم و اون هر روز سه چهار ساعت تموم رو به دیدن سی دی های سریال جومونگ اختصاص میده...الان فکر میکنم به جومونگ دو یا سه رسیده و هر سری هم که هشتاد نود قسمته....امروز صبح ازش خواستم کتابی بخونه و در جوابم میگه کی اول صبح کتاب میخونه ...گفتم من خر...میگه که چی بشه...میگم هیچی بشم کنیز شما که راحت لم بدی جومونگ ببینی....خلاصه که درد فرهنگی جامعه ما یکی دوتا نیست...برای این پست دنبال عکس بودم و به فارسی نوشتم جومونگ....فقط کلی سایت فارسی شامل عکسهای جومونگ...بیوگرافی اون و اینکه نمیدونم مدل و بازیگره و چند تا دوست دختر داره و سایز کفشش چقدره پیدا شد...حتی یک سایت که سایت اختصاصی سریال جومونگ نام داشت....

البته سریال بدی هم نیست...نمایش مقطعی از تاریخ کره هست و انصافا از سریال مسخره یوزارسیف خودمون بهتره اما راستی چرا ما نتونیم تاریخ چندین هزار ساله خودمون رو به نمایش بذاریم و بچه هامون چرا نباید به جای جومونگ و سوسانو ....رستم و سودابه و سهراب و زال خودمون رو بشناسن...مگه ما اسطوره نداریم...البته منظورم از شناسوندن اونها به صورت درست و تحریف نشده و با انتخاب بازیگر های خوب که هر کدوم دماغ عمل کردشون یک ساز نزنه بود ها....نه مثل سریالهای تاریخی مسخره ای که تاحالا ساخته شده با اون گویش های کتابی احمقانه....

به هرحال حیفه که تارخ خودمون رو گم کنیم....چون تنها چیری که فعلا برای نازیدن داریم همین تاریخه...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 14:31 | لینک ثابت |
این تصاویر رو خیلی وقته دارم و امروز چون خیلی خواب آلود بودم و ذهنم از همیشه خالی تر بود ...این عکسها رو اینجا گذاشتم....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 14:6 | لینک ثابت |
کشور ما را به راحتی میتوان کشور تناقض های خیلی خیلی زیاد نامید. همونطور که در قسمت های مختلف ایران اقلیم های مختلف داریم و طبیعت ایران در نقاط مختلف متفاوت است در بقیه عرصه ها هم همین یک بوم و دو هوا ها رو داریم...مثلا از طرفی گفته میشه که به عده زیادی مشمول و واجد شرایط سهام عدالت داده شده و از طرفی گوشه و کنار کسانی رو میبینیم که به شدت محتاج هستند....از طرفی گفته میشه که ایران یک کشور کاملا اسلامی هست و از طرفی علنا در رسانه های عمومی تبلیغ ربا خواری میشه ....هر روز هم درصدشون بیشتر میشه.... از طرفی از استقلال و آزادی سخن گفته میشه و در عمل.....خفه باید بود....گفته میشه که شیعه و سنی برابر و برادر هستند و از طرفی یک عده بالای منبر میرن و به این خرافات و خزعبلات کهنه دامن میزنن....گفته میشه ما در کشور کمبود داریم و از طرفی به کسانی به دلایلی خاص کمک بلا عوض میشه ....و اگه به دور و بر خودمون نگاه کنیم میبینیم که ایران پر از این تناقضهاست....چه میشه کرد که کشور ماست....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 14:35 | لینک ثابت |
از اونجایی که رسما اعلام کردم که گور بابای سیاست و اخیرا چون دوباره عازم مالزی هستم به شدت درسخون شدم و اینها....از قضیه این مصرف برق و مبارزات اینچنینی زیاد با خبر نبودم تا اینکه روزی که خونه دوستان مهمون بودم اونها با اصرار از من خواستند که شبها و در ساعات اوج مصرف از وسایل برقی با مصرف بالا استفاده کنم تا به نیروگاهها صدمه برسه و برق قطع بشه.....از اونجایی که ما و دوستتان تحصیلکرده مون زیاد مودب نیستیم بنده یک ضرب المثل براشون گفتم در خصوص اینکه با این کار فقط به خودتون ضرر میزنید و این کار بر آنها هیچ اثری ندارد....

حالا در مرور وبلاگهای دوستان دیدم که سرزمین جنوبی به مدیریت یکی از دانش آموختگان این سرزمین در تایید این مطلب نوشته ارزشمندی ارائه شده....البته حرف ایشان کاملا درست اما با این کارها راه به جایی نمیبریم و جز اینکه خودمون اینجا تاریکی و گرما بکشیم چیز دیگری عایدمون نخواهد شد. همین چند شب قبل برق ما از ساعت ۹.۳۰ تا ۱۱ قطع شد و خدا میدونه چقدر به در و دیوار خوردم و چند بار نزدیک بود  زمین بخورم تا از پله ها پایین اومدم و خودم رو به آشپزخانه رسوندم و کبریت پیدا کردم . توی این مسیر همه کسانی رو که باعث این خاموشی شده بودند لعنت کردم ....

با این کارها به هیچ جا نمیرسیم و فقط باعث بیشتر شدن استرس و نا آرومی برای خودمون میشیم...

اونهایی که باید برق داشته باشند همیشه خواهند داشت حتی اگه همه ما در خاموشی که هیچی در حال مرگ هم باشیم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 20:11 | لینک ثابت |
 

تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟

۱- کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

۲- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.

۳- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.

۴- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

۵- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.

۶- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.

۷- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند.

۸- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.

۹- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.

۱۰- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!

۱۱- الگوهای در پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟

۱۲- هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان.

باز هم بگویم؟ خودتان هم فکر کنید

 این مشخصات شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟

پی نوشت: من واقعا از طرفداران پت و مت بابت این مقایسه عذرخواهی می کنم

 

فرستنده :ندا ماندگاران

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 14:53 | لینک ثابت |
گاهی وقتها توی زندگی شرایط سختی رو تجربه میکنیم، اونقدر سخت که از ته دل آه میکشیم و فکر میکنیم این روزها بد ترین روزهای زندگی ما هستند و ای کاش هیچ وقت تکرار نشن….اما بعد از اینکه اون شرایط رو پشت سر گذاشتیم، وقتی به پشت سرمون نگاه میکنیم، اون روزها رو نه تنها زشت نمیبینیم ، بلکه به نوعی دلتنگشون میشیم و گاهی هم خدا رو به خاطر آرامشی که بعد از اون بهمون داده شکر میکنیم….

دیروز مادر سالار، یکی از دوستانی که در مالزی با هم آشنا شده بودیم برام پیامی فرستاده بود. یاد روزهای تکرار نشدنی زندگیم در مالزی افتادم….بعضی روزها که خیلی هم خوب و آسون نبودند…اما امروز که به یادشون افتادم دلم برای اون روزها تنگ شد…

روزهایی که هنوز در مالزی ماشین نداشتیم و با بقیه مادر ها و بچه ها منتظر اتوبوس میشدیم…بچه ها همه بستنی قیفی به دست …هوای گرم و دم کرده مالزی و بالاخره، هیاهو و سر و صدای بچه ها توی اتوبوس…..اون روزها فکر میکردم که شرایط زندگی چقدر سخته ولی الان که یادش میافتم خنده ام میگیره و ته دلم برای اون روزها هم تنگ میشه….

یا گاهی یاد روزهایی میافتم که داشتم به سوالات امتحان جامع جواب میدادم و فکر میکردم که به آخر دنیا چقدر نزدیکم….شبهایی که تا ساعت دو و سه بعد از نیمه شب بیدار میموندم و به کمک ناهید نوشته هامو ادیت میکردم….و دوباره فردا صبح از ساعت پنج….شروع روزی دوباره…چقدرسخت ، چه شیرین و چه بی تکرار…

انگار تمام این وقایع دیروز اتفاق افتاده …گذشت زمان برای من به قدری سریعه که گاهی نمیتونم اون رو باور کنم…اما باید باور کرد که زندگی یک حقیقت زیبا و بی تکراره….

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 13:57 | لینک ثابت |

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد


                                                              
      احمد شاملو

ممنون از لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 14:37 | لینک ثابت |
نمیدونم که وبلاگ نویسی رو باید یک عادت دونست یا یک هنر یا یک سرگرمی و یا یک مرض....اما پیدا کردن و یا نوشتن مطلب هم چندان راحت نیست چون از بین مطالبی که دوستان میفرستند بعضی مطالب ممکنه زیاد جالب نباشند....بعضی ها ممکنه خیلی اخلاقی نباشند و بعضی ها هم ممکنه از اون دسته مطالبی باشند که باید به صورت درگوشی گفته شوند....

به نظر من بهترین مطالب اونهایی هستند که خود آدم مینویسه که این جور مطالب هم کم و بیش اشکالاتی دارند....گاهی خیلی شخصی هستند مثل مطالب من...که بعضی ها رو عصبی میکنند...گاهی هم آدم حرفهایی برای نوشتن داره آما جرات نوشتنشون رو نداره و گاهی هم هم حرف داره هم جرات نوشتن اما خیلی درس داره و نمیتونه بنویسه....این قضیه درس خوندن هم که تمومی نداره....من و امثال من هم که دیگه هیچ کار دیگه ای جز درس خوندن نداریش شدیم ابوریحان بیرونی...تا توی گور هم درس میخونیم شاید اون دنیا به درد بخوره....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 14:11 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 21:38 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 13:24 | لینک ثابت |
 
business article