تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
 صبح روز قبل از رفتنم به ایران ، برای شام خونه همسایه های چینی دعوت شدیم. از اونجایی که چینی ها سحرخیز هستند، ساعت هشت صبح در خونه ما رو زدن و از ما برای صرف شام در ساعت هشت و نیم شب دعوت کردند. از اولش هم من بدم نمی اومد که برای آشنایی با فرهنگ اونها در مهمونی شون شرکت کنم. اما گلسا که درس داشت و به کتابخونه رفت و ناهید هم که تازه دوران مسمومیت ناشی از صرف غذا در یک مهمانی مالایی رو پشت سر گذاشته بود تمایلی به شرکت در مهمانی نداشت. اما مثل اینکه چاره ای جز شرکت در این مهمانی نبود چون از بعد از ظهر، همسایه های چینی هر بار که از کنار پنجره ما عبور میکردن، برای ما دست تکان میدادند و های میگفتن…..و ساعت هشت و نیم شب هم دخترشون پابرهنه و بدو بدو دم در خونه ما اومد و پرسید که چرا به خونه اونها نمیریم و گفت که برای ما غذا آماده کردن….خلاصه ما به خونه چینی ها رفتیم و خیلی هم تحویلمون گرفتن و برامون نوشیدنی آوردن. اولش ترسیدیم که چیز نجسی باشه و نخوردیم اما بعد که دیدم اصرار میکنن شجاعت نشون دادم و از نوشیدنی چینی ها خوردم. بعدش هم به ناهید توصیه کردم که بخوره….خوب بود نوعی لیموناد….کم کم مهمونی تبلیغاتی چینی ها شروع شد و ما فهمیدیم که علاوه بر مهربونی و خونگرمی، چینی ها این مهمونی رو برای تبلیع یک نوع دیگ زود پز جدید و یک نوع دستگاه سرخ کن و بخار پز ترتیب داده اند. البته هیچ حرفی از اینکه ما باید از این دستگاه ها بخریم نزدند، اما گفتند که ما به دوستان دانشجومون از این دستگاههای پخت سریع توصیه کنیم. من هم همینجا توصیه میکنم که اگه سه چهار هزار رینگیت پول بیکار دارید از این دستگاه بخرید….

بعدش  همه دور میزی که دستگاه روز اون قرار داشت جمع شدن و از ما هم خواستن بیایم و ببینیم که این دستگاه چطوری خوراک مرغ و کاری رو در هشت دقیقه آماده میکنه….البته بعد از هشت دقیقه مرغها هنوز هم قد قد میکردن و چینی های خونگرم با ما در مورد تهران و زیبایی های دماوند و تاریخ کهن ایران و چین صحبت کردن و همچنین اون یکی دستگاه بخار پز رو هم تبلیغ کردن، تا مرغ و کاری حاضر بشه و ما نفهمیم هشت دقیقه شد یا چهل و هشت دقیقه….به هر حال اینها همه از تکنیک های آشپزی مدرن هستند….

اما دستشون درد نکنه خوراک مرغ و کاری بسیار خوشمزه ای به ما دادن و من هم غذا خوردن با چوبهای اونها رو به خوبی یاد گرفتم….روی هم رفته خیلی خونگرم و صمیمی بودن و خدا وکیلی قصدشون بیشتر از تبلیغ آشنایی با همسایه های ایرانی و عربشون بود…در پایان هم کلی با ما عکس یادگاری انداختند و ایمیل رد و بدل کردن و سفر خوبی رو برای من که رفتنی بودم آرزو کردن….

در این مهمونی کلی مطلب در مورد آداب و رسوم چینی ها یاد گرفتم که در یک پست دیگه مینویسم.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

يک زن که عجايب پزشکي را به مبارزه طلبيد و زندگي خود را در يک شش آهني سپري مي کرد به علت قطع برق ماشيني که به نفس کشيدن وي کمک مي‌کرد، جان سپرد.

Dianne Odell، شصت و يک ساله در يک لوله 7 فوتي فلزي زندگي مي‌کرد از سه سالگي به بيماري فلج اطفال مبتلا شد

وي با اينکه درون يک شُش آهني بستري شده بود به دبيرستان رفت، ديپلم گرفت و حتي دروس دانشگاه را گذراند و يک کتاب نوشت!

شش آهني يا تهويه فشار منفي اولين بار در سال 1920 استفاده شد. آنها به وسيله توليد فشار روي شش ها سبب منقبض و منبسط شدن آنها مي‌شدند و بيمار مي‌توانست نفس بکشد.
شش آهني شبيه کساني است که در يک خوابگاه لوله‌اي شکل با يک در پوش در قسمت گردن، قرار مي‌گرفتند.
بيمار به پشت دراز مي‌کشيد و فقط سرش بدون سرپوش در معرض ديد بود و ميتوانست از طريق يک آيينه زاويه‌دار تماس چشمي با بازديد کننده‌ها بر قرار کند.

Odell که توسط والدينش و ديگر اعضاي خانواده‌اش نگهداري ميشد با يک تلويزيون که از طريق دميدن در يک لوله کوچک و روي يک کامپيوتر که با صدا کار مي‌کرد ارتباط برقرار مي‌نمود.

اولياي وي اذعان داشتند قطعي برقي که منجر به فوت او شد به دليل افتادن يک درخت بر روي سيم برق روي داده است.

فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 19:31 | لینک ثابت |
این مطلب  کمی بیشتر از مطالب دیگه من دری وری به نظر میاد اما حقیقت داره. گاهی اوقات زمان برای ما خیلی زود میگذره...مثلا وقتی داره به ما خوش میگذره...گاهی هم زمان زود میگذره چون وقت کم داریم مثل وقتی که من امتحان جامع داشتم و گاهی اوقات زمان دیر میگذره چون بیکار هستیم ...مثلا وقتی در اتاق انتظار مطب دکتر هستیم و یا پرواز ما تاخیر داره...اما گاهی اوقات هم خیلی کار داریم اما زمان به کندی میگذره چون به چیز دیگه ای فکر میکنیم و یا کار های دیگه ای هم داریم که برای اونها عجله داریم. مثل من که الان با اینکه هزار تا کار برای انجام دادن دارم فقط به رفتن به ایران فکر میکنم و زمان برام کند میگذره....

یادم میاد که پروفسور فلامکی در اون زمانهای دور که ما شاگردش بودیم گفتنیهای زیادی در این مورد داشت و اینکه ظرفیت آدمهای متفاوت در سنین متفاوت در درک گذر زمان چقدر با هم فرق میکنه...الان دقیقا این مساله برام ثابت شده و مطابق مثالهای ایشون من مثل یک بچه یک ساله شدم که تحمل یک ساعت براش خیلی سخت و طولانیه...در حالیکه مثل یک ادم هزار ساله ارزش یک یک لحظات برام به اثبات رسیده....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 15:3 | لینک ثابت |

فرستنده:نازنین

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 9:43 | لینک ثابت |

خدا رو شکر امتحان جامع من دیروز با موفقیت به پایان رسید. خوشحالم که سختیهایی که توی این مدت کشیدم و دوری از خانواده و کور شدن چشمهای من بی نتیجه نموند... در تمام این مدت اطمینان داشتم که موفق میشم چون خدا این رو گفته که پس از هر سختی آسانی است...

اما از اونجایی که این دکترا انگار تمومی نداره...از همین امروز طبق دستور سوپروایزر مشغول نوشتن دومین مقاله شدم... و دوباره از امروز هم شمارش معکوس رو برای برگشتن به ایران شروع کردم همچنین برای رفتن به مکه در یکی دو ماه آینده...........

خدایا ممنون از همه کمکهات....خودم به همین زودیها میام خونت ازت بازم تشکر میکنم....اما کار من هنوز تموم نشده و من که دست از سرت بر نمیدارم ...هوای منو داشته باش....مثل همیشه....

 

(ممنون از تبریکهای همه شما دوستان خوب. برای همتون مثل همیشه دعا میکنم. که اگه دانشجو هستید زود تر درستون و تموم کنید و دنبال زندگیتون برید و بعضی از دوستان جوان هم ایشالا زودتر سر و سامون بگیرن و ما هم یک عروسی بیفتیم....)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 10:6 | لینک ثابت |

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

ممنون از لیلا محمد زاده

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 17:50 | لینک ثابت |
 

دوست عزیز مهندس جوان در وبلاگش پستی گذاشته بود که عرق شرم بر پیشانی بسیاری از دانشجویان ایرانی نشاند. سال گذشته هم که بنده در اینجا مصاحبه تلویزیونی…… را با یکی از شبکه ها تماشا میکردم همین احساس شرم را به طرز بد تری داشتم چون …. محترم ما هم از طریق مترجم صحبت میکردند. گرچه مترجم سوالات رو برای ایشون ترجمه نمیکرد، اما از جوابهایی که ایشون به سوالات میدادند، کاملا معلوم بود که سوالات رو خیلی خوب متوجه نمیشوند…..

راستی چرا ما ایرانیها اینقدر مشکل زبان داریم در حالی که از سال اول راهنمایی در مدارس ایران هفته ای سه ساعت (دو جلسه) زبان تدریس میشود؟؟؟؟ یعنی هر فرد دیپلمه ایرانی هفت سال تمام ، اونهم دو جلسه در هفته زبان میخواند و با شناختی که از ایرانی ها داریم و بر همه ما واضح و مبرهن است که ایرانی ها خنگ نیستند …..چطور میشه که اینطوری میشه…..

در اینجا عموما دانشجویان ایرانی و حتی کسانی که در مرتبه استادی دانشگاه قرار داشتند، مشکل زبان دارند، در حالیکه از راننده تاکسی های مالایی گرفته تا بقال و رفته گر ، اکثرا انگلیسی را بهتر از ما ایرانیها صحبت میکنند.

نتیجه گیری در مورد این بحث اصلا در حوزه دانش من قرار نداره، اما از اونجایی که هر بحثی باید یک جوری جمع بشه و به هر حال من همیشه باید چیزهایی بنویسم که لج خیلی ها رو در بیاره میگم…..

اول اینکه خیلی ها در جاهایی قرار گرفته اند که نباید قرار میگرفتند….

دوم اصولا معلم های زبان مدارس فارسی رو هم به زور حرف میزنن و خودشون هم معمولا چیزی بلد نیستن که بخوان آموزشش بدن….و از ساعات درسی اونها برای انواع فعالیت های فوق برنامه و تمرین سرود و رفتن به سینما و زیارت و سیاحت استفاده میشه….

سوم کتاب عربی همواره باید قطور تر از کتاب انگلیسی باشد….

چهارم اصلا لزومی ندارد که ایرانی به زبان بیگانه مسلط باشد….زیرا که یاد گیری زبان دشمنان آنها را بر ما مسلط میکند…

پنجم ایرانی ها چون با هوش هستند اصلا نیازی به یادگیری زبان بیگانه ندارند…با هر زبونی که باهاشون حرف زده بشه خودشون میفهمن و جوابهای دندان شکنی رو که در آستین دارن به اونها میدهند….

ششم مراقب باشید…نکنه مالایی ها فارسی یاد گرفته باشن….

هفتم....پس مترجم ها از کجا نون دربیارن....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 19:13 | لینک ثابت |

فرستنده:ندا ماندگاران

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

 (واقعا که کی ها داشتیم کی ها داریم...) 

خاطرات مهندس ایرج حسابی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 9:20 | لینک ثابت |
سلام. برگشتم و هنوز بعد از دو روز خسته راه هستم. خدایا ما را از شر ایران ایر رهایی ده....

اینهایی رو که عکسشون رو در زیر میبینید مسافرین خسته ایران ایر هستند که از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر به خاطر تاخیر در فرودگاه معطل بودند. خانمی که رو به دوربین من لبخند میزنه شیلا نام دارد و خودش در دفتر فروش بلیط آقای سنگتراش کار میکند اما او هم با ما الاف بود چون تازه شب قبل فهمیده بود که پرواز تاخیر داره....تازه اون هم فکر میکرد که پرواز ساعت دو هست نه شش و نیم بعد از ظهر!

این جوانی هم که ایستاده اسمش مجتبی هست و اینجا به عنوان تور لیدر با آقای سنگتراش همکاری میکنه و فکر میکنم اگه میدونست پرواز تاخیر داره از هشت صبح نمیومد فرودگاه! 

خلاصه این همه آدم از ۸ صبح تا شش بعد از ظهر الاف بودن و ایران ایر لطف کرد به هر کدوم یک کوپن خرید ناهار از مک دونالد و یا برگر کینگ که هر دو از ایادی استعمار و دشمنان فلسطین هستند داد....

در اینجا نتیجه میگیریم ایران ایر هم حامی صهیونیست ها میباشد.... هم به دلیل فوق و هم چون مسافران بیچااره رو هم مثل فلسطینی های بد بخت آواره کرده بود....

بعدش که با موفقیت بالاخره وارد هواپیما شدیم مهمانداران عزیز ایران ایر باز هم مارا مورد لطف خود قرار دادند.....راستی نمیدونم چرا مهماندار های ایرانی عموما فکر میکنند خیلی مهم هستند و به خودشون اجازه هرگونه بد رفتاری به مسافران رو میدن....و معمولا کسی هم اعتراضی نمیکنه....

به هر حال پرواز هفت و نیم ساعته من به قدری خسته کننده و وحشتناک بود که تمام طول تعطیلات عید رو غصه دار برگشتن و تکرار دوباره اون بودم. اما خوب شد که در برگشت فقط نیم ساعت تاخیر داشتم و مهماندار ها هم حالشون خوب بود....هرچند ایران ایر در این پرواز کیف های چرمی مسافران رو هاپولی کرد....اما مهمانداران این سفر انصافا خوش برخورد بودن.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 16:52 | لینک ثابت |
سلام. امروز سیزده نوروز میباشد و از آنجایی که من اگه به طبیعت برم سردم میشه و دخترم هم از جک و جونور های احتمالی موجود در طبیعت میترسه...سیزده به در رو هم مثل همه روزهای دیگر به خونه مامانم میرم. البته از بقیه مراسم این روز فرخنده نظیر خوردن آش رشته و این حرفها غافل نخواهیم شد. به نظر من بیرون رفتن در روز سیزده نوروز مخصوص دوران قدیم بوده که ملت سالی یک بار فرصت داشتند که بیرون برن....و فلسفه سبزه گره زدن هم به نظر من هیچ ربطی به ازدواج نداره....اون هم مال قدیم بوده که دختر و پسر ها سال تا سال از خونه بیرون نمیرفتن و کسی رو نمیدیدن و این بوده که روز سیزده همین که توی دشت و دمن چشمشون به همدیگه میافتاد دستپاچه میشدن و بعدش هم یکی دو ماه بعد بساط عقد و عروسی رو راه میانداختن. اما امروزی ها که شکر خدا همش دارن دست در دست هم خیابون ها رو متر میکنن و یا کافی شاپ ها رو آباد میکنن و یا بعضا هم کلاسی هستن و خلاصه اونقدر دائم با هم دارن چت میکنن و با تلفن ور ور حرف میزنن ....که دیگه سیزده به در و چهارده به در براشون فرقی نمیکنه.....فقط اونهایی که هنوز از پدر و مادر هاشون کمی حساب میبرن...امروز به طور کاملا اتفاقی یک جا رو برای در کردن سیزده انتخاب میکنن و اینطوری میشه که مساله روال سنتی پیدا میکنه.....

خوشبخت باشید همه...سیزده همه به در....

پارسال سیزده به در مالزی بودم. روزی بود مثل بقیه روزهای مالزی و البته احمقانه ترین سیزده به در عمر من بود چون کمیته میتینگ داشتم....از یکی دو هفته قبلش به استاد گرامی اعلام کرده بودم که فلان روز در فرهنگ ما نحسه و نمیشه کمیته میتینگ داشت....اما تقدیر بر آن شد که من اولین کمیته میتینگ خودم رو در روز سیزده نوروز برگزار کنم.....اشکالی نداره ....

اما اگر کسی در مالزی بخواد برای سیزده به در مراسمی مثل مراسم ایران داشته باشه به مراتب راحت تر از ایران میتونه جایی مناسب و با صفا پیدا کنه...اصولا به نظر من مالزی همش سیزده به دره....البته از نظر نحسی هم این مساله صادقه ....

خوش بگذره اگه کنار دریاچه میرید مواظب سوسمار ها باشید...اگه هم توی دانشکده هستید مواظب مارها باشید....

فقط هر جا هستید چه ایران و چه مالزی تو رو خدا از گره زدن سبزه ها غافل نشین....چون دیگه بد جوری بعضی ها رو دست خانواده موندن.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 15:44 | لینک ثابت |

این مطلب رو آقای Lim Kin از دوستان چینی من فرستاده و به وسیله این مطلب کلی هم به هوش و ذکاوت چینی ها افتخار کرده....

چینی ها باور دارند که انگشتان شصت نماد پدر و مادر هستند. انگشتان اشاره خواهر و برادر های  ما هستند. انگشت وسطی خود ما هستیم. انگشتی که حلقه به آن میاندازیم شریک زندگی ماست و انگشتان کوچک نماد فرزندان ما هستند.

حالا مطابق شکل انگشتان خود را به هم بچسبانید. به طوری که دو انگشت وسطی را خم کرده و به هم بچسبانید و انگشتان دیگر را هم دو به دو به هم...مثل شکل

حالا سعی کنید که شصت ها را از هم جدا کنید....به راحتی میتوانید. پس میتوان جدا و دور از پدر و مادر و یا بدون آنها زندگی کرد...سپس این کار را در مورد انگشتان اشاره و انگشتان کوچک هم امتحان کنید ....نتیجه میگیرید که بدون فرزند و خواهر و برادر هم میتوان زندگی کرد....حالا در حالیکه بقیه انگشتان را همچنان بسته نگه میدارید سعی کنید دو انگشت دیگر یعنی انگشت حلقه رو از هم جدا کنید......نتیجه اینکه بدون شریک زندگی هرگز نمیشود زندگی کرد و یا زندگی خیلی سخت میشود....

و به نقل از فرستنده مطلب به این دلیل حلقه ازدواج را به این انگشت میاندازند...

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 19:56 | لینک ثابت |
 

فرستنده:لیلا اکرمی

همه شماها قضیه زیر‌شلواری اصفهانی‌ها رو می دونید. یه زیر شلواری با خطوط راه راه بعضاً آبی- سفید یا سیاه – سفید. ولی آیا هیچ کدوم از شما تا به حال از خودتون پرسیدین بعد از عمر 5 الی 10 ساله این زیر‌شلواری‌های عزیز (این میانگین فقط در اصفهان دیده می شود) چه به سرشون میاد ؟
بعد از بررسی نتایج بدست اومده از سازمان بازیافت معلوم شد که هیچ موردی مبنی بر وجود چنین زیرشلواری‌هایی در زباله‌های اصفهان گزارش نشده است و طبق قانون بقای جرم نباید این اجسام نابود شده باشند. جواب این پرسش را می توان در تغییر کاربردی این زیر شلواری‌ها جستجو کرد
اولاٌ باید اصل علمی مهم زیر را پذیرفت
"در اصفهان زیر شلواری نابود نمی شود بلکه از حالتی به حالت دیگر در می‌آید"
بنابراین نتایج زیر صادق است:
اگر متوسط عمراستفاده را 7 سال فرض کنیم بعد از 7 سال این زیرشلواری ها تبدیل به شرت می‌شوند.
دو لنگه باقیمانده از شلوار به سه قسمت تقسیم می‌شود: یک قسمت تبدیل به پارچه نظافت (به قول اصفهانیش همون کهنه" کُنه")، یک قسمت تبدیل به دستگیره برای بلند کردن اجسام داغ در آشپزخانه و قسمت آخر تبدیل به روکشی برای در قابلمه می‌شود
لازم به ذکر است که شیء بوجود آمده در قسمت اول اگر تا پایان عمر کارایی داشته باشد که فَبِها. اگر بنا به هر دلیل عمر مفید خود را از دست داد سرنوشتی مشابه بند دوم در انتظارش است.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 15:27 | لینک ثابت |

فرستنده:نازنین

‏ مصاحبه با ريچارد فراي، ايرانشناس آمريکايي - دوشنبه 19 اسفند 1387 [2009.03.09]

ريچارد نلسون فراي استاد بازنشته دانشگاه هاروارد است. دکتر فراي زندگينامه اش را با عنوان "ايران بزرگ: اوديسه قرن ‏بيستم" نوشته است که در سال 2005 منتشر شد. او، در سن 89 سالگي، همچنان عاشق ايران يا - همانطور که دهخدا ‏خطابش مي کرد - "ايراندوست" است. وي تاکيد دارد که ايران اولين قانون غير مذهبي را در تاريخ تدوين کرده است و ‏خاطرنشان مي کند که قوانين ايراني بعدها توسط رومي ها کپي شده اند. فراي معتقد است ايران در آينده به يک قدرت ‏فرهنگي در سطح جهان تبديل شده و به تمدن جهان کمک خواهد کرد. مصاحبه با وي را مي خوانيد. ‏


کي و چطور براي اولين بار به ايران علاقه مند شديد؟

زماني که به دبيرستان مي رفتم، کتابي درباره تيمور لنگ خواندم و به آسياي ميانه علاقه مند شدم. در سال 1938، در تنها ‏سمينار مطالعات اسلامي در دانشگاه پرينستون آمريکا، شرکت کردم. دانستن اين که ايران بزرگ منشا دو زبان و فرهنگ ‏ايراني و ترکي است در من انقلابي ايجاد کرد و من دريافتم که ميراث ترک بخشي از ايران بزرگ بوده است و همانطور که ‏محمود کاشغرلي در ديوان لغت ترک نوشته است که "کلاه بي سر مثل ترک بي تاجيک است"، ترکيه و ايران مکمل و ‏متعلق به يکديگرند. من در سال 1941 بار ديگر به پرينستون باز گشتم و زبان فارسي را نزد "محمت سمسار" که تبريزي ‏بود، ياد گرفتم. من بعدها يکي از طرفداران پرو پا قرص دکتر مصدق شدم و به شدت به سياست آمريکا در ايران مخالف ‏بودم. من لقب "ايران دوست" را از دهخدا که با دوست مصدق بود، گرفتم و بعد از سقوط مصدق سال ها از رفتن به ايران ‏خودداري کردم.‏

شما تقريبا همه عمرتان درباره ايران مطالعه کرده ايد، احساس شما نسبت به اين کشور و مردمانش ‏چيست؟

من از کلمه "پرشيا" به جاي ايران بزرگ استفاده مي کنم تا مردم بدانند که پرشيا هم مثل چين تمدن بزرگي بود که از ‏مجارستان تا چين کشيده شده بود. فرهنگ و تمدن ايران در گذشته عالي بود و در آينده هم همينطور خواهد بود، مهمان ‏نوازي و نگاه پراگماتيک به زندگي از مشخصه هاي پرشياست. سرزميني است با تنوع زياد و تفکري که هميشه احساسات ‏بر آن غلبه مي کند.‏


سي سال از انقلاب گذشته است. به نظر شما اوضاع چطور تغيير کرده؟

ايران همواره در حال تغيير است و اين ربطي به حکومت آن ندارد... ايران هم مثل چين جمعيت زيادي دارد و اين باعث ‏ايجاد مشکلات بزرگ مي شود و مردم هميشه مهم تر از حکومت ها بوده اند و ايران بزودي در مبارزه جهاني با گرمايش ‏زمين و چنين موضوعاتي همراه [با دنيا] مي شود. عواملي چون اطرافيان شاه و ساواک و افراط آنها باعث انقلاب شدند و ‏احتمالا اين موضوع هم اجتناب ناپذير بود که حکومت ايران بجاي سلطنت مطلقه، جمهوري شود. مردم فراموش کرده اند ‏که بعد از جنگ جهاني دوم تا سال 1953 در ايران دموکراسي وجود داشت و من خوشحالم که شاهد آن دوران بودم.‏


شما با يک آشوري ايراني که يک استاد شناخته شده هم هست ازدواج کرده ايد. اين چطور تجربه اي براي شما ‏بود؟

ادن همسرم اهل اروميه است و بي نهايت به من کمک کرده، بخصوص اينکه توجه من رابه وضعيت اقليت هاي ايران جلب ‏کرد...‏


ايران سرزمين اقوام و اقليت هاي مذهبي زياد است. آيا شما فکر مي کنيد با آنها خوش رفتاري مي شود؟‎ ‎‎

ايران هنوز نگران اقليت هاي مذهبي خود است و اين بايد متوقف بشود. بايد جلوي مسايلي چون اعدام بهائيان گرفته شود. ‏در ايران، درست مثل زمان هاي دور، مذهب بر همه چيز حکومت مي کند. آنچه مهم است تعصب مذهبي نيست اما اگر ‏تعصبي هم معني داشته باشد درباره ايران است. مسيحيان، مسلمانان، يهوديان و زرتشتيان وقتي پاي تهديدي مثل تغيير نام ‏خليج فارس به خليج عربي مواجه مي شوند، با فرهنگ و زبان فارسي شان با اين تهديد مبارزه مي کنند. اميدوارم بعنوان ‏مثال در آينده يک ارمني بتواند بعنوان مسلمانان اروميه در مجلس حضور پيدا کند يا يک مسلمان نماينده ارامنه اروميه در ‏مجلس باشد. هر چه باشد در ايران از نزاع هاي مذهبي که در پاکستان و عراق و ساير کشور ها وجود دارد، خبري نيست. ‏بلوچ ها و کرد ها و ساير اقوام بايد مجاز باشند تا به روش خودشان عمل کنند اما زبان فارسي و فرهنگ ايراني را هم در ‏اولويت قرار بدهند. با اقليت هاي مذهبي بايد به درستي رفتار شود.‏


شما گفته ايد که دلتان مي خواهد در اصفهان به خاک سپرده شويد. چرا ؟

پاسخش کاملا مشخص است، من هميشه عاشق ايران بوده ام. اميدوار بودم در شيراز يا دوشنبه به خاک سپرده شوم اما ‏دوستان ايراني ام من را تشويق کردند تا آرامگاه آرتور پوپ در ساحل زاينده رود را انتخاب کنم. به همين دليل اين تصميم ‏را گرفتم.‏


چه چيزي در اين سرزمين هست که طي سال ها غربي ها را مجذوب خودش کرده است؟

ايران هم از سوي خارجي ها و هم از سوي خود ايراني ها مورد بي مهري قرار گرفته است. بعنوان مثال ايران باستان ‏اولين قانون غير مذهبي را در تاريخ تدوين کرده است. هخامنشيان "داد" يا همان عدالت را ابداع کردند که همه امپراطوري ‏را دربر مي گرفت. به اين موضوع در کتاب عذرا در کتاب مقدس به زيبايي اشاره شده است. در طول تاريخ ايران هميشه ‏به دولت ها و مذاهب مختلف تقسيم شده است. در قابوسنامه، سياست نامه و کتاب هاي زياد ديگري به اين مساله اشاره شده ‏است. قوانين ايران بعدها توسط رومي ها کپي شد. ايران فقط در دوران خلافت تغيير پيدا کرد يعني زماني که نهاد دين و ‏قدرت ادغام شدند. نکته ديگر اينکه ايرانيان خالق دوران طلايي اسلامي هستند. ايران، اسلام را يک دين بين المللي و ‏فرهنگي کرد که بر مبناي زباني به غير از عربي بنا شده بود. ‏


به عقيده شما ايران به سمت اين مي رود که به کشوري پرقدرت تبديل بشود و غرب بايد از اين دورنما ‏بترسد؟

ايران دارد وارد دنياي جهاني مي شود و بار ديگر بدل به يک قدرت فرهنگي مي شود و به فرهنگ و تمدن جهان کمک ‏خواهد کرد و مسلما غرب نبايد از اين موضوع بترسد. همه ما در يک کشتي نشسته ايم و بايد براي نجات همه جهان و نه ‏فقط غرب تلاش کنيم.‏


پيام شما به کساني که قصد دارند تاريخ، فرهنگ و سياست ايران را مطالعه کنند، چيست؟

دانشجويان مسلما بايد درباره گذشته و حال و فرهنگ و شعر، فرش و هر چيزي که باعث اهميت ايران شده است، مطالعه ‏بکنند. اين همان کاري است که غير از ايرانيان، بسياري از يهوديان اسرائيل و لس آنجلس، ارامنه و ساير کساني که ارزش ‏فرهنگ ايران را به خاطر خدمات فرهنگي که به جهان کرده است مي دانند، انجام مي دهند. آنها بايد زبان فارسي را ياد ‏بگيرند و در مورد اقليت هاي قومي و فرهنگ غني ايران که از بسياري از جهات شبيه به چين است، بياموزند.‏


آرزو داريد چه اتفاقي در اين سرزمين پيچيده بيفتد؟

من اميدوارم که " داد گستري" در کنار "دين گستري" قرار بگيرد و هيچ مناقشه اي در ايران بزرگ و متنوع اتفاق نيفتد و ‏تعامل و منطق همواره جاي احساسات ايرانيان را در مواجه با ساير کشور هاي دنيا بگيرد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 15:26 | لینک ثابت |
این واژه ساده به نظر میرسه اما اگه کمی بهش دقیق بشیم میفهمیم که چندان هم ساده نیست. یک سوال ساده: به چه کسی غریبه گفته میشود؟ چرا؟

معمولا باید به کسی که دور از شهر و دیار خویش است غریبه گفته شود اما گاهی در دیار خودت بیش از همه جا احساس غریبی میکنی.

کی؟ چرا؟ جوابش خیلی ساده و پیش پا افتاده است...وقتی که ارزشهای تو...حرفهای تو...باورها و آرزو های تو با ارزشها و باورها و آرزو های جامعه ای که در آن زندگی میکنی متفاوت هستند و باید وانمود کنی که با آنها موافقی چون چاره دیگری نداری....چون باید دهنتو ببندی...چون باید افکار و آرزو هات رو زندانی کنی تا به دام نیفتی......

تنها دلگرمی آدم در چنین فضایی داشتن خانواده است و دیگر خاکی که به آن میبالیم و تاریخ و فرهنگی که رو به زوال است....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 23:36 | لینک ثابت |

ممنون از آقای پروا برای فرستادن این مطلب جالب

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  .... 

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .. . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

 

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 1:40 | لینک ثابت |
سلام. اینجا اینترنت پر سرعت ندارم. کم سرعت هم ندارم. چون اصلا لپ تاپ ندارم. الان هم دارم از لپ تاپ خواهرم استفاده میکنم. سادگی و صفای این روستا و بوی نفت بخاری رو با هزار تا مالزی عوض نمیکنم....ایران رو با همه نا به سامانی هاش دوست دارم... چون اینجا هرروز میتونم آدمهایی رو که دوستشون دارم ببینم...جای همه خالی....شما هم بفرمایید...
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 16:9 | لینک ثابت |
همین که گفتم....کاش ما هم بودیم...........

تبریک اوباما

اینکه اوباما عید رو به ایرانیها تبریک گفته رو روز عید جاری کوچیکه که در استرالیا زندگی میکنه خبر داده بود. اما لینک خبر رو از مهندس جوان کش رفتم.

در حالیکه ما با فرهنگ چندین هزار ساله داریم به همه دنیا فحش میدیم و مرگ بر این مرگ بر اون میگیم....(هیچی....بهتره مثل همیشه حرفها رو خورد)...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 15:22 | لینک ثابت |
سلام. بدینوسیله خواستم از ایران ایر برای تاخیر کوتاه هفت ساعته ای که در پروازش داشت تشکر کنم. چون هنوز هم خستگیش به تنم مونده ...نمیدونم چرا وقتی بلیط میخریم هفتاد تا ایمیل و شماره تلفن از ما میگیرن اما تاخیر رو کسی به کسی اطلاع نمیده؟؟؟ الان من میتونم پلان فرود گاه کوالالامپور رو رسم کنم. یا تمام فروشگاهها شو یکی یکی توصیف کنم....یا آدرس تمام توالتها و نماز خونه هاشو بهتون بدم....از مسافر های خسته هم عکس گرفتم اما چون لپ تاپم رو نیاوردم نمیتونم عکس رو بلوتوث کنم....اما بعدا حتما این عکس جالب رو هم منتشر میکنم. فقط یک نکته ...اینکه شب فبل از پرواز یک نفر ناشناس از ایران زنگ زد و به من گفت که پرواز هفت ساعت تاخیر داره...اما چون خودش رو معرفی نکرد و فقط گفت از خوانندگان وبلاگ هست زیاد جدی نگرفتم و این شد که از ساعت هشت صبح تا شش بعد از ظهر فرودگاه بودم.

دوست گرامی خودت رو معرفی میکردی این قدر الاف نمیشدم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 16:45 | لینک ثابت |
 
business article