تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
دوست جوان قدیمی پست جدیدی در وبلاگش گذاشته به عنوان واقعیت مالزی ....در این پست عکس یک گله گاو دیده میشه...در واقع واقعیت دنیا همینه به طوری که شاعر گرانمایه میفرماید:

یک گاو در آسمان و نامش پروین           یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت گشای چون اهل یقین      زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

 

پس مالزیایی ها باید خیلی خوشبخت باشن اگه بتونن گاو باشن ....در حالیکه بقیه خرها بین گاو های دنیا سرگردان و حیران موندن....کاش ما هم اقلا گاو بودیم که توی کشور خودمون درس میخوندیم...راحت زندگی میکردیم....آرامش داشتیم و با همه دنیا سر جنگ نداشتیم....کاش گاو بودیم اما دقدقه گرونی و مسکن و ازدواج و هزار تا کوفت و زهر مار رو نداشتیم....کاش مثل اونها بی خیال زندگی میکردیم....به قدر کافی شغل داشتیم به قدر کافی شادی داشتیم و به قدر گاوهای خوشبخت آزاد بودیم.....درود به همه کسانی که میتونن مثل گاو آزاد باشند....مثل گاو فریاد بزنن و مثل گاو از زندگی لذت ببرن.....

کاش گاو بودیم تا نمیفهمیدیم که چقدر ما رو خر کردن....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 13:47 | لینک ثابت |
ممنون از نازنین برای ارسال مطلب

.

.

محسن مخملباف و خانواده در دهه ۶۰

.

.

.

و

.

.

محسن مخملباف و دخترش در جشنواره کن

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 9:38 | لینک ثابت |
من تا امروز نمیدونستم دقیقا منظور از هارپ چیه؟ ولی فکر میکنم بد نیست که همه چیزهای بیشتری از اون بدونن...توصیه میکنم اینجا رو مطالعه کنید....

"مدتی است که با يک تکنولوژی استثنائی به اسم "هارپ" آشنا شده ام و در پیامد اين آشنايی تمام اینترنت را برای منابع ایرانی در مورد این موضوع گشتم، اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم. اگر شما در گوگل "HAARP"  را جستجو کنید به هزاران هزار وب سایت برخورد خواهید کرد که در مورد HAARP نوشته اند... اما همه ی آنها به انگلیسی هستند. نهایتا ایرانی های عزيزی که با زبان انگليسی آشنايی ندارند در مورد این مسئله ی حساس خبری نخواهند داشت، و ندانستن به اين معنی است که از طريق هارپ هر  آسيب و بلايی  که دلشان می خواهند سر مردم دنيا بیاورند، و در اخبار ها و روزنامه ها به عنوان "پدیده های طبیعی" تقديم مردم کنند و مطمئنا کسی که در مورد هارپ چیزی نمی داند خام این حرف ها خواهد شد"......

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:13 | لینک ثابت |

اول از همه برای شما دوستان فرهیخته و ادیب معنی چند واژه رو که از زبان عربی وارد فارسی شده و بعضا یا ما اونها رو بد فهمیدیم یا دیگران اونها رو بد فهمیدن رو بگم.....

کلمه مصلی: تا اونجایی که سواد من میرسید و بقیه ادبا و فضلا اعتقاد داشتند مصلی یک کلمه عربی بود به معنی محلی برای خواندن نماز....اما...

مصلای تهران معنی کاملا متفاوتی داره که اون رو در هیچ کتاب لغت فارسی یا عربی نمیشه پیدا کرد.

مصلای تهران محلی است که از وقتی من یک الف بچه بودم تا الان که سن ننه بزرگ ها رو پیدا کردم ساخت اون طول کشیده و هنوز هم تموم نشده و در این اثنا اگه این محل برای مردم آب نداشته برای خیلی ها نون داشته و از کنار ساختمانهای نیمه تموم اون چه برجها که بنا نشده و.....(فضولی موقوف)....

امروزه به دلیل اینکه باید از این محل استفاده بهینه صورت بگیره از اون برای برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب استفاده میشود....

و اما معنی واژه بین المللی....خوب شد ما دو روز پامون رو گذاشتیم از ایران بیرون و فهمیدیم که به غیر از برخی قبایل عرب و چهار تا افغانی ...انسانهای دیگری هم در دیگر ملل دنیا زندگی میکنند...

اصلا نگران خرید کتاب نباشید....کاملا فکر اون رو هم از سرتون دور کنید....

ساندویچ گرم....ساندویچ سرد....ساندویچ ولرم....بستنی....تفریح کنید....با زن و بچه و فک و فامیل....

مراسم سیزده به در با تاخیر....کتاب کیلویی چند...جای آش رشته خالی....

در ضمن میتوانید به جای خرید کتاب تمام مایحتاج خودتون رو از شارژر موبایل گرفته تا سی دی یوزارسیف و تی شرت و لباس زیر و رو.....از این نمایشگاه بین المللی کتاب تهیه کنید....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 14:21 | لینک ثابت |
ممنونم مطلب قبلی ام را در وبلاگت گذاشتی دوست داشتی اینو هم بخون و در وبلاگن  بگذار 
اینتقدر ما در مملکتمان منابع سرشار خدادادی و انسانی به هدر می رود که بنده از بازگو کردن آنها ویادکردن آنها ناامید شدم و من اینرا بشتر وقتی درک کردم که به واسطه شغلم مسافرتهای زیا دی به خارج از کشور داشتم و وقتی می دیدم که بعضی ها از هیچ همه چیز می سازند و ماداشته های زیادمان به هدر می رود بیشتر دلم به درد آمد اما موردی که نتوانستم ار آن بگذرم و آنرا تذکر می دهم چندی بیش با آن مواجهه شدم و نتوانستم بیخیان آن شوم صنعت گردشگری است که البته بعضی در داخل اصلا آنرا قبول ندارند در حالی که بعضی از کشورهاکه اصلا زیر ساختهای فرهنگی و تمدنی ما را ندارند از این صنعت به اندازه چند برابرفروش نفت ما درآمد دارند . بگذریم  
ماهر سال حدود دو الی سه میلیون توریسم زیارتی به کشورهای دیگری می فرستیم که ما از این بتاسیل نه تنها برای افزایش توریسم متقابل از کشورهای مقصد زیارتی برای کشورمان نداشتیم بلکه از این بتانسیل جهت ارائه خدمات بهتر به زائران و رفاه ایشان و رعایت شان ومنزلت ایشان هیچ استفاده نکردهایم و جالب اینکه این همه توریست زیارتی که ما هیچ وهیچ به این کشورها اعزام می کنیم حتی حقوق اولیه آنها نیز رعایت نمی شود 
چند کشوری که من رفتم دیدم که اصلا نه تنها برای زائر ایرانی که هر کدام به طور متوسط 1000 دلار به اقتصاد ایشان کمک می کنند احترامی قائل نیستند بلکه به انهاء مختاف چه مامورش چه بازاریش و جه هتلدارش وچه دولتش از ایرانی باج می گیرد احترام که بجای خود 
چندی بیش کشور ... بودم کشوری که برای عوارض خروجش از هر ایرانی 35000 تومان می گیرد در فرودگاهش فاقد دستشوی ایرانی بود و دستشوی فرنگی موجود هم فاقد روشنای بود به طوری که با لمس کردن دیوار باید راهت را بیدا می کردی به یکی از مسئولیت فرودگاه تذکر دادم اصلا توجه نکرد یکی از ایرنیان مقیم ان کشور می گفت بابا این یکساله اینطوره و جالبتر ورودی ایرانیها را جدا کرده بودند در سالنی که به گفته همان هم وطنمان قبلا سالن قرنطینه احشام بوده است 
تازه دستگاههای عریض طویلی منتسب به نهادهای کشورمان را در انجا دیدم که فقط کار شان گرفتن بول مردم و بردن زائر به انجا بود کشوری که به قول مسئولینش اگر ایرانی به انجا نرود 80 درصد اقتصاد شهریش فلج می شود 
به مسئول یکی از این دستگاها گفتم اینقدر که تلاش می کنید ایرانی را به اینجا بیاورید حتی با اقساط بلند مدت و با این دم و دستگاهتان حداقل نیمچه تلاشی داشته باشید به ازای هر 20 ایرانی که به اینجا می آورید یک نفر توریست را هم به کشورتان بیاورید که ایشان گفتند این مسئله به مامربوط نیست 
بابا به خدا سالی دو سه میلیون زائر یعنی یک قدرت چانه زنی و یک بتانسیل جذب گردشگر متقابل به ایران 
مسئولین اگر ارزی که از ایران خارج می شود براشون مهم نیست و رونق توریسم نیز ایضا حداقل از این قدرت برای حفظ شان ایرانی در کشورهای مقصد استفاده کنید. به خدا ما گناه داریم 
بدون شک داشتن مدیر واحد صنعت گردشگری در کشور ما یک ضرورت است با داشتن یک استراتزی مشخص حالا از  خوشمان نمی آید اصل موضوع و ضرورت آن فراموش نکنیم 
و در بایان امیدوارم روزی مسئولین به واقع فکر کنند نفت تمام شد و ببینند چقدر فرصت کاری و درآمدی داریم که هدر می رود ویک کم هم در هدر دادن منابع صرفه جویی کنند .

مهندس رضا جلیلی غلامی
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 10:11 | لینک ثابت |

فرستنده: نصیبه


--- وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد


وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای ! بیچاره شوهرش دلش به چی
خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه

 
وقتی یه دختر 25 ساله مجرده : طفلکی ! مونده رو دست خونوادش

 
وقتی یه پسر 35 ساله مجرده: الان دیگه پخته و با تجربه شده و بهش بهترین دخترا رو هم میدن
 
وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! چه دوره زمونه ای شده ؟ دخترا واسه شوهر پیدا کردن چه کارها که نمی
کنند!!!!!!
 

وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر باحال و دختر کشی ! ماشالا چه تریپی!!!!

 
وقتی یه دختر یه دونه bf داره : دختر فلانی رو دیدی !!؟؟ نمی دونی چه قدر .....

 
وقتی یه پسر 10 تا gf داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره که با 10 نفر رفیقه ، خوش تیپی هم دردسره دیگه

 
وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : به!!!!!!!!! عجب دست فرمونی داره

 
وقتی یه خانم یادش میره راهنما بزنه: ای بابا! زن رو چه به رانندگی ! برو قرمه سبزیت رو درست کن

 
وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه

 
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه 19/75: بله دیگه خانم ! وقتی صبح تاشب پای این تلفنی بچه بهتر از این نمیشه..اگه تو مادر بودی ....

 
وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه:هزار ماشالا!!!!!!! چه پسر با نمکی!!!

 
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده اصلا انگار نه انگار مرد اینجا نشسته!!!!

 
نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط 20 میلیون جهیزیه آورده تازه ناخن گیر هم نداره ، این عروس در شأن خانواده مانیست
 
باز هم همون مادر شوهر: گل پسرم یه خونه 40 متری تو نقطه صفر مرزی داره، دختره دیگه چی میخواد ؟ باید از خداشم باش
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 13:49 | لینک ثابت |


Heritage

Little Mohamed entered his classroom in France.
- What is your name? asked the teacher.
- Mohammad.... answered the kid.
- Here we are in France, there is no Mohamed. From now on
  your name will be Jean-Francois, replied the teacher.
  In the evening, Mohamed returned home.   
- How was your day, Mohamed? asked his mother.
- My name is not Mohamed,I am in France and my name is
  Jean-Francois.
- Ah, are you ashamed of your name, are you trying to
  disown your parents, your heritage, your religion? Shame on you
  ..and she beat him.
  Then she called the father and he too beat him savagely.
  The next day Mohamed returned to school  
  When the teacher saw him with all the bruises she asked:
- What happened my little Jean-Francois. 
- Well Miss, just two hours after becoming French I was attacked
  by two Arabs!

 این مطلب رو آقای نیما فرستادن و چون هم جالب بود و هم به مطلب قبلی مربوطه اینجا قرار دادم که دوستان هم استفاده کنند....فکر میکنم یک جواب خوب همین باشه....چیزی که به واسطه دریافت و درک عمیق به دست نیومده فقط یک میراثه....مفت به دست اومده و با زور حفظ میشه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 16:3 | لینک ثابت |
در پست قبلی نمونه ای از مراسم مذهبی البته به صورت کاملا احمقانه رو در فیلیپین دیدیم...خود ما هم چنین کارهایی رو تحت عنوان مراسم مذهبی انجام میدیم. در حالیکه فکر میکنم در اکثر کشورهای اسلامی البته به جز قسمتهای شیعه نشین چنین مراسمی مرسوم نیست. این سبک مراسم عزا داری در دوره صفویه و از طریق ترکیه به ایران وارد شده. به طوری که در اونجا هم مراسمی برای به صلیب کشیدن مسیح و نمایش مصائب او اجرا میشده و طبق معمول به ایران که رسیده ایرانیزه شده و با مسائل دینی ما آمیخته شده و این شده که هست....متاسفانه در کشور ما همیشه به جای پرداختن به اصل موضوعات به هاشیه ها پرداخته میشود و همه ساله مراسم عزاداری برای امامهای مختلف پر رونق تر میشود درحالیکه اگه به مردم جامعه و کل سیستم نگاه کنیم از اسلام چیزی جز یک اسم نمیبینیم.

در مالزی انجام مراسم دینی در محل های عمومی به کل ممنوع است. مالزیایی ها مثل ما داعیه عشق به حسین و اهل بیت رو ندارند. پلوی نذری نمیدهند...سینه نمیزنند و بر حسین نمیگریند....آنها مثل ما هر از گاهی مراسم فاطمیه ندارند...دم از عشق به فاطمه نمیزنند و الگوی زنان آنها فاطمه نیست....سفره ابوالفضل و ختم انعام هم نمیگیرند....روضه و سمنو پزون و نذری هم ندارند....دعاهای مختلف رو هم جمعی و وسط خیابون و ....نمیخونن و زیاد هم داعیه اسلام و آخر مسلمون بودن رو ندارن.....اما....نمیدونم چرا به اندازه ما مسلمونهای دو آتیشه ایرانی دروغ نمیگن....غیبت نمیکنن و برای هم نمیزنن....نمیدونم چرا زنهای مسلمون مالزی خودشون رو شبیه رقاصه های فرنگی درست نمیکنن و توی خیابون راه نمیافتن....و چرا مرد هاشون با اینکه سینه زنی نمیکنن و علم بلند نمیکنند چشم به ناموس مردم ندارند؟؟؟....نمیدونم چرا .............

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 13:4 | لینک ثابت |
 

ممنون از خانم فائزه و خانم ناهید برای فرستادن این خبر


جایزهٔ سیمون دو بوار  " برای آزادی زنها"   ۲۱  ژانویه ۲۰۰۹ به خانم سیمیمن بهبهانی‌ برای گرد آوری "یک میلیون امضا برای برابری  زن و مرد" که در واقع هدفش تغییر قوانین ایران و بهتر شدن حقوق زنان در ایران می‌باشد،اهدا شد. این جایزه  سال ۲۰۰۸ به مناسبت  صدمین سالگرد تولد سیمون دو بوار، زیر نظر جولیا کریستوا و با هدف انتخاب برترین کار یا اثر زنان و  مردانی که برای ارتقا آزادی زنها در دنیا تلاش می‌‌کنند، پایه گذاری شد. هزینه این جایزه توسط فرهنگستان فرانسه ،کتابخانهٔ ملی‌ فرانسه،مرکز ملی‌ کتاب و انتشارات گالیمرد تامین می‌‌شود.

منبع:فصلنامهٔ کتابخانهٔ ملی‌ فرانسه

می -اوت ۲۰۰۹

شماره ۴۹

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 9:29 | لینک ثابت |
در فيليپين، روز جمعه قبل از عيد پاک روزي که حضرت مسيح به صليب کشيده شد، مراسمي مذهبي برگزار مي‌شود که يکي از بزرگترين مراسم مذهبي در فيليپين است. در اين روز توبه‌کنندگان با آزار و شکنجه‌اي که بر بدن خود وارد مي‌کنند سعي در يادآوري مصائبي که حضرت مسيح(ع)‌ در ساعات و روزهاي آخر عروج خود داشته را دارند و با گريه و اظهار پشيماني از گناهان از خدا و حضرت مسيح طلب بخشش و مغفرت گناه مي‌کنند.
تعدادي از کساني که در اين مراسم شرکت مي‌کنند مانند حضرت مسيح(ع) به صورت داوطلبانه خود را به صليب مي‌کشند البته اين مراسم با تشريفات و لباس‌هاي خاصي انجام مي‌شود تا بتواند خاطرات آن روزها را کاملاً‌ براي مردم زنده کند.

بنابراين گزارش اشخاصي با لباس‌هاي مخصوص سربازان آن دوران شخص داوطلب را به صليب مي‌کشند و دست‌ها و پاهاي او را با ميخ به صليب وصل مي‌کنند. اين مراسم در شمال مانيل در فيليپين برگزار مي‌شود که مصادف با 10 آوريل است. اين منطقه يک شهر کاتوليک نشين است.
البته در اين مراسم کاتوليک‌هاي ديگري از ديگر کشورها و يا حتي قاره‌ها به اين شهر مي‌آيند.

بنا بر گزارش رويترز، شخصي براي شرکت در اين مراسم از استراليا به فيليپين آمده بوده تا به صليب کشيده شود. البته اين مراسم در روستاهاي مختلف در اين کشور برگزار مي‌شود. آنها سعي مي‌کنند باخودآزاري مصائب مسيح را به يادآورده و با گريه از خداوند درخواست بخشش گناهان خود را دارند.

گفتني است غير از مراسم بالاي صليب رفتن، عده ديگري نيز شلاق خوردن حضرت مسيح در طول مسير و حمل صليب را شبيه‌سازي مي‌کنند. اين افراد يک روز پيش از به صليب کشيدن داوطلبان با صورت پوشيده و شلاق‌هايي مخصوص به پشت خود مي‌زنند و مسيري نسبتاً طولاني را طي مي‌کنند تا به کليساي مرکزي شهر برسند.
همچنين در حالي که گروهي از افراد به صورت منظم در شهر حرکت کرده و با شلاق به پشت خود ضربه مي‌زنند شخص ديگر نيز با حمل صليب بر دوش خود در جلوي صف حمل مي‌کند. پس از پيمودن مسير مشخص شده آنها به کليسا مي‌رسند و جلوي در کليسا به صورت سينه‌‌خيز در حالي که لباسي برتن ندارند حرکت مي‌کنند تا اين‌گونه بدن خود را بيشتر آزار بدهند و خدا توبه آنها را بپذيرد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:11 | لینک ثابت |
در ایران وقتی که اینترنت پرسرعت نداریم یک درد داریم که چرا اینترنت پر سرعت نداریم و کمی غر میزنیم و بعد از این که با مشقت چهار تا دونه میل ضروری رو چک کردیم سراغ درس و مشق و کار و زندگی خودمون میریم...اما وقتی که اینترنت ما به قدر کافی خوب باشه به وب گردی و چک کردن تمام ایمیل هایی که حتی بچه گربه های محل فرستادن و ..........میپردازیم . و بیشتر وقتها هم به این پیام بر میخوریم که :

مشترک گرامي


مسدود بودن اين سايت طبق دستور مقامات محترم قضايي انجام گرفته است؛ لذا در صورتيکه سايت به اشتباه فيلتر شده است ضمن عذرخواهي خواهشمند است آدرس را در محل زير وارد و کليد Submit را فشار دهيد. تا در اسرع وقت اقدامات اداري با قوه قضاييه جهت بازگشايي آن انجام گيرد.

اونوقت شروع به غر زدن و بد و بیراه گفتن میکنیم و از انواع فیلتر شکن و بلو گیت و فری گیت برای رفع مشکل استفاده میکنیم و اینطوری میشه که چندین ساعت وقت مفید مطالعه رو از دست میدیم....

پس ببینید چقدر خوبه که ما اینترنت پر سرعت نداشته باشیم....

اما عجیبه که گاهی پیام فوق برای سایت ژورنالهای علمی هم ظاهر میشه و این لج من رو خیلی بد جور در میاره....ظاهرا علم هم از نظر اخلاقی برای مردم ما ضرر داره چون باعث میشه فهمشون بره بالا....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:53 | لینک ثابت |

 

جیوتی نوجوان ۱۴ ساله هندی کوچکترین دختر در جهان

 با وزن 11lb (حدود ۵ کیلوگرم) و

 قدی معادل ۱ فوت(۱۱ اینچ ، حدود ۵۸ سانتی متر) است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:51 | لینک ثابت |
فرستنده ندا

love

sorrow

Innocence

Friendship

Divine

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:38 | لینک ثابت |
از پنجره که به بیرون نگاه میکنم دو تا دختر دبیرستانی رو میبینم که از مدرسه گویا فرار کردن چون معمولا ساعت یازده ظهر باید مدرسه باشن....با یک پسر نیم وجبی هم سن و سال خودشون...از این بالا همه چیز بهتر دیده میشه...دختر ها دارن توی یک آینه که از کیف مدرسه در آوردن خودشون رو آرایش میکنن و پسره داره با موبایلش زنگ میزنه...از اونها و از سیستم اجتماعی که در اون دیدن یک دوست پسر ارزش و در عین حال تابو تلقی میشه حالم به هم میخوره...اینها همه میتونستن همکلاسی هم باشن و روی نیمکتهای یک کلاس کنار هم نشسته باشن ....فکر میکنم اونوقت برای هم عادی میشدن و روابط سالم تری داشتن....

ساعت دوازده چون قرار بود با پدر شوهرم بیرون برم از محوطه ساختمان عبور کردم و فکر کردم که چقدر خوبه که همیشه از پارکینگ بیرون میام و چشمم به واقعیت های تلخ اجتماع نمی افته....دختر ها با دوتا پسر هنوز اونجا بودن و حالم ازشون به هم میخورد...حسرت این رو خوردم که دختر های نیمه عریان چینی در مالزی چقدر راحت و با احترام در همه جا رفت و آمد میکنند و دختر های ایرانی با این پوشش مضحک اجباری و در ساعتی که باید در کلاس درس حضور داشته باشن....تف به این اجتماع...آیا میتونستم چیزی بهشون بگم؟؟؟ به سرعت رد شدم و قلبم از اینکه دختر من در چنین اجتماعی باید رشد کنه لرزید....

به کجا باید رفت؟ این دردها از همون دردهایی هستن که نمیتوان به کسی ابراز کرد و مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد....

ما به اجبار تن میدهیم اما همیشه در فکر پیدا کردن راهی برای زیرآبی رفتن هستیم...تا بوده همین بوده...کاش آزاده بودیم تا از این زخمهای کهنه هم حرف میزدیم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:34 | لینک ثابت |
نازنین فرستاده
زوجي در انگلستان با لباس و آرايشي شبيه به شرك و پرنسس فيونا امروز به عقد هم درامدند.آرايش اين زوج 3 ساعت طول كشيده است.اين زوج با همراهي 100 نفر كه انها نيز با پوشيدن لباس هاي شخصيت هاي كارتون شرك در جشن اين زوج شركت كردند.

كريستين انگلند 40 ساله امروز با نامزدش كيت گرين 44 ساله ازدواج كردند. كريستين در اين باره مي گويد اين ايده ابتدا به ذهن من رسيد زيرا كيت واقعا شبيه شرك بود و كيت افزود : چه كسي فكر مي كنه كه بتونه شبيه يك ديو به نظر برسه ؟برايم بسيار عجيب بود ولي واقعا لذتبخش بود.
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:24 | لینک ثابت |
متاسفانه مطلب ندارم. نه اینکه واقعا موضوعی برای نوشتن ندشته باشم....راستش کار دارم...درس دارم....مهمون هم دارم.....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:33 | لینک ثابت |

ممنون از لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:43 | لینک ثابت |
 

این یک سوال خیلی مهم و اساسیه....اما جواب دادن بهش یک جورایی سخته....مثل جواب دادن به این سوال که اول مرغ به وجود اومده یا تخم مرغ......

اگه ما از مالایی ها تنبل تریم پس چرا ما تند و تند درس میخونیم و مطلب مینویسیم و سوپر وایزر های ما بعد از ده تا ایمیل که بهشون دادیم برامون مینویسن…

Thanks I will do it ASAP…

و این نشون میده که ما حالا حالا ها سر کار خواهیم بود....

دیگه اینکه اگه ما ایرانیها تنبلیم چرا تمام دانشجوهای فوق لیسانس و دکترا در اینجا ایرانیها هستند و با متحمل شدن این همه سختی و فشار های مالی و با اینکه میدونن که با اخذ این مدرک هم آسمونشون همچنان به همین رنگ باقی خواهد موند، باز هم دست از تلاش خودشون بر نمیدارن.............

ولی یک نکته....اگه اینها تنبلن.....پس چرا کشورشون بهتر از کشور ما پیشرفت میکنه.....چرا همه از ساعت 7.30 توی دفتر هاشون نشستن و تا ساعت  شش و هفت بعد از ظهر هم همچنان مشغول کار هستند........و چطور وقت کافی برای تحقیق...تفریح...و سر و کله زدن با ما رو دارن....اما ما گاهی وقت کافی برای خوردن هم نداریم...........نمیدونم مشکل از کجاست...به هر حال مثل اینکه ما ایرانیها با همه سرعت و قدرت و هوش و ذکاوتمون یک جورایی لنگ میزنیم.............حالا چرا ....من دقیقا نمیدونم.....شاید به خاطر اینکه معمولا سه دانگ ذهن ما درگیر مسائل سیاسی، دو دانگ درگیر مسائل مالی، نیم دانگ درگیر مسائل عاطفی.....و با نیم دانگ باقی مونده باید هم درس بخونیم هم زندگیمون رو سر و سامون بدیم و ....خدا و کیلی با نیم دانگ ذهن خوب کار میکنیم..............

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:30 | لینک ثابت |
اين آقا كه محمد نام داشت در روز ۸ مارس (روز جهاني زن) براي حمايت از زنان ايراني روسري پوشيده و روي تي‌شرت‌اش هم نوشته است : مرگ بر مرد سالاري ! 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:0 | لینک ثابت |
ممنون از نصیبه برای ارسال این خبر...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:32 | لینک ثابت |

یادتون باشه وقتی که با چینی ها هم سفره میشوید آرنج ها رو روی میز نگذارید چون بی ادبانه محسوب میشه...فقط تا حد مچ های دست مجاز به قرار گیری در روی میز هستند....

نکته مهم دیگه اینکه هیچ وقت با چوبهای مخصوص غذا خوردن به سمت کسی یا چیزی اشاره نکنید چون خیلی بی ادبانه و توهین آمیزه....دلیلش هم اینطور جواب داده شد که این وسیله برای غذا خوردنه....نه اشاره کردن.........

اینها همه از اطلاعات موثقی بودن که همون آقایی که نکات مهم زیادی میدونست به ما یاد داد.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

.

.

.

.

.

.

.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

فرستنده:نازنین

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 12:40 | لینک ثابت |
آیا تا به حال متوجه شدید که مردم در مالزی همیشه از انگشت شصت برای اشاره کرن استفاده میکنن و مثل ما از انگشت سبابه یا همون انگشت اشاره ما استفاده نمیکنن؟؟؟ اگر تا حالا به این مساله دقت نکردین از همین امروز دقت کنید تا ببینید که من راست میگم. دلیل این مطلب رو اگه از مالزیایی ها بپرسید عموما به درستی نمیدونن و فقط میگن که چون مودبانه نیست....بعضی هاشون حتی اشاره با انگشت سبابه را خیلی کار بی ادبانه و توهین آمیزی میدونن.....و باز هم علتش رو که میپرسی میگن چون بی ادبانه هست....

اما من دلیلش رو از یکی از چینی هایی که توی مهمونی همسایه چینی ما بود و خیلی نکته مهم میدونست پرسیدم و اون هم گفت که این مساله از فرهنگ چینی وارد فرهنگ مالایی شده و حتی بسیاری از چینی های متولد مالزی هم دلیل قطعی اون رو نمیدونن....و اما فلسفه این کار اینه که وقتی با انگشت سبابه به چیزی اشاره میکنیم در واقع سه انگشت ما به سمت خودمون خم میشه و به خودمون اشاره میکنه و یک انگشت به طرف چیز مورد نظر اشاره میکنه....یعنی ما با سه انگشت داریم از خودمون سوال میکنیم و با یک انگشت به طرف اون...و این مودبانه نیست چون ما باید با چهار انگشت به خوردمون اشاره کنیم و از خودمون سوال کنیم و با یک انگشت اون جسم یا جهت رو نشون بدیم که نشانه احترام ما به طرف مقابل و اطمینان از پاسخی هست که به طرف میدهیم....

حالا امتحان کنید و ببینید که وقتی با شصت به چیزی اشاره میکنید چهار انگشت دیگر شما در حال اشاره به خودتون هستند و یعنی اینکه دارن از شما سوال میکنن و این یعنی جواب دادن مودبانه...البته در فرهنگ چینی....و بعدش هم وارد فرهنگ مالایی شده..............

البته وقتی از چینی ها یا مالایی ها آدرس میپرسیم با اینکه با انگشت شصت جواب میدن و با چهار انگشت از خودشون سوال میکنن....اما معمولا اشتباه جواب میدن...وای به حال اونکه با انگشت سبابه بخوان جواب بدن........

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 15:20 | لینک ثابت |

فرستنده:نازنین

1- داماد خَچَل : سن بين 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشيده، جسارت بسيار ، حماقت فراوان ، زود پشيمون ،زود رنج ، قرباني عواطف زودگذر يا مبادلات خانوادگي ، بچه اش از خودش بزرگتر!

 

2- داماد مَچَل : سن بين  19تا25 سال ، ژيگولي ، دانشجو ، سرباز ، رفيق باز، وابسته به پول بابائي ، بيکار ، آينده دار،  توي هر دامي که براش پهن کنن تلپي ميفته ، کيس مناسبي براي تور شدن، کم ظرفيت، يکي ميزنه يکي ميخوره !

 

3- داماد هَچَل : سن بين 25 تا 29سال، رسيده، حاضر آماده ، داراي کار و بار، فارغ التحصيل ،با کارت پايان خدمت، داراي شکستهاي عشقي فراوان، بسيار با تجربه ، دم به هرتله اي نميده ، عصا قورت داده ، کمي کج و معوج،  پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولي رضايت نميده!

 

4-  داماد کَچَل: سن بين 30 تا 37  سال ، گرفتار، درگير، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضي به رضاي خدا، دنبال زنان بيوه کم سن وسال ، مسئوليت پذير، درپي رفاه خانواده ، داراي کار و بار و خانه، قسمت هرکي بشه مبارکه !!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 12:43 | لینک ثابت |
درسته که این مطلب خیلی واضحه اما گاهی توضیح واضحات هم بد نیست. ایرانیها در مقایسه با مالایی ها همه عصبی و خشمگین و دایم در حال عجله هستند. حال آنکه اصولا مالایی ها رو معمولا هیچ چیز یا هیچ کس ناراحت و عصبی نمیکنه... در مالزی معمولا در کوچه و خیابان دعوا و درگیری و کتک کاری اتفاق نمی افته در صورتی که این امر در ایران جزو اتفاقات روزمره در کوچه و خیابان محسوب میشود. در مالزی با اینکه خانواده ها تعداد فرزندان زیادی دارند اما هیچ وقت ندیدم پدر یا مادری کودکی رو تنبیه کنه...در حالیکه در ایران در کوچه و خیابان هم چنین چیزی رو میبینیم...در مالزی هنگام راه رفتن در خیابان با آدمهای عصبی که دائم عجله دارن و یا با عصبانیت با تلفن صحبت میکنند برخورد نمیکنیم ....مردم موقع رانندگی مثل دیوانه های از قفس پریده نیستند....همه با آرامش حرف میزنند...با آرامش زندگی میکنند و مثل ما ایرانیها دائما در حال حرص و جوش خوردن نیستند. البته کسانی که مدتی در مالزی زندگی میکنند هم خود به خود آرامتر میشوند...اما واقعا نمیدونم چه عاملی در ایران ایرانیها رو این قدر عصبی و پرخاشگر کرده.........

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 15:14 | لینک ثابت |

لیلا اکرمی فرستاده... 

در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد…

هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.

اما مرخصی ندادن ،منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان

پادگان، که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده ، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید …

شروع به دویدن که کردیم بعد از 1000 متر سرباز های دیگه خسته شدند، اما من دور کامل دویدم و ایستادم…!

فرمانده ی گروهان که دویدن من رو ندیده بود، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی؟

گفتم دویدم قربان …

گفت فضولی موقوف ..!

دوباره باید بدوی…!

خلاصه، دو دور دیگه به مسافت 8 کیلومتر دویدم و سر حال، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه…

رییس تربیت بدنی تا من رو دید، گفت:

چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟

گفتم:

ندارم …!

گفت :

خوب برو سر خط الان مسابقه شروع می شه ببینم چند مرده حلاجی ؟

خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …

برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی …!

من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود، به مرکز رسید و بهم امریه دادن تا برم تهران …

با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم، گفت:

تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟

گفتم :

بله قربان …

گفت:

چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …!

مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود، پوشیدم و رفتم لب خط…!

یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی؟

بدو..!

من نگاه کردم، دیدم، که اون 17 نفر دیگه، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم ،که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای حاضر رو ) مسابقه رو شروع می کردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم ،نه صدای تیر …

خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن:

مشهدی تو از اخر اولی …!

دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …!

در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:

خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…!

سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…!

دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم

به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم …!

باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد، که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

این ها حرف های استاد علی باغبان باشی، قهرمان دوی ایران است، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است، بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده…!

باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی دارد و در 8 مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده!

 

 

 

ادیب زاده می گوید:

زمان شاه شنیدم ،که پای باغبان باشی شکسته …!

با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:

دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …

شب، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …

همون شب، رضا پهلوی، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت، به آقای جهان بانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که :

مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی، وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکو داشت پیش کسوتان دعوت شد، زمانی که نام باغبان باشی، در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید، خاتمی از یکی از حاضرین پرسید:

مگر باغبان باشی زنده است؟!

و چه ضیافتی بود، در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!

اخرین باری، که باغبان باشی را دیدم، دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت:

شما مگه من رو می شناسی؟

لبخندی زدم و گفتم :

تمام دنیا شما رو می شناسن…!

باغبان باشی، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 7:45 | لینک ثابت |

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي...

فرستنده:ندا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:32 | لینک ثابت |
 
business article