تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
امیدوار بودم در ایران سال نو را با صدای طبل و سرنای سنتی شروع کنم اما انگار نه انگار....همین فقط گفتن سال نو شد....خوب شد گفتن و گرنه ما که نمیفهمیدیم.... حیفه این سنت ها از بین بره...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 21:40 | لینک ثابت |
ببخشید من  با تاخیر میرسم
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 9:21 | لینک ثابت |
با اینکه اینجا عید رنگ و بوی چندانی نداره اما شوخی شوخی و خوانده و نا خوانده داره میاد.....

اینجا از حاجی فیروز و سبزه و سنبل و سمنو خبری نیست....اما یادمون نره که بدون اینها هم میشه عید داشت و میشه سال خوبی رو شروع کرد........یادمون باشه که بهترین چیز در آغاز سال دوستی و محبته.......دوستهامون رو دوست داشته باشیم.......به خانواده عشق بورزیم و برای همدیگه بهترین ها رو آرزو کنیم...چون خدا به هرکسی اندازه قلبش شادی میده........قلبهای بزرگی داشته باشیم....تا شادتر زندگی کنیم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 8:30 | لینک ثابت |
باز باران ، باران….

اطلسی های قشنگ ، با هم آهسته ، به نجوا گفتند….باز باران باران….

شیشه پنجره را باران شست….چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست…

گاهی وقتها دلمون برای کسی خیلی تنگ میشه و هیچ چاره ای جز صبر کردن نداریم….و فقط خدا میدونه که تحمل این دو سه روز باقی مونده ،چقدر برام سخته….دلم برای ملیکا خیلی تنگ شده……………………

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 17:7 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 15:43 | لینک ثابت |
در مورد مالزی و تحصیل در مالزی نکته های بسیاری در این وبلاگ و وبلاگهای دیگر گفته شده اما متاسفانه در هیچ یک از آنها نکات به صورت کاملا طبقه بندی شده وجود ندارد. در اینجا این نکات همونطور که شایسته و بایسته هست به ترتیب حروف الفبا و از یک تا هزار و یک معرفی میگردند:

نکته اول:

مالزیایی ها با هیچ کس تعارف و شوخی ندارند حتی شما دوست عزیز!

و هزار تا نکته دیگه هم همه یک جورایی به همین نکته اول بر میگرده پس از تو ضیح اونها به توجه به شرایط محدود زمانی صرفنطر میشه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 11:49 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 9:23 | لینک ثابت |
در این روزها که به شدت درگیر جوابگویی به سوالات امتحان جامع هستم و در این گوشه دنیا و دور از خانواده موندم....بعد از خدا فقط دوستان مشوق و باعث دلگرمی من بودند....(البته دوست به معنی حقیقی اون) در بین دوستان باید از گلسا و ناهید برای فراهم کردن محیطی ساکت و آرام درخانه تشکر کنم. مخصوصا از ناهید شهبازی برای ادیت و تهیه غذا و همه محبتهای این چند روز تشکر میکنم. خوبی این روزهای سخت اینه که آدمها رو بهتر به هم معرفی میکنه...همچنین از امید و مونا و نازنین و آقای پروا هم برای راهنمایی ها و محبتشون ممنونم. همه تون رو دوست دارم و امیدوارم همیشه موفق باشید و تنها نمونید... 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 14:9 | لینک ثابت |

آمريکا

8 ساعت کار

8 ساعت استراحت

2 ساعت ماندن در ترافيک

2 ساعت تفريح ناسالم

2 ساعت تماشای تلويزيون

2 ساعت کار با اينترنت

فرانسه

8 ساعت کار

6 ساعت استراحت

2 ساعت قدم زدن در خيابان

4 ساعت کتاب خواندن

2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون

2 ساعت خنديدن

ايتاليا

4 ساعت کار

8 ساعت خواب

4 ساعت غذا خوردن

6 ساعت حرف زدن

2 ساعت خيابان گردی

آلمان

8 ساعت کار

8 ساعت خواب

2 ساعت اضافه کار

2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی

2 ساعت مطالعه

2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا

8 ساعت کار

8 ساعت تفريح

4 ساعت خواب

4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی

8 ساعت تفريح همراه با کار

6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان

10 ساعت خواب

مصر

4 ساعت کار

8 ساعت خواب

8 ساعت کشيدن قليان

2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم

2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان

8 ساعت جستجوی کار

6 ساعت خواب

6 ساعت تماشای فيلم

2 ساعت جستجو برای محل خواب

2 ساعت برای رد شدن از خيابان

پاکستان

4 ساعت کار غير مجاز

8 ساعت خواب در حين کودتا

8 ساعت اعتراض عليه کودتا

4 ساعت فرا ر از دست پليس

ايران

8 ساعت خواب

8 ساعت استراحت

2 ساعت حرکت در ترافيک

1 ساعت کار

3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت

2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سياست

فرستنده: آقای پروا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |

   مهرداد حیدری فرستاده....

تازگي ها هر چند روز يک بار از اينور و اونور خبر ميرسيد که بعله! تيم ايران در فلان المپياد مقام آورد، در بهمان نمايشگاه اختراعات اول شد...! خوب منم خوشحال ميشدم به خاطر اين پيروزي ها! گرچه ته دلم ميديدم يه جورايي يه چيزايي باهم جور در نمياد. اگه ما اينهمه امکانات و استعداد داريم که هي مقام مياريم پس چرا اوضاع اينجوريه؟ چرا اکثر دانشجوهاي بهترين دانشگاههاي ما اصلا نميدونن مقاله چيه؟ چرا خيلي از استادهاي دانشگاههاي ما نميتونن دوکلمه انگليسي حرف بزنن؟ ...

بعد ميگفتم ول کن بابا، راديو تلويزيون در مورد هرچي دروغ بگن اين چيزا رو که دروغ نميگن! ولی بعد از مدتي شنيدن اين ياوه گوييها و جعل اکاذيب ديگه حس کنجکاوي و ظن به نتايج بدست اومده گل کرد و دست بکار جستجو براي اطمينان از نتايج بدست اومده شدم ...

 

بعد از مدتي جستجو در اينترنت و مراجعه به سايت هاي اصلي المپياد ها و مسابقات خيلي تعجب کردم وقتي ديدم اکثر اين خبرها، يا بزرگنماييه يا دروغه! آخه مگه ميشه؟ يک رسانه! عنوان جعل کنه و دروغ خبر بده؟ ولي ظاهراً اين اتفاق افتاده! جالبم اينه که منبع اصلي و اوليه گزارش اين اخبار هم خبرگزاري هاي ناآشنا و عجيب غريب مثل اميد نيوز و سلامت نيوز و... اين چيزاس!

 

اتفاقا مجموعه اي که اين طريق خبررساني رو در پيش گرفتن، افراد باهوشي بودن. چون ميدونستن ايراني ها دنبال اينن که دلشون رو به به به و چه چه الکي خوش کنن، باد مفت به غب غب بندازن و احساس غرور بيجا کنند.. .حالا کي مياد بره تو سايت هاي رسمي اونم به زبون انگليسي جستجو کنه و نتايج رو در بياره؟ اصلاً چند نفر زبان انگليسي بلدن يا حوصله دارن برن ببينن خبر راسته يا نه! تازه به فرض کسي هم که اين خبرها رو شنيده باشه و بخواد جستجو کنه به محض تايپ فارسي در موتورهاي جستجو، هزارتا سايت ريز و درشت پيدا ميکنه که اين خبر رو درج کردن! پس با خودش ميگه درسته ديگه! غافل از اينکه صنعت خبرنگاريمون هم شده کپي کاري و همه از روي دست هم و نهايتاً از روي همون مرجع دروغگوي باهوش کپي ميکنن! حالا من چند مورد از اين اخبار و نتيجه تحقيق خودم در مورد اون خبر رو براتون ميگم:

 

خبر:  تيم المپياد شيمي ايران مقام دهم جهان  را كسب كرد.

تيم المپياد شيمي ايران در سي و نهمين دوره المپياد جهاني شيمي در روسيه با كسب سه مدال طلا، نقره و برنز و يك ديپلم افتخار به مقام دهم جهان رسيد.

به گزارش سلامت نيوز ،تيم ايران با حضور چهار شركت‌كننده، يك سرپرست اول، يك سرپرست دوم و دو ناظر علمي در اين دوره از رقابت ها شركت كرد...

 

نتيجه تحقيق در مورد خبر: حتي تو سايت خود المپياد هم نگفته که ايران دهم شده چون امتياز ها رو تيمي حساب نميکنن! تو اين المپياد ايران يک طلا يک نقره و يک برنز اورده و بين 31 نفري که طلا آوردن، شرکت کننده ايراني از نظر امتيازي 31 يعني آخري شده و تو مدال نقره هم بين 56 نفري که نقره گرفتن، شرکت کننده ايراني چهل و دوم شده! پس در بهترين حالت ايران سي و يکم شده! اين مقام دهم و اين چيزها تبليغات خود دانشگاههاي ايرانه که تو سايت هاي خود المپياد هم پيدا نميشه. حالا به فرض که ما دهم هم شديم آيا مقام دهم المپياد شيمي براي ايران مناسبه؟ مگه اصلاً تو دنيا چند تا کشور صاحب فن وجود داره که ما بايد دهم باشيم؟!

خبر: تيم دانش آموزان جمهوري اسلامي ايران، با کسب پنچ مدال طلا، نقره و برنز، در جايگاه هفتم، سي وهشتمين المپياد جهاني فيزيک قرار گرفت.

در مراسم اختتاميه سي و هشتمين المپياد جهاني فيزيک که در دانشگاه صنعتي اصفهان به اتمام رسيد، تيم دانش آموزان فيزيکدان جمهوري اسلامي ايران با کسب 2 مدال طلا، 2 مدال نقره و يک مدال برنز، رتبه هفتم اين المپياد را از آن خود ساخت.

 

نتيجه تحقيق در مورد خبر : اين خبر خيلي زيرکانه نوشته شده، چون ايران کلاً 5 مدال گرفته که فقط دوتاش طلا بوده ولي نويسنده خبر با قرار دادن رقم کل مدال ها کنار طلا بدنبال اينه که به ناخوداگاه به خواننده القا کنه که ايران 5 مدال طلا برده!

گذشته از اين در سايت آمار و ارقام المپياد فيزيک ، ايراني ها هيچکدام از جوايز اصلي را دريافت نکرده اند:

http://www.jyu.fi/kastdk/olympiads/minutes2007.html

در سايت خود المپياد در اصفهان هم نگفته ايران هفتم شده چون اصلاً نتايج را تيمي حساب نميکنند:

http://www.ipho2007.ir/Results/results.asp

از نظر امتيازي، در طلا ايران نوزدهم و در نقره بيست و يکم شده. پس در بهترين حالت ما نوزدهم شديم!

من حوصله نداشتم بشينم حساب کنم ببينم واقعاً از نظر تعداد مدال هم هفتم و دهم شديم يا نه، البته بعيده نگارنده خبر هم همچين حوصله اي داشته!

  خبر: ايران مقام اول مسابقات اختراعات ژنو را كسب كرد (مرکز خبری اميد).

مخترعان ايراني با ارائه 70 اثر علمي و اختراع، مقام اول سي و ششمين مسابقات اختراعات ژنو را كسب كردند...

 

نتيجه تحقيق در مورد خبر: اول شدن ايراني ها در مسابقات اختراعات ژنو هم دروغ محض بوده و کره اي ها اول شدن:

http://www.inventions-geneva.ch/cgi-bin/gb-prix.php

با مراجعه با سايت رسمي مسابقات مي بينيم که کره اي ها اول شدند و هيچ جا اسمي از برنده خيالي يعني ايران نيست!  

خبر: دکتر «...» فيزيکدان جوان «پژوهشگاه دانش‌هاي بنيادي» (IPM) به‌عنوان برنده نخستين دوره‌ي جايزه‌ي «دانشمند جوان» اتحاديه بين‌المللي فيزيک محض و کاربردي(آيوپاپ) (IUPAP) در زمينه‌ي «تئوري فيزيک ذرات» معرفي شد.

به‌گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به نقل از «پژوهشگاه دانش‌هاي بنيادي» (IPM)، اين جايزه - که به‌تازگي راه اندازي شده - هر دو سال يک بار در زمينه «فيزيک ذرات» ترجيحاً به يک فيزيکدان جوان ذرات در زمينه‌ي تئوري و تجربي اعطا مي‌شود که به دستاوردهاي برجسته علمي دست يافته است. برنده جايزه «دانشمند جوان» (IUPAP) از ميان فيزيکدانان ذرات برجسته از تمام کشورهاي دنيا انتخاب مي‌شود.

 

نتيجه تحقيق در مورد خبر: اين ديگه از اون خالي بندي ها بود! دروغ محض! آخه دروغ به اين بزرگي اونم تو روز روشن؟! ... ليست نفرات برگذيده در سايت IUPAP:

http://www.iupap.org/youngscientistprizes.html

نفر اول و تنها برنده مسابقات نروژيه، هيچ اسمی هم از ايران و ايرانی نيست!

(بالا که نوشتم...مهرداد حیدری فرستاده....ممنون از کسانی که از حیثیت ایران دفاع میکنند...نظرت همه شما متین....متاسفانه خودم وقت ندارم در مورد صحت اونها تحقیق کنم...)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 10:21 | لینک ثابت |
فقط کارم شدن شمردن روز ها و ساعتها....دلم میخواد زودتر این یک هفته هم تموم بشه و به خونه برگردم...از طرفی هم با تموم شدن این هفته وقت من هم برای جواب دادن به سوالات امتحان جامع تموم میشه............باید امیدوار بود....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 8:29 | لینک ثابت |

فرستنده :نازنین



فتحعلي شاه به سفير ممالك محروسه در استامبول نامه اي نوشته است كه اصل نامه در موزه سلطنتي نگهداري مي شود. بامزه است. نشانه ميزان اطلاعات دولتمردان – البته آن روزهاي ايران – از اوضاع و احوال جهان است:

شاه به سفير خود مي نويسد
:

اول) بر ذمت تو لازم است كه به درستي تحقيق كني كه وسعت ملك فرنگستان چه قدر است و آيا كسي به نام پادشاه فرنگ وجود دارد يا نه. در صورت وجود داشتن پايتختش كجاست
.

دوم) فرنگستان عبارت از چند ايل است. آيا شهرنشينند يا چادرنشين و آيا خوانين و سركردگان ايشان كيانند
.

سوم) در باب فرانسه غوررسي خوبي بكن و ببين فرانسه هم يكي از ايلات فرنگ است و يا گروهي ديگر است و ملكي ديگر دارد. بناپارت نام كافري كه خود را پادشاه فرانسه مي داند كيست و چه كاره است
.

چهارم) در باب انگلستان تحقيق جداگانه و عليحده كن و بببين ايشان كه در سايه ي ماهوت و پهلوي قلم تراش اين همه شهرت پيدا كرده اند از چه قماش به شمار مي روند و از چه قبيل قومند و آيا اين كه مي گويند در جزيره اي ساكنند و ييلاق و قشلاق ندارند و قوت غالبشان ماهي است راست است يا نه. اگر راست باشد چطور مي شود در يك جزيره بنشينند و هندوستان را فتح كنند؟


پس از آن در حل اين مسأله ي ديگر كه در ايران اين همه به ذهن ما افتاده صرف مساعي و اقدام بنما و نيك بفهم كه در ميان انگلستان و لندن چه نسبت است آيا لندن جزوي از انگلستان است يا انگلستان جزوي از لندن است.

پنجم) به علم اليقين تحقيق كن كه كمپاني هند شرقي كه اين همه مورد بحث و گفت وگو است با انگلستان چه رابطه اي دارد
.....

ششم) از روي قطع و يقين غوررسي در حالت ينگي دنيا كن. در اين باب سرمويي فرونگذار
.

هفتم) و بلكه آخر تاريخ فرنگستان را بنويس و در مقام تفحص و تجسس بر اين كه اسلم شقوق و احسن طرق براي هدايت فرنگستان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن ايشان از اكل ميته

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |
به گفته دوستان امروز عید مبعث می باشد و نمردیم و دیدیم که در مالزی یک مناسبت مربوط به مسلمونها هم تعطیل اعلام شده....البته در صحت اینکه آیا واقعا امروز عید مبعث هست یا نه و اینکه آیا واقعا تعطیل هست یا نه هیچ اطمینانی ندارم ...چون این ها رو هم خونه هام گفتن و الان هم خودم تنبلیم میاد که از روی مبل بلند بشم و تقویم رو بردارم....به هر حال به نیت روز مبعث تبریک میگم... 

 

 

وای...این دیگه خیلی سوتی بود....همش تقصیر ناهید و گلسا بود....

 

با عرض معذرت....هر مناسبتی که هست فرقی نمیکنه...به هر حال جای شکرش باقیه که عزا و شادی رو اشتباه نگرفتم....با این ذهن مشغولی که الان من دارم.....تازه امروز به سوال سه رسیدم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 14:46 | لینک ثابت |


این منزل در مدینا/واشنگتن/ Medina-Washington مشرف به دریاچه واشنگتن واقع شده و مساحت زمین آن بالغ بر 5.12 acre می‌باشد. بیل گیتس زمین این خانه را در سال 1988 به مبلغ 2 میلیون دلار خرید و ساخت خانه‌اش حدود هفت سال به درازا انجامید و در سال 1995 بپایان رسید.

 


از خصوصیات این منزل آنست كه به محض ورود هر مهمان یك microchip به سینه او نصب می‌گردد كه اركاندیشن و الكتریسیته و سایر احتیاجات در محل سكونت مهمان، با سلیقه و خواست مهمان، مرتبا بصورت اتوماتیك تنظیم می‌گردد. در ضمن تمام دكوراسیون و اثار هنری در قسمت اقامت مهمان مطابق با سلیقه شخصی مهمان بلافاصله تغیر می‌كنند و همیشه فقط نزدیك ترین دستگاه تلفن به آن شخص زنگ میزند.

 

 

سایر اطلاعات در مورد این خانه بدین شرح است:

 مساحت این خانه 50000 square feet است. درسال 2005 قیمت این خانه 200 ملیون دلار برآورد شده است. هر یك ازدستگیره‌های درهای این خانه 2000 دلار ارزش دارد. زمانی در این خانه تعداد 300 نفر به كار مشغول بودند كه تعداد 104 نفر آنها در قسمت‌های كامپیوتر و الكترونیك منزل كار می‌كردند.

 

 

در تمام قسمت‌های این خانه حتی درون دیوارهای سنگی دوربین‌های مخفی كار گذاشته شده است. درختی كه قبلا در زمین این خانه وجود داشت و مورد علاقه بیل گیتس می‌باشد مرتبا بوسیله كامپیوتر و سایر تجهیزات الكترونیكی مراقبت می‌شود و آب و كود و محیطش بصورت اتوماتیك كنترل میگردد.

 

 

در زیر زمین این خانه یكی از مجهز ترین سالن‌های سینما در جهان برای استفاده شخصی بیل گیتس و مهمانانش ساخته شده است. هنگامی كه او میخواهد به منزل مراجعه كند آب وان حمامش بطور اتوماتیك در وان ریخته می‌شود و حرارت آن مطابق با نظر او ثابت می‌ماند. در ضمن قسمت اعظم این خانه در زیر زمین ساخته شده تا ظاهرا زیاد بزرگ بنظر نرسد!

 

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 12:35 | لینک ثابت |

 
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره ..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
 
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 17:14 | لینک ثابت |
امتحان جامع یا گذر از دیوار سنگی...من الان در این وضعیت هستم...

This is comprehensive exam!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 22:7 | لینک ثابت |

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  ..  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

فرستنده: آقای پروا

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 16:4 | لینک ثابت |
 

 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...'

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'

پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'

نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 15:49 | لینک ثابت |

ماستها را کيسه کرد


اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است.

فی المثل گفته می شود:«فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد.» یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماستها را کیسه کردند و غیره...

اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند.


ژنرال کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد.  پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.

گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:«چه جور ماست می خواهی؟» مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟» ماست فروش جواب داد:«معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!»

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!»

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:«آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!»

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.

آری، عبارت مثلی ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.

فرستنده:نازنین

(من هم ماستها رو کیسه کردم و به شدت دارم درس میخونم....) 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 7:49 | لینک ثابت |
فرستنده:مهرداد حیدری
  دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند.یکی از آن ها  می
خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن . اما در اتاق انتظار آنان برنامه
خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند
و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی
ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک
به او می دهند.
فردی که می خواست به شانگهای برود ، فکر کرد : پکن جای بهتری است ، کسی
در آن شهر پول نداشته باشد ، بازهم گرسنه نمی ماند . با خود گفت : خوب شد
سوار قطار نشدم ، وگر نه به گودالی از آتش می افتادم .
فردی که می خواست به پکن برود، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی
راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم ، در غیر این صورت
فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم . هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر
برخورد کرده و بلیت را عوض کردند .
فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به
شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد. نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که
پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد ، همچنین گرسنه
نبود . در
بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگا ههای بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که
مشتریها توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد .
فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است
هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است ، . فکر خوبی
پیدا شود و با زحمت اجرا گردد ، پول بیشتری به دست خواهد آمد . او سپس به
کار گل و خاک روی
آورد . پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیف حاوی از شن و برگ های درختان
را بارگیری کرده وآن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگها یی که
به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت . در روز 50یوان سود برد و با ادامه
این کار در عرض یک
سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد.
او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود،
متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی
شویند
از این فرصت استفاده کرد، نردبان ، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت
کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد . شرکت او اکنون 150کارگردارد وفعالیت آن
از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است .
او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن ،
آدم ولگردی دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری ، چهره
کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود ، به یاد آورد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 3:59 | لینک ثابت |
 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزی از من بخواهيد هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزی خواست.
يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن.يکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز.يکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را.
در اين ميان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم.نه چشمانی تيز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پايی ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمی از خودت.
تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.


                                             زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 15:47 | لینک ثابت |

منحنی قامتم، قامت ابروی توست


خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست


بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها


آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو


گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا


ناحیه همگراش دایره روی توست

(پروفسور هشترودی)

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 11:41 | لینک ثابت |

این مطلب مهم هم یکی دیگر از وقایع رخ داده در فکولتی دیزاین دانشگاه یو پی ام میباشد. موضوع طبق معمول حول و حوش اتاق مطالعه دانشجویان دکترا رخ داده. شرح واقعه به این صورت بوده که گویا دیروز یکی از دختر خانمهای ایرانی که بعد از تلاش مستمر موفق به ازدواج شده بودند....همه رو چلو کباب ایرانی مهمون کرده بودند....و در این گیر و دار فکر میکنم یکی از همین دوستان جوان قدیمی یک غذا رو هم برای امروزش قایم کرده بوده....امروز ظهر که با خوشحالی به سراغ غذا میره میبینه که جا تره و بچه نیست....گویا یک نفر غذای ایشون رو میل کرده ....حالا شخص غذا باخته در جستجوی سارق غذا به هر دری میزنه و فکر میکنم کم کم کار به استخدام کارآگاه و انگشت نگاری هم برسه...حتی داشت شرحش رو توی لاگ بوکش هم مینوشت که بعدا به استادش نشون بده و بگه درگیر سرقت بوده و درس نخونده....از اونجایی که به این جانب هم مشکوکه خواستم بدینوسیله از همه دوستان خواهش کنم که مراتب تبری من رو به اطلاع این دوست غذا باخته برسونن و دوست خاطی هم خودش رو زودتر معرفی بکنه....ولی واقعا من اصلا از چلوکباب خوشم نمیاد امروزهم تازه ساعت ۱۲ اومدم دانشکده چون قبلش داشتم خورش بامیه می پختم....در ضمن من اگه جای دزده بودم به جایی که غذا رو بردارم توش سوسک میانداختم که تو هم دروغگو نشی....

به هر حال مراتب هم دردی من به دوست غذا باخته و تبریک به دوست ازدواج کرده رو بپذیرید....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 16:19 | لینک ثابت |
بیل گیتس در هر ثانیه 250 دلار آمریكا درامد داره، یعنی 20 میلیون دلار در روز و 8/7 میلیارد دلار در سال !

اگر 1000 دلار از دست وی بر زمین بیوفته به خودش این دردسر رو نمیده كه برش داره، چون در 4 ثانیه ای كه برداشتنش طول میكشه، این پول عایدش شده !

آمریكا در حدود 62/5 هزار میلیارد دلار بدهی داره و بیل گیتس به تنهایی میتونه ظرف 10 سال تمام بدهی آمریكا را بازپرداخت كنه!

او میتونه نفری 15 دلار به همه جمعیت جهان بده و باز هم 5 میلیون دلار در جیبش باقی خواهد ماند!

اگر مایكل جردن یعنی گرانترین ورزشكار آمریكایی هیچ غذا و آبی نخوره و همه 30 میلیون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشید تا به ثروتمندی بیل گیتس بشه !

اگر بیل گیتس رو به صورت یك كشور تصور كنیم، 37 مین كشور ثروتمند جهان میشه! یا به تنهایی درامدی برابر سیزدهمین كمپانی عظیم آمریكایی خواهد داشت، حتی بیشتر از آی بی ام !

اگر همه ثروت بیل گیتس رو تبدیل به یك دلاری كنیم ، میشه جاده ای از ماه تا زمین باهاش كشید كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت این جاده، 1400 سال طول خواهد كشید و 713 بوئینگ 747 باید برای جابجایی این پول ها پرواز كنند .

بیل گیتش امسال 40 ساله میشه. اگر فرض رو بر این بگیریم كه هنوز 35 سال دیگه هم زنده خواهد بود، میتونه روزی 78/6 میلیون دلار خرج كنه قبل از اینكه به بهشت بره!

اما!!! اگر كاربران ویندوزهای مایكروسافت بتونن بابت هرباری كه كامپیوترشون هنگ میكنه، یك دلار از بیل گیتس خسارت بگیرن، وی تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 12:15 | لینک ثابت |
 

ایران از دیرباز به عنوان کشوری ثروتمند و با مردمی با فرهنگ معرفی شده است....ولی چقدر حیف و ناجوره که فضایی که برای ارباب رجوع های سفارت در نظر گرفته شده به این کوچیکی و ناجوریه....تا جایی که من از یک منبع کاملا موثق شنیدم، برای سفیر ایران کاخ خریداری شده و ایشون در عمارتی آنچنانی زندگی میکنند....نوش جونشون خوش بگذره...اما....خیلی خجالت میکشیم وقتی چهار تا از خودمون کج و کوله تر خارجی وارد سفارت ما میشن و جایی برای نشستن ندارن....هوای آلوده یک اتاق بیست سی متری رو تحمل میکنن و سرویس دهی به بدترین شکل موجود....دستگاهی شماره میده اما شماره های اون کم اهمیت تر از سلام و علیک افراد میباشد و همون بهتر که بچه های ایرانی از این دستگاه به عنوان بازیچه استفاده کنن...(امروز که دقیقا  داشتند همین کار رو میکردند)....نوشته های توی بورد همه از فارسی گرفته تا انگلیسی پر از غلط املایی و انشایی و انگار که هیچ کس بر اونها هیچ نظارتی نمیکنه....از تبلیغ رستوران و پیتزا فروشی ایرانی گرفته تا آرایشگاه و مجله های مختلف تبلیغاتی که به طرز نامرتبی همه جا ولو هستند....انگار که سفارت یک کشور تنها برای جمع شدن افراد اون کشور دور هم و خوردن چای به وجود اومده....مثل همیشه باز هم فراموش شده که چهار نفر خارجی هم به این محل وارد میشن و اونوقت در مورد ما چی ها فکر میکنند....راستی چقدر هزینه برای تهیه مکانی بزرگتر و مناسب تر برای سفارت ایران لازمه؟...از پول یک هوندا بیشتر؟....یا اینکه احتمالا اسراف میشه اگه به این وضع سر و سامونی داده بشه....نمیدونم شاید به من مربوط نباشه...ولی تا جایی که من میدونم وقتی صحبت از ایرانی ها میشه به من و شما هم مربوطه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 19:48 | لینک ثابت |
آدم اینجا تنهاست ...و در این تنهایی...سایه نارونی تا ابدیت جاریست....

فکر میکنم این شعر رو سهراب سپهری برای روی سنگ قبرش گفته بوده...اما در اینجا هم برای من یکی که صادقه... به نظر من ادم همیشه و در همه جا تنهاست و فقط چیزی که در جاهای مختلف با هم متفاوته...همین سایه نارونهاست....در ایران سایه نارونهای من کمتر جاریست...چون معمولا تعداد کسانی که دور و اطرافم هستند و نمیگذارند که سایه ها جاری بشن زیاد هستند....اما در اینجا سایه نارونها از ابدیت هم فراتر میروند....

 

مالزی مردم مهربانی دارد که همزبان و هم وطن من نیستند. طبیعت قشنگی دارد که با من هیچ سنخیتی ندارد. باران های استوایی تند و شدیدی دارد که زیبا هستند اما برای من دیگه جذاب نیستند. در مالزی مردم آرام و صبور هستند اما من دلم میخواست مردم کشور خودم آرام و صبور بودند. اینجا امکانات خوبی برای ادامه تحصیل وجود داره ....اما من راضی به داشتن امکانات کم در کشور خودم هستم. اینجا من ریشه ای ندارم، اینه که دلتنگ میشم. ایران رو با همه مشکلاتش دوست دارم چون همه اونهایی که دوستشون دارم در ایران هستند. ایران رو با مردم عصبی و گرفتارش به یاد میارم و دوست دارم...ترافیک خیابوناش...جنب و جوش و سر و صدای مردمش...دلهره هاش ....بوی نون...بوی دود....بوی شادی ...بوی غم...مالزی رو هم با همه سکوت و بوهای نا خوش آیندش دوست دارم....دچار دوگانگی شدم...

 

دلم برای خودم و بقیه دانشجویان ایرانی اینجا که هم دلتنگ کشورشون هستند و هم نا به سامانی های ایران عذابشون میده میسوزه...فکر میکنم ما مثل ماهی هایی شدیم که در طول عمرشون فقط یکی دو دقیقه فرصت شنا کردن در دریا که نه، دریاچه رو داشتند و دیگه گذران بقیه عمر توی تنگ ترک برداشته خودشون براشون سخته....از طرفی هم آب راکد اون تنگ خوگرفتن و اگه بندازنشون تو دریا خفه میشن.....کاش تنگ بلورین ما هم میشکست...  

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 20:15 | لینک ثابت |
 

 

يك زن 107 ساله چيني كه در دوران جواني هميشه از ازدواج مي ترسيده است،‌ حالا در سن 107 سالگي به دنبال همسر مي گردد تا براي اولين بار در زندگي اش ازدواج كند و اميدوار است در اين سن و سال همسر دلخواه خود را پيدا كند.
به گزارش خبر نیوز ،او مي گويد«من حالا 107 سال دارم و تاكنون ازدواج نكرده ام و تنها دليل ازدواج نكردنم اين بوده است كه در كودكي شاهد اين بودم كه عمويم هميشه زن عمويم را كتك مي زد و زن بيچاره هميشه در حال گريه بود و به همين علت هميشه از ازدواج تصوير بدي داشته ام و فكر مي كردم همه آدم هايي كه ازدواج مي كنند زندگي شبيه آنها دارند».

اين خانم بعد از مرگ پدر و مادرش هم ازدواج نكرد و تا سن 74 سالگي در يك مرزعه كشاورزي مي كرد تا اين كه توان كار كردن را از دست داد.

در حال حاضر مقامات براي كمك به اين خانم در جستجوي داماد بالاي 100 سال هستند و از فاميل اين خانم هم خواسته اند كه اگر فرد مناسبي را پيدا كردند دست به كار شوند

این مطلب رو خانم نازنین فرستادن.ممنون از ایشون که به فکر همکلاسی های عزیز هستند چون ممکنه بعضی از همکلاسی ها در جستجوی دوشیزه ای چینی برای ازدواج باشند...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 19:32 | لینک ثابت |
 

(این مطلب از گزوه دریم لند تقریبا مربوط بود گذاشتم)

      

 -1در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:

*داشتن باشگاه بدنسازی

*داشتن حداقل یک مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران

*داشتن عکس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی

*بازگرداندن کمک های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!

*نکته:در صورتی که عضلات شکم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز(

 

 -2شهر تبریز از استان آذربایجان غربی.شرایط عبارتند از:

*تلفظ حرف ق

*ادای کلمات قلقلک و قوز بالای قوز بدون کوچکترین اشتباه!

*دانستن جواب مسئله 2×2 از لحاظ مختلف

*بلد بودن جوک های متعدد درباره بچه های تهران

*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به کمر و منفجر کردن کامیون حامل جوک های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

 

3- شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:

*توانایی قورت دادن سه کیلو تریاک

*توانایی عبور 20 کیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی

*داشتن مزرعه خشخاش

*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاکستانی

*داشتن کپی کارت ملی و رسید آزادی حداقل 10 گروگان

*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

ادامه شرایط خواستگاری در ادامه مطلب...

 

4- شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:

*نداشتن چشم طمع به برادر دوست دختر!

*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!

*برگه عدم سوپیشینه مبنی بر عدم درخواست از مهمانان برای گذراندن شب در منزل!

 *[....]  و [...]  (به دلیل اکران عمومی مجبور به سانسور بقیه شدیم)

 

5- شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:

*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*
دست و دلباز بودن

*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یکبار برگزاری مهمانی فامیلی

*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!

*راستگویی و صداقت!!!

 

6- شهر های سنندج و کرمانشاه از استان های کردستان و کرمانشاه.شرایط عبارتند از:

*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

*نداشتن سیبیل

*تعهد به خاک ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!

*نداشتن سابقه دعوا و قلدری

*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

 

7- شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:

*کوتاه کردن پشت مو و استفاده از عینک آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!

*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید

*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راکی- رامبو- جکی چان- بروسلی و بیل کلینتون

*نداشتن هیچ گونه ادعای مالکیت نسبت به برج ایفل – برج پیزا- مجسمه آزادی و برج میلاد!

*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

 

8- شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:

*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.

*آشنایی با اشیائی چون چمن- سبزه- قناری و سایر موجودات زنده ساکن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحیه آب زیر کاه و رندی

*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید

 

9- شهر رشت از استان گیلان. شرایط عبارتند از:

*ماندن در خانه به مدت حداقل 48 ساعت در ماه!

*داشتن انحنا در پشت کله به مقدار لازم

*عدم تجاوز طول بینی از طول باند فرودگاه مهرآباد!

 *عدم آشنایی با افراد آذری زبان (ترجیحا دوستان غیر رشتی نداشته باشد)

*دور انداختن کله مبارک ماهی قبل از طبخ و گرفتن رسید از مأمور شهرداری

*در این مورد به خصوص زوجه نیز متعهد میگردد در صورت غیبت شوهر صاحب بچه نشود

 

10- شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:

*داشتن تنها دو دوست دختر دیگر

*آشنا نبودن با معنی و مفهوم کلمات دودره- تلکه- تیغیدن و ....

*داشتن روحیه جوانمردی

*مرد بودن!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 11:32 | لینک ثابت |
همیشه از زندگی و اینکه بار سنگین زندگی به دوش چه کسانی هست و این ها زیاد گفته بودیم و شنیده بودیم....اما در این مدتی که دارم تنها زندگی میکنم اون رو کاملا حس کردم...زندگی سنگین تر از اون چیزی هست که من تخمین میزدم...خیلی سنگین تر...باور کنید منظورم از سنگینی زندگی فقط سنگینی کوله روی دوشم نیست....خیلی سنگین تر...من هیچ وقت نفهمیده بودم که مسولیت خرید خونه و نگهداشتن حساب مخارج چقدر سخته و حالا میفهمم که چقدر به من کمک میشده....

روز های بی تکرار من در مالزی شده تکرار خستگی های هر روز....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 17:51 | لینک ثابت |
 
کسی که تنها برای خود زندگی می کند بدترین زندگی را خواهد داشت .
کسی که زندگی را بدون مشکل می خواهد برای خود مشکل بزرگی است .
فتیله خشمتان را پایین بکشید تا شیشه دلتان دودی نشود .
لبخند ویزای ورود به کشور دلهاست .
کسی که دشمن خویش است نمی تواند دوست کسی باشد .
خنده بزرگترین اسلحه در جنگ با لحظه هاست .
اگر به جستجوی خوشبختی بروید فرار می کند اما اگر برای شادکامی دیگران بکوشید خوشبختی خودش به سراغتان می آید .
کسی که همیشه می خواهد اشتباهات دیگران را ثابت کند آنها را از خود دور می کند .
ذهنیت منفی به همان اندازه ذهنیت مثبت قدرتمند است با این تفاوت که به جای شادی و موفقیت نومیدی و شکست به ارمغان می آورد .
عشق واقعی درپی شناختی عمیق به وجود می آید .
زندگی گرهی نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم زندگی واقعیتی است که باید تجربه اش کنیم .
کسی که دیگران را تعقیب می کند هرگز آسایش ندارد .
شوق زندگی تنها گذرنامه لحظات سخت است .
بیشترین سختی های زندگی در این است که می کوشیم از از حقیقت آن بگذریم .
شیرینی  زندگی به فراز و نشیب ها و داشتن ها و نداشتن هاست . پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگهدارید .
زندگی بی هدف مانند پرنده ای است بی بال و پر .
خانواده واقعی مکانی است که در آن عزت نفس ایجاد شود .
ضعیف و شکست خورده کسی است ه در پی ناکامی ها ناامید شود و خود راببازد .
با بخیل مشورت مکن چون تو را از جوانمردی باز می دارد .
بازنده واقعی دنیا کسی است که همیشه احساس پوچی و ناامیدی کند .
آسمان تیره چیزی نیست جز ابرهای گذرا .
قدردانی ، حق شناسی و صداقت جزیی از زندگی است .
کسی که از حزن و اندوه دیگران خوشحال می شود روزی خودش دچار آن خواهد شد.
 
فرستنده:
احمد هطیری
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 17:21 | لینک ثابت |
همیشه برام سوال بود که چرا این مالایی ها مثلا همین اساتید دانشکده خودمون این قدر به کارشون علاقه مند هستند. مثلا هر روز همه از صبح زود به دانشگاه میان و تا آخر ساعت کار اداری و حتی بعد از اون هم در دانشکده میمونن....فکر میکردم  چرا توی ایران ما به سختی میتونستیم اساتید خودمون رو در دانشگاه پیدا کنیم و معمولا اونها فقط در ساعاتی که کلاس درس داشتن به دانشگاه می اومدن....ولی اینجا این اساتید هر روز در دفاتر خودشون و در دانشکده هستند....مخصوصا در رشته ما ...مثلا خود من وقتی که داشتم پایان نامه فوق لیسانسم رو مینوشتم شاید روی هم رفته ده بار با استادم میتینگ داشتم و تازه استاد من از جمله اساتیدی بود که برای شاگردش خیلی وقت میگذاشت ....اما اینجا معمولا دانشجویان هر هفته و یا دو هفته یک بار با استادشون میتینگ دارن...و پایان هر ترم هم باید گزارش کار برای استادشون تهیه کنن و در دانشکده ما که دیگه نگو....باید گزارش روزانه هم تهیه کنن....

وقتی با دوستان بحث این تفاوتها میشد همه فکر میکردیم تنها دلیل این اساتید اینه که در دانشکده دفاتر کار راحت و خوبی دارن و میتونن در دفتر راحت خودشون ساعتها مشغول کار باشند....نه مثل اساتید دانشکده های ایران که بیشترشون حتی یک صندلی هم برای نشستن و چای خوردن ندارن....

چند روز پیش داشتم توی کتابخونه دانشکده درس میخوندم که یک استاد مالایی و دوتا از شاگرداش وارد شدند و چون داشتند با صدای بلند حرف میزدند، ترجیح دادم کمی استراحت کنم و به کتابها نگاهی بندازم...در این میان چند تا آلبوم عکس به چشمم خورد و محض فضولی نگاهی بهشون انداختم و دلیل اینکه اساتید اینجا با علاقه کار میکنند برام روشن تر شد....

البوم عکس روند تکامل و توسعه دانشکده رو نشون میداد و اینکه چطور همشون دست به دست هم داده بودن و دانشکده رو ساخته بودن و به اینجا رسونده بودن....و در آخر هم عکسهایی از مراسم جشنشون بعد از اتمام کارها....فکر میکنم که چقدر خوش شانس بودن که بعد از اینکه این همه زحمت کشیدن و حتی اونطور که بعضی از عکسها نشون میداد گاها حمالی هم کردن، آخر سر یکی دیگه نیومد که حاصل زحماتشون رو صاحب بشه و همچنان دانشکده مال خودشونه....حالا میفهمم که نباید به اساتید ایرانی خودمون خرده بگیریم....دستشون درد نکنه که با حداقل امکانات دانشجویان خوبی تربیت میکنن و تقدیم بقیه کشور ها میکنن....(البته در این قسمت که بیچاره ها کاره ای نیستن....ما اینجا هستیم  چون راه دیگه ای نداشتیم...)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 9:54 | لینک ثابت |
هر کسی میتونه برداشتی از این عکس داشته باشه...به نظر من این نمایانگر دانشکده ما میباشد چون هر ترم کلی ورودی قد و نیم قد داره ولی خروجی نداره...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 9:29 | لینک ثابت |
روزها از همیشه سخت تر سنگین تر و خیلی غم انگیز شدن.....امیدوارم این روزها واقعا بی تکرار باشن...و امیدوارم خدا مثل همیشه در همین نزدیکی ها باشه و صدای من رو بشنوه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
(مطلب زیر رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادن...من هم عینا اینجا گذاشتمش....)

اینهم درد دل من از وبلاگ http://rezbba.blogfa.com/
دوست داشتی تو وبلاگت بزار ضمنا نشات قبلی را در نوشتن نداری
وقتی من هم یک دانشجوی فعال تشکلهای دانشجویی بودم

سال 1375 بود که در دانشگاه دولتی ایلام  پذیرفته شدم حالا من از شهر کوچک خودمان جهت ادامه تحصیل به ایلام رفتم و کم کم وارد زندگی دانشجویی شدم ژتون 20تومان غذا هم بد نبود. ترمی 20 هزار تومان کمک هزینه تحصیلی می دادند که بعدها آنرا پرداخت کنیم (بماند که تا حالا هم پرداخت نکردیم ) اموراتمان را می گذراندیم توی خوابگاه دانشجویی تا دیر وقت بیدار بودیم شیطنت خاطره گفتن و بحث های سیاسی و البته آخر ترم هم خر خونی برای جبران در س نخواندن طول ترم .  واقعا دوران دانشجویی فراغت بال و شیرینی  خواصی داشت .

کم کم دوستیهای بدون رنگ بوی اولیه ما تازه واردها با جذب افراد توسط تشکلها دانشگاه که هر کدام برای یادگیری هر روز بهانه ای تازه مثل اردو و ... داشتند و باهم رقابت می کردند رنگ بوی دیگری گرفت (بگذریم از افراد زرنگی که وارد این بازیها نشدند و درسشون را خواندن و بعدش سودش را بردند ) مثل روزهای اولیه ثبت نام به راحتی باه م پسر خاله نمی شدیم خالا آنها در آن تشکل و ما در این تشکل بازار سیاست هم در آن دوران خیلی داغ بود هرروز یک جوری به تیپ هم می زدیم آنها سخنران آنوری می آوردند ما اینوری آنها جشن به مناسبتهای مختلف می گرفتند ما هم سعی می کردیم جشن بهتری بگیریم توی نشریاتمان که تیراز آنها به صد تا هم نمی رسید  وتعدادشان هر روز زیادتر هم می شد حسابی از خجالت هم در می آمدیم یکسری بحث ها داشتیم که خودمان هم در ست حسابی از آن چیزی نمی دانستیم آنها تراوشات فکری روزنامه ها و ماهم بولتن های که می آمد حتی دو مورد هم به جان هم افتادیم و حسابی جانثاری کردیم که بخاطر بادمجان پای چشمم دو هفته کلاس نرفتم

 خلاصه چهار سال را گذراندیم و قتی به خودم آمدم و کمی از باد غرور دوره دانشجویی ام خالی شد که یک سرباز صفر دزبان ساعت 5 صبح تا ساعت 8 صبح ما را درب پادگان آموزشی بعلت برخورد یکی از بچه ها در هوای سرد نگه داشت و هیچ کاری هم از دست ما آش خورها بر نمی آمد در حالی که یادم نمی رود یکی از کارمندان سلف سرویس دانشگاه با یکی از دانشجویان بر خورد نامناسبی داشت چه قش قرقی در دانشگاه درست شد چه شورشی تا آن کارگر نگونبخت عذر خواهی که هیچ حتی گریه و التماس نکرد ما رضایت ندادییم .

حالا 11 سال از زمان می گذرد و دوباره یاد آنروزها افتادم که واقعا در چه فضای مجازی گفتمانی و بعضی وقتها زدمانی زندگی می کردیم . بخاط اینکه مستقیم از دبیرستان به دانشگاه رفته بودیم هنوز با واقعیاث زندگی آشنا نشده بودم نه وافعیتهای که برای خودم بود ونه واقعیتهای که در جامعه ام بود

اینو نوشتم برای دانشجویانی که عضویت فعال در تشکلهای دانشجویی دارند و روزی مثل بنده به گذشته خود نیم نگاهی دارند و آرزو می کنند ای کاش فضای گفتمان وفکری دانشجویان به جای یکسری مباحث نظری و تئوری به فضای واقعی و مشکلات جامعه معطوف می شد و بجای سرو کله شکستن برای بعضی چیزها وبعضی کس ها این انرزی را در جهت در خواست حل مشکلات و ارائه راه حل   مشکلات از متولیان امر صرف می کردند و دسته بندیهای خودشان رابر این اساس شکل می دادند . امیدوارم تشکلهای دانشجویی روزی به این بلوغ برسند و خیلی ها هم بدانندکه زنده و پویا بودن این انرزی چه برکاتی دارد

گذشت زمان و روبرو شدن با مشکلات و واقعیات زندگی چنان نرمتان می کند که حتی با دشمنان خونی دیروزتان هم رفیق می شوید و یادی از گذشته می کنید وقتی که من بعد از 11 سال رفتم ایلام و یکی از بچه های آنطرفی آن روزها را دیدم که حالا موهاش هم کمی سفید شده بود و با دو تا بچه هایش در حال رفتن در پیاده روبود بی اختیار ماشین را نگه داشتم و رفتن در آغوشش گرفتم دو تایمان اشک در چشمانمان حلقه زده بود  شب مهمانش بودم جالب، آنهم فکر مراداشت.

http://rezbba.blogfa.com/

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 9:54 | لینک ثابت |
 
business article