تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
 
ممنون از آقای پروا برای این مطلب که واقعا هم موضوعی مهم و سوال بر انگیز می باشد....


از اين به بعد به‌جاي واژه‌ي نادرست و بو دار چُسِ فيل بگوييم: ...

 

آيا مي‌دانيد چرا ما ايراني‌ها به ذرت بو داده مي‌گوييم چُسِ فيل؟

حتماً خيلي چيزها به ذهن‌تان مي‌رسد، اما صبر كنيد خيلي پيچيده‌اش نكنيد. اولين ذرت بو داده‌هايي كه در ايران به فروش مي‌رسيد محصول كارخانه‌ي آقاي چستر فيلد بود. ما ايراني‌ها هم كه در كوتاه كردن و از سر و ته اسم‌ها زدن استاديم، رفته رفته واژه‌ي چستر فيلد را به چُسِ فيل تقليل داديم!!! بيچاره آقاي چستر فيلد!!!

اما خوب است اين را هم بدانيد كه فرهنگستان زبان فارسي واژه‌ي مناسب براي ذرت بوداده را گُلْ بلال انتخاب كرده است. حالا اين به سليقه‌ي شما بستگي دارد كه هنوز هم بخواهيد به ذرت بو داده بگوييد چُسِ فيل يا از اين به بعد به جاي اين واژه‌ي نادرست مي‌گوييد گُلْ بلال؟!!! يا شايد هم همان ذرت بو داده را بيشتر مي‌پسنديد!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 18:22 | لینک ثابت |
از ته قلبم میگم که خدا خفه کنه کسانی رو که حتی توی کتابخونه...توی کارل هم با صدای بلند با تلفن صحبت میکنن و به حسین آقا و خونواده سلام میرسونن و با اصرار از اونها میخوان که اگه اینجا کاری دارن براشون انجام بدن...و تمام تمرگز من رو به هم میریزن....

از ته قلبم گفتم...ایشالا که خفه از دنیا بری....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 14:57 | لینک ثابت |

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!

کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...

او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.

عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.

کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 22:12 | لینک ثابت |
سلام. به شدت سرم درد میکنه و فکر میکنم نفرین اونهایی که بهشون گفتم وقت ندارم از مالزی بهشون اطلاعات بدم دامنگیرم شده....

 

باشه این هم یک پست تقدیم به اونهایی که میخوان آواره این گوشه دنیا بشن....

در یک جمله: مالزی زیباست برای یک هفته...خوبه، بهشته برای مالزیایی ها، میتونه سکوی پرتاب باشه به بالا یا به پایین  و میتونه حال به هم زن باشه....

روزهای اول که کسی وارد مالزی میشه ،مخصوصا اگه به عنوان توریست و با جیبهایی پر از پول اومده باشه اینجا رو بهشت میبینه...اما اگر دانشجو باشی و بیکار...کم کم بهشت زیبات رنگ و بوی دیگری پیدا میکنه....روزهای طولانی و یکنواخت مالزی، بعد از ظهر های بارونیش ، سردی مردمانش گرمی هواش و غذا های متفاوت و بد بوش خسته کننده میشن....

اینجا همه چیز منظمه...آره اما همه بهت لبخند میزنن...همه مودب و مهربون هستند تا وقتی که توهم خوب و مودب و مهربونی و مثل ریگ پول خرج میکنی....

قبض های آب و برق و تلفن به طور مرتب و بدون تاخبر و هرماه با مبلغی دو برابر ایران در خونه میاد و باید با لبخند اونها رو به کارمندان مرتب و خوش تیپ و خوش برخورد پست و یا شرکت تی ام بپردازی و یا از تکنولوژی پیشرفته که اینجا هر لحظه باهاش سر و کار داری بهره بگیری و اونها رو پرداخت کنی....

حساب بانکیت هر روز داره کم و کمتر میشه ولی انصافا از دیروز تا امروز به اندوخته های علمی ات هم اضافه میشه چون باید حسابی درس بخونی...

اینجا هیچ چیز شوخی بردار نیست...باید جدی باشی ....سیستم درس خوندن در اینجا با ایران زمین تا آسمون فرق میکنه....اینجا باید برای حرفهات و برای نوشته هات دلیل و رفرنس معتبر داشته باشی و حال آنکه در ایران بی دلیل و مدرک همه کار انجام میشه....

بار ها گفتم که به مردم اینجا حسودیم میشه....به اینکه عاشق کشورشون هستند و به اون افتخار میکنن حسودیم میشه....به اینکه سرود ملی کشورشون رو با عشق و احترام میخونن...حسودیم میشه....به اینکه در عرض پنجاه سال اینهمه پیشرفت کردن حسودیم میشه....به اینکه دغدغه آینده رو ندارن...به اینکه همشون شغل دارن و نگران از دست دادنش نیستن...به اینکه نگران خرید خونه نیستند ....به اینکه در قید و بند رسومات و تجملات دست و پاگیر نیستند و به اینکه آزاد هستند که انتخاب کنند حسودیم میشه....

در تلویزیون مالایی ها تبلیغ تور انگلستان میشه حال آنکه ایرانی های پولدار با فرهنگ چند هزار ساله برای رفتن به جهنم هم ویزا لازم دارن....

حسادت میکنم بهشون که توی کشور خودشون دانشگاههای خوب و با امکانات کافی دارن....به این که پول نفت اندکشون نصیب همشون میشه و به اینکه هر روز خدا رو به بهانه ای جشن میگیرند....

خوش به حالشون که در اخبار تلویزیونشون رسما نخست وزیرشون رو زیر سوال میبرن و خوش به حالشون که دلیلی بر این حسادتهای احمقانه ندارند...

و ما ایرانیها....از کشوری که مهد تمدن بوده.....دارای منابعی غنی ....با فرهنگی به قدمت تاریخ و......والا چه عرض کنم....

به هرحال اینه مالزی....خوب خوب خوب....مبارک مالزیایی ها....اینجا برای ما ایرانیها محل گذره.....

"ایران مال ماست...دوستش بداریم و آبادش کنیم"

به هر حال این دیدگاه من میباشد....باز هم برای سایه خودم نوشتم هر چند الان حتی سایه ای هم ندارم که روی دیوار افتاده باشه...

ولی برای دوستان علاقه مند به مالزی و تحصیل و کار در این کشور توصیه میکنم که در گوگل سرچ کنن و از نوشته های مهندس جوان سابق هم استفاده کنن...ایشالا که موفق و پیروز باشن....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 16:56 | لینک ثابت |

قبلا هم که گفتم این مالایی ها منتظرن که به هر بهانه ای یک چیزی رو جشن بگیرن....حتی ولنتاین رو هم خیلی جدی گرفتن....والا من چون اصولا از پشت کوه اومدم، همیشه فکر میکردم که جوون تر ها و متجدد تر ها به ولنتاین علاقه نشون میدن و برای فرد مورد علاقه شون هدیه میخرن...اما در اینجا مثل اینکه خیلی مساله همه گیره....

دیشب توی اخبارشون گفتن که مثل اینکه از نظر علمای دینی شون اشکال داره که مسلمون ها یک همچین مراسمی رو جشن بگیرن....اما اصولا اینجا کسی به این جور توصیه ها مثل اینکه هیچ عکس العملی نشون نمیده.....

امروز بعد از ظهر که رفته بودم بیرون خرید، یکی دو تا جوون چینی جلو اومدن و کارتهای تبلیغاتی دادن که در مرکز سوت سیتی پلازا امشب به مناسبت ولنتاین موسیقی زنده و جشن هست....ما که رهگذر بودیم و علاقه و حوصله ای هم برای شرکت در این مراسم نداشتیم اما وارد سوت سیتی که شدیم دیدیم حالا هنوز به شروع مراسم دو سه ساعت مونده ، اونجا پر از پیرمرد های مشتاق بود....این از پیرمرد های مالایی.....از طرفی هم دوست هم خونه ایم که از دانشگاه اومد گفت که استادشون که یک خانم میانسال و محجبه هست این روز رو به همه تبریک گفته و پرسیده که شما ها چی کادو گرفتید؟ من که کادومو گرفتم....

حالا من که هیچی شما جوون های ایرانی چی؟ امروز رو جشن میگیرید یا یک هفته دیگه روز عشق ایرانی رو......

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 20:39 | لینک ثابت |
 faculty of design and architecture

روزهای بدی شده، از وقتی بلیط خریدم که عید رو به ایران برگردم دیگه اینجا برام غیر قابل تحمل شده....از طرفی روزها رو میشمارم که این یک ماه سریع تر بگذره و به ایران برم، از طرفی هم این یک ماه باید کند بگذره که وقت کافی برای درس خوندن داشته باشم. انگار این درس خوندن من تمومی نخواهد داشت چون هرچی که میخونم و مینویسم باز هم میبینم که خیلی چیزها از قلم افتاده. استاد گرامی هم که فقط بلده بگه پس تکنیکال ریپورت بعدیت کو؟؟؟ دلم میخواد چند تا حرف بد بهش بزنم.....به قدری مضطرب و عصبی شدم که حتی نمیتونم یک ساعت رو در یک جا بشینم و درس بخونم. از صبح تا شب مشغول عوض کردن جای درس خوندنم هستم. اینجا توی خونه هم که این اینترنت لعنتی اتوماتیک کانکت میشه و من رو از کار و زندگی میندازه....معمولا آدمها این جور مواقع مثل آدم میشینن و گریه میکنن...اما من خیلی پر رو تر از بقیه آدمها هستم...گریه نمیکنم.....مینویسم و روی این استادم  رو کم میکنم.....دوشنبه بعد از ظهر هر دو تا ریپورت رو روی میزش میکوبم....

گله ای نیست ...این روز ها هم روز هایی از روزهای بی تکرار زندگی من هستند...فعلا باید توی این قفس باشم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 8:54 | لینک ثابت |

 

اگه دو تا مرد خواستگار يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي
مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي
جز خودکشي نيست .

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن .

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن
اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق
مال اون ميشه .

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي
و مدتي مال دومي باشه .

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت
اونکه زنده مونده با خيال راحت به
مقصودش مي رسه .

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به
فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و
اين ماجرا دائما تکرار ميشه .

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه
پايين و غائله ختم ميشه .

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن .

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از
دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک
بي شوهر مي مونه .
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه .

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست
خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد
خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به
در کنه يا افسردگي مي گيره

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

اتومبیلى كه باراك اوباما سوار بر آن به كاخ سفید میرود آخرین مدل از كادیلاك لیموزین ساخته شده توسط جنرال موتورز است كه صرفا به حمل و نقل رییس جمهور اختصاص دارد و تحت نام Stagecoach تولید میشود. این اتومبیل امن ترین اتومبیل دنیاست كه در آن از آخرین تكنولوژى ارتباطى نیز استفاده شده است و وزنى حدود 8 تن دارد و به همین علت به آن لقب "هیولا" داده شده است. با وجود اینكه اطلاعات مربوط به این اتومبیل قابل انتشار نیست و توسط جنرال موتورز و سازمان امنیت آمریكا حفاظت میشود گفته میشود كه لایه اى محافظ از جنس فولاد، آلومینیم، تیتانیم و سرامیك به قطر 8 اینچ (20 سانتیمتر) بر روى بدنه آن قرار دارد كه باعث میشود وزن هر در آن با یك در كابین بوئینگ 747 برابرى كند، شیشه هاى این اتومبیل از جنس ضد گلوله و به قطر 5 اینچ (12.7 سانتیمتر) میباشند، هواى داخل كابین نیز تصفیه شده و سرنشینان را از حملات شیمیایى محافظت میكند. با وجود اینكه عمر مفید هر كدام از این اتومبیل ها حدود 10 سال است با شروع هر دوره ریاست جمهورى با مدل جدیدتر تعویض میشوند و مدل هاى قدیمى تر آنها براى حمل معاون اول رییس جمهور استفاده میشوند. موزه هنرى فورد شامل بزرگترین كلكسیون از لیموزین هاى روساى جمهور آمریكاست اما لیموزین مربوط به دوره جرج بوش به علت مسایل امنیتى در آن جاى نخواهد گرفت زیرا از 11 سپتامبر 2001 به تقاضاى سرویس امنیتى ایالات متحده لیموزین هاى ریاست جمهورى پس از پایان هر دوره نابود میشوند تا اسرار امنیتى آنان فاش نشود

این هم اتوبوسی که مینا با آن به دانشگاه میرود و اسرار امنیتی اون از ماشین اوباما هم بیشتره ...پس اصلا فاش نمیشود....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 14:8 | لینک ثابت |
چه حیف....

چه حیف که به جای تحصیل در کشور خودمون آواره این کشور و اون کشور شدیم....

چه حیف که پولهامون به جای آباد کردن دانشگاههای خودمون صرف آبادی دانشگاههای دیگران شد.. .

چه حیف که به جای حل مشکلات کشور خودمون، مشکلات کشور دیگه رو موضوع پایان نامه هامون کردیم....

چه حیف شد که تاریخ کهن تمدن ما مغلوب پنجاه سال تمدن شد....

چه حیف شد که همه تحصیل کرده های ما به فکر زندگی و کار در کشور های دیگه افتادن...

چه حیف شد که سرمایه دار های ما پول هاشون رو برداشته و از کشور خارج کردن...

چه حیف شد که خونه برامون زندان شد....

چه حیف که نون ما به سفره دیگران رفت....

و چه حیف شدند روزهای زندگی که رفتند و هرگز بر نمیگردند....

(همین جا یعنی در ادامه این متن از همه دوستانی که در ایمیل ها و یا نظرات خصوصی شون در خصوص ادامه تحصیل در مالزی اطلاعات خواستند معذرت خواهی میکنم که نتونستم و نمیتونم به ایمیلها جواب بدم. چون خیلی سرم شلوغه و این ترم امتحان جامع دارم. تازه استادم هم فهمیده که من وبلاگ مینویسم و بهم گفته که میتونم از وقتم استفاده بهتری بکنم. ...اینه که متاسفانه اطلاعاتی که به دوستان میتونم بدم در حد همین وبلاگ هست و لینکهای مربوطه....شرمنده....)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
یکی از امراض بسیار شایع و مسری در مالزی و بین دانشجویان ایرانی مرض وبلاگ نویسی میباشد. از نشانه های این مرض این است که شخص وبلاگ نویس همیشه میخواهد به روز باشد و دنبال مطلب جدید میگردد و چنانچه مطلب خوبی پیدا نکند و یا وقت کافی برای نوشتن آن نداشته باشد به چرت و پرت نویسی رو می آورد.

دوم اینکه وبلاگ نویس دائم به وبلاگ دوست و دشمن سر میزنه که ببینه چه خبر و یا براشون کامنت بنویسه و اینطوری کلی وقت هدر میده...

سوم اینکه شروع به گشت و گذار در وبسایت ها میکنه تا مطلب گیر بیاره و یا روزی صد تا ایمیل که براش فرستادن رو چک میکنه .....و این میشه که از درس عقب می افته....بقیه هم که بیکار تر از اون میخوان به وبلاگش سر بزنن ....و همه از کار بیکار میشن...اما خودمونیم همه اینطوری تفریح هم میکنن....

به نظر من با اینکه وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در مالزی بسیار مسری و حتی دامن گیر تر از پشه دنگی شده اما در جای خود بسیار سودمند هم میباشد. به شرطی که مغرضانه نباشد و بی طرفانه و در جهت بیان حقایق موجود باشد.

خود من فکر میکنم که باید بی طرفانه در مورد مالزی و ایران و مقایسه آنها بنویسم البته به روش خودم و نه خیلی جدی... فکر میکنم بهتره همیشه به تفاوتها و شباهتها و خوبیها و بدی ها به دیده طنز نگاه کنیم...چون اینطوری دنیا قابل تحمل تر میشه....

در پایان نتیجه اخلاقی این پست این بود که وبلاگ نویسی یک مرض رایج میباشد که میتواند پیامد های خوب یا بد برای خوانندگان آن داشته باشد. پس بیاییم درست بنویسیم....حقیقت را بگوییم و یادمون نره که کی هستیم و اینجا دنبال چی میگردیم....و در آخر وقتمون از طلا هم ارزشمند تره....هدرش ندیم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

(عید چینی ها حتی در محوطه خونه ما هم جشن گرفته شد)

در ایران گاه و بیگاه تعطیلی داشتیم و در طول این تعطیلی ها اگه خوش میگذروندیم که هیچی و اگر هم حوصلمون سر میرفت نق میزدیم که اه ه ه ه این مملکت هم که همش تعطیله......

اینجا هم که اومدیم دقیقا همون آش و همون کاسه رو پیش رو داریم فقط از نوع قاطی پاتی مالزیایی اون. توی ایران بالاخره یاد گرفته بودیم که کی عیده کی عزاس و کی چمیدونم عزا نیست....اما اینجا که من یکی هنوز یاد نگرفتم که مراسمشون چی به چیه...فقط میدونم که عزا تو کارشون نیست....

اینجا هم ما دقیقا همون شیوه ایران رو داریم. یعنی وقتی بهمون خوش میگذره و یا کار خاصی نداریم که تعطیلی مانعش باشه هیچ حرفی نمیزنیم ولی اگه تعطیلی ما رو خسته کنه و یا از کارمون عقب بیفتبم شروع به غر زدن میکنیم و از تنبلی مالایی ها مینالیم. الان من مقایسه کردم دیدم ما و مالیی ها از نظر تعطیلی چیزی از هم کم نداریم فقط یک نکته مهم اینکه این ها دارن مراسم سه تا قوم مختلف یعنی چینی و مالایی و هندی رو جشن میگیرند حال آنکه ما فقط داریم آیین ها و مراسم یک ملیت رو جشن و بیشتر اوقات ماتم میگیریم.

و در آخر اینکه ما و مخصوصا مینا به عنوان یک ایرانی شدیدا ایرانی....همش داریم غر میزنیم و چرت و پرت میگیم و اگه به جای این حرفا درس بخونیم بهتره....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 21:44 | لینک ثابت |




I dreamed I had an interview with 
god 

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي 
داشتم 

  

God asked 

خدا گفت 

  

So you would like to interview me 

پس مي خواهي با من گفتگو کني 

  

I said ,If you have the time 

گفتم اگر وقت داشته باشيد

 

God smiled 

خدا لبخند زد 

My time is eternity 

وقت من ابدي است 

  

What questions do you have in mind 
for me 

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي 
از من بپرسي 

  

What surprises you most about human 
kind 

چه چيز بيش از همه شما را در مورد 
انسان متعجب مي کند 

  

God answered 

خدا پاسخ داد 

  

That they get bored with child hood 

اين که آنها از بودن در دوران کودکي 
ملول مي شوند 

  

They rush to grow up and then 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد 

  

long to be children again 

حسرت دوران کودکي را مي خورند 

  

That they lose their health to make 
money 

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن 
پول مي کنند 

  

and then 

و بعد 

  

lose their money to restore their 
health 

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند 

  

That by thinking anxiously about the 
future 

اينکه با نگراني نسبت به آينده 

  

They forget the present 

زمان حال را فراموش مي کنند 

  

such that they live in nether the 
present 

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي 
کنند 

  

And not the future 

نه در آينده 

  

That they live as if they will never 
die 

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، 
نخواهند مرد 

  

and die as if they had never lived 

و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده 
اند 

  

God's hand took mine and 

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت 

  

we were silent for a while 

و مدتي هر دو ساکت مانديم 

  

And then I asked 

بعد پرسيدم 

  

As the creator of people 

به عنوان خالق انسانها 

  

What are some of life lessons you 
want them to learn 

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي 
را ياد بگيرند 

  

God replied with a smile 

خداوند با لبخند پاسخ داد 

  

To learn they can not make any one 
love them 

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را 
مجبور به دوست داشتن خود كرد 

  

but they can do is let themselves be 
loved 

اما مي توان محبوب ديگران شد 

  

To learn that it is not good to 
compare themselves to others 

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با 
ديگران مقايسه کنند 

  

To learn that a rich person is not 
one who has the most 

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که 
دارايي بيشتري دارد 

  

but is one who needs the least 

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد 

  

To learn that it takes only a few 
seconds to open profound wounds in 
persons we love 

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي 
توانيم زخمي عميق در دل کساني که 
دوستشان داريم ايجاد کنيم 

  

and it takes many years to heal them 

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن 
زخم التيام يابد 

  

To learn to forgive by practicing 
for giveness 

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند 

  

T o learn that there are persons who 
love them dearly 

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را 
عميقا دوست دارند 

  

But simly do not know how to express 
or show their feelings 

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز 
کنند يا نشان دهند 

  

To learn that two people can look at 
the same thing 

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک 
موضوع واحد نگاه کنند 

  

and see it differently 

اما آن را متفاوت ببينند 

  

To learn that it is not always 
enough that they be forgiven by 
others 

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران 
آنها را ببخشند 

  

The must forgive themselves 

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند 

  

And to learn that I am here 

و ياد بگيرند که من اينجا هستم 

 
ممنون از یک دوست که این مطلب رو فرستاد
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 21:40 | لینک ثابت |
 

ازدیروز بلیط چارتر هواپیمای ماهان ویژه نوروز پیش فروش شد. قیمت بلیط دوسره ۱۵۰۰ رینگیت و تاریخ رفت روزهای ۲۰ و ۲۱ مارچ و برگشت ۲ و ۳ اپریل میباشد.

محل فروش ساختمان مقابل بریتیش کانسیل طبقه اول واحد ۱۷ میباشد و این هم شماره تلفن: ۰۳۲۱۴۵۴۸۴۸

من که خودم خیلی دنبال این بلیط بودم. این مطلب رو گذاشتم برای بقیه....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:35 | لینک ثابت |

 

(ممنون از هم خونه عزیز گلسا برای ارسال این مطلب)

 خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 11:55 | لینک ثابت |
رضا عطاران عکس کچل دختر کچل خاطره حاتمی

 

یکی از مشکلات اکثر ایرانیان مقیم مالزی، مساله ریزش شدید مو میباشد که نهایتا و تا پایان دوره تحصیلی منجر به از دست دادن بخش زیادی از موی سر میشود. حالا توی این گیر و دار که همه در گیر درس و مشق و دلتنگی و هزار تا بد بختی هستیم، مساله کچلی هم به درد ها و گرفتاری های همه اضافه شده و شده قوز بالا قوز....همه از همدیگه در مورد اینکه آیا موهاشون میریزه یا نه سوال میکنیم و معمولا جواب همه مثبت میباشد. هر کسی هم برای این مشکل راهکاری پیشنهاد میکنه و همشون هم تا جایی که ما امتحان کردیم سودمند نبودند. آخرش هم نفهمیدم که آیا مشکل مربوط به آب مالزی هست یا هوای اون و یا خوردنی هایی که میخوریم؟؟؟

در اینجا ما داریم هفته ای سه روز خونه رو تمیز میکنیم ولی همچنان شاهد موهای روی زمین هستیم و فکر میکنم کم کم داره تعدادشون از موهای روی سر ما بیشتر میشه....

یکی پیشنهاد کرد که پای مرغ بخوریم....

اون یکی فلان شامپو رو معرفی کرد......

اون یکی فلان ویتامین....

آب زیاد بخورید...

فلان دارو.....

قیچی.....

و جالب ترین و فکر کنم عملی ترین پیشنهاد رو یکی از متفکرین فکولتی خودمون داده....(البته در مورد ایشون که با عرض معذرت دیگه کار از کار گذشته)...به گفته این دوست گرامی بهتره به فکر درمان ریزش مو از نوع مالزیایی اون نباشیم و پولهامون رو به جای هدر دادن برای دارو و ویتامین و این ها جمع کنیم و بعدا که به سلامتی به ایران برگشتیم، موبکاریم....

آفرین به این دوست...فکر کنم عملی ترین پیشنهاد همینه....پس ایران باید چشم به راه دکتر های کور و کچلش باشه....

این هم قطعاتی مربوط به کچلی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 14:45 | لینک ثابت |


گناه


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

فرستنده:محمد صمد ابراهیم آبادی سپاسگزار(همین صمد فکولتی خودمون ها)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 14:23 | لینک ثابت |

ریسرچ مثل همین عکس بالا میمونه...دقیقا یک راه بی پایان...بالای سرت آسمون ابری و گرفته رو داری و زیر پاهات هم یک جاده بی انتها...روبروت هم یک تصویر مبهم که دقیقا نمیتونی بگی چیه....نه میتونی به این جاده و افق روبروش زیبا بگی و نه زشت....بسته به روحیات خودت داره...و این میشه که گاهی با علاقه توی این مسیر قدم بر میداریم و گاهی با بیزاری....

ولی به نظر من ریسرچ جنبه سرگرمی هم داره. یک چیزی مثل بازی های کامپیوتری...مثل بازی  آتاری که وقتی بچه بودم ول کنش نبودم...اتفاقا شباهت هم به بازی های آتاری داره چون هردو در آخر آدم رو کور میکنن....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 9:22 | لینک ثابت |
هر روز صبح بیدار میشیم و مثل همیشه ... امروز درس ...فردا خرید...پس فردا میتینگ...امروز کتابخانه...درس درس درس....ناهار بخوریم بعدش درس...میتینگ ...درس...جارو آشپزی...درس....درس درس....بخون بنویس سر و کله بزن جون بکن...بفهم ...تجزیه کن...تحلیل کن...یاد بگیر...شام نخور...نخواب...بیدار شو..بخون...بنویس...بیا...برو....درس درس درس...

یعنی آخرش چی میشه...چرا این همه زحمت میکشیم؟ شنیدم توی ایران مردم بیست روزه دکترا میگیرن...تازه جدیدا که تا میگی دارم مالزی درس میخونم همه یک جوری فکر میکنن که انگار جنابعالی مالزی تشریف دارید تا از سواحلش لذت ببرید و یا گردش کنید....

نمیدونم دقیقا این وسط کجای کار مشکل داره؟

این عکس رو هم آقای شرقی فرستادن.ممنون.

(نمیدونم ما گوسفندیم؟ اونا گوسفندن؟ همه گوسفندن؟ گوسفند خوبه؟ بده؟ گوسفند خوبه یا گاو...درس بخونیم گوسفندیم؟ درس نخونیم گوسفندیم؟ حرف بزنیم گوسفندیم؟ حرف نزنیم گوسفندیم؟...نمیدونم شاید بعدا باید مطلبی اندر فواید گوسفندی و یا گوسفند نبودن بنویسم)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 10:15 | لینک ثابت |
راستی که در اینجا روزها چقدر زود میگذرند. با همه خستگی ها، دلتنگی ها و بدو بدو ها، باز هم مثل همیشه روزها تند و تند و پشت سر هم میان و میرن....و اندکی هم مکث نمیکنن که ببینن کسی در این میان جا نمونده باشه...

درگذشته شاعر فرزانه فرموده بود که بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین....(نمیدونم دقیقا چی فرموده بوده....یک چیزی تو همین مایه ها...)اما امروزه و در عصر تکنولوژی که یافتن جوی هم چندان آسان نیست....همین طوری هم که نشسته ای گذر عمر رو میبینی....ولی من فکر میکنم در مالزی" خیلی زود تر از ایران دیر میشود...."(قیصر امین پور)...ببینید که چه خوب یاد گرفتم که رفرنس بدم...

حالا دلیل اینکه چرا در مالزی زودتر از ایران دیر میشود رو میگم.

1.  در ایران معمولا آب و هوای امروز با فردا متفاوت می باشد.(توضیح: برفی، بارونی، آفتابی...)

2.در ایران قوانین امروز با قوانین فردا متفاوت میباشد.(توضیح: ندارد)

3. در ایران قیمتهای امروز با قیمتهای فردا متفاوت میباشد.(توضیح: لازم نیست)

4. در ایران مد های لباس از امروز تا فردا زمین تا اسمون با هم فرق میکنن.(توضیح: کوتاه، بلند، تنگ، گشاد...)

5. در ایران ارزشهای امروز با ارزشهای فردا کاملا متفاوت میباشند.(توضیح: بعضی خصوصیات مثل ادب و نزاکت امروزه کاملا ضد ارزش و نشانه کهنه پرستی تلقی میشوند)

6. در ایران خصوصیات فردی و خلقیات افراد از دیروز تا امروز و حتی از محیط کار تا منزل، کاملا متفاوت میباشند.(توضیح: امروز کاملا مذهبی ، فردا کاملا لامذهب)

7. در ایران دوستی ها و دشمنی ها، شعار ها، باید ها و نباید ها از دیروز تا امروز کاملا با هم متفاوت میباشند.(توضیح: امروز میگیم درود بر فلانی و فردا میگیم مرگ بر فلانی)

8. در ایران ارزش عاطفی روزها باهم کاملا متفاوت میباشند.(توضیح: امروز از تلویزیون اعلام میشه جشنه...و بعد از ظهرش اعلام میشه عزا داریه...)

9.در ایران نام خیابانها از دیروز تا امروز کاملا عوض میشوند.(توضیح: به من مربوط نمیشه)

10. در ایران نام اشیاء، پدیده ها و نمیدونم بعضی چیز ها از دیروز تا امروز عوض میشه.(توضیح: مثلا در چند سال اخیر اسم هلی کوپتر به نامهای چرخ بال، بال گرد، گرد بال....چه میدونم بال در هوا و ...تغیر یافت حال آنکه در بقیه ممالک عقب افتاده دنیا که مثل ما متحول نیستند همچنان هلی کوپتر باقی ماند)

خلاصه مطلب همه این تغییرات باعث میشن که ما هر روز دقیقا حس کنیم که وارد روز جدیدی شده ایم . اما در اینجا آب و هوا که معمولا تغییر خاصی نداره. هر روز بعد از ظهر بارون میاد و هرروز هوا حدود 28 درجه هست و همه میوه ها همون هایی هستند که یکی دو ماه پیش هم بودن....آدمها هم کماکان همون هایی هستند که بودند.قیمتها همون هایی که بودن و  روز ها هم همون که بودن....امروز جشن چینی، فردا جشن هندی....پس فردا نمیدونم چی چی....

اینه که نمیفهمیم چطوری میگذره. فقط دلمون که تنگ میشه ، بهش حق میدیم چون حساب میکنیم میبینیم یک ماه گذشته...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 18:58 | لینک ثابت |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ودر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت همسرم در خانه سالمندان تحت مراقبت است. صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 15:23 | لینک ثابت |
 

 

ایرانیان از بیش از 10 هزار سال پیش دارای تمدن بوده‌اند. از این رو، ریشه‌ی بسیاری از دستاوردهای بشر را در این تمدن می‌توان یافت. برای مثال، نخستین ابزار ریسندگی و بافندگی در غار كمربند، نزدیك بهشهر، یافت شده است كه به 7 هزار سال پیش از میلاد مسیح بازمی‌گردد. به علاوه، در قدیمی‌ترین بخش‌های شهر باستانی شوش، كه در خوزستان قرار دارد، سوزن‌های سوراخ‌دار پیدا شده است.

این دستاوردهای و نوآوری‌های دیگری كه در دوران‌های بعدی رخ داد، صنعت پارچه و پوشاك ایران را پیشتاز و سرآمد جهانیان كرد. جالب است بدانید اسكندر مقدونی، با آن‌كه به ایران حمله و آن را اشغال كرده بود، لباس ایرانی می‌پوشید. در این جا به برخی از نوآوری‌های ایرانیان در زمینه‌ی پوشاك و پارچه اشاره می‌شود


كت و شلوار
ایرانیان نخستین مردمانی بودند كه كت آستین‌دار و شلوار می‌پوشیدند. مردمان تمدن‌های دیگر، بابلی‌ها، آشوری‌ها، یونانی‌ها و رومی‌ها، شلوار نمی‌پوشیدند و حتی یونانی‌ها ایرانیان را به خاطر شلوارهای رنگی‌شان مسخره می‌كردند. ایرانیان حتی نوعی شلوار ویژه‌ی سواركاری نیز داشتند كه تنگ و چسبان بود و اغلب از چرم ساخته می‌شد

شلوار در اصل شروال خوانده می‌شد. عرب‌ها آن را سروال نامیدند و جمع آن را سراویل می‌گویند. در تركی و كردی نیز شروال گفته می شود. مجارهای آن را شلواری  می‌گویند. به زبان لاتین، سارابارا گفته می‌شد. واژه‌ی انگلیسی(پاجاما) از واژه‌ی پای جامه ساخته شده است كه از واژه‌های فارسی کهن است


پوشش زنان
ایرانیان از دیرباز به پاكدامنی اهمیت می‌دادند و زنان ایرانی پوشیده با چادر یا پوشش‌های دیگری كه بخش‌هایی از موها را می‌پوشاند و تنه را در بر می‌گرفت، در میان مردان ظاهر می‌شدند. در یك مهر سنگی استوانه‌ای كه از دوره‌ی هخامنشی برجای مانده و اكنون در موزه‌ی لوور فرانسه نگهداری می‌شود، شاهزاده‌ی ایرانی و ندیمه‌هایش دیده می شود كه شاهزاده چادر و ندیمه‌ها سرپوش دارند. در طرحی كه روی سنگی در ارگیلی تركیه نقش بسته است، زن ایرانی باپوشش چادر و سوار بر اسب دیده می‌شود. حتی سرپوش‌های پارچه‌ای دوره‌ی هخامنشی از زیر برف‌های منطقه‌ی پازریك روسیه پیدا شده است.یادآوری می‌شود، سرزمین‌هایی كه نام بردیم، بخشی از امپراطوری پهناور پارس‌ها بودند

 

 

اثر یك مهر هخامنشی كه در موزه‌ی لوور فرانسه نگهداری می‌شود

.

 

تصویر بازسازی شده با رایانه

 

گلدوزی
نقش زدن بر پارچه و لباس از دیرباز در ایران مرسوم بود. در تابوت سنگی اسكندر كه در موزه‌ی استامبول نگهداری می‌شود، ایرانیان شلوارهایی با پارچه‌های زیبا پوشیده‌اند كه طرح دار و گاهی نقش‌هایی از گل‌ها دارند. گل‌دوزی در دوره‌ی صفویه به شكوفایی رسید به نحوی كه هنرمندان روم شرقی (امپراتوری بیزانس) طرح‌های ایرانی را بر لباس‌های فاخر نقش می‌زدند. حتی ریشه‌ی عنصرهای اصلی گلدوزی امروزی نیز به ایران بازمی‌گردد كه از راه كشورهای ساحل دریای مدیترانه به ایتالیا و اسپانیا رفته و بعدها در سرزمین‌های دیگر مورد توجه قرار گرفته است

 

 

خشایارشاه و همراهانش

 

ابریشم ایرانی
بافتن پارچه از ایران آغاز شده و تا دروه‌ی صفوی از مهم‌ترین فرآورده‌های صادراتی ایرانیان بوده است. با آن كه بافت ابریشم به چینی‌ها بازمی‌گردد، ابریشم ایرانی در دوره‌ی ساسانیان به چنان كیفیت و ظرافتی رسیده بود كه چینی‌ها نیز از ایران پارچه‌ی ابریشمی وارد می‌كردند. برخی از پارچه‌های ایرانی كه ویژه‌ی اسقف‌ها تهیه شده، هنوز در گنجینه‌های كلیساهای اروپا نگهداری می‌شود


ردپای شكوه صنعت پارچه‌بافی را در واژه‌های ایرانی كه به زبان‌های مختلف راه‌یافته است، می‌توان پیدا كرد

لباس ورزش
ایرانیان نخستین مردمانی هستند كه از لباس ورزشی استفاده می‌كردند. چوگان ورزش باستانی و مورد علاقه‌ی ایرانیان بود. چوگان بازان نوعی پیراهن نیم‌آستین و شلوار تنگی می‌پوشیدند تا هنگاه بازی راحت‌تر باشند. جنس پیراهن چوگان بازی را نیز نوعی انتخاب كرده بودند تا كم‌تر عرق كنند. انگلیسی‌ها در سال‌های استعمار هندوستان در آن سرزمین با چوگان و لباس نیم آستین آشنا شدند و آن را به خود به اروپا بردند كه بعدها به آمریكا نیز راه یافت و به تی‌شرت‌های امروزی منجر شد.

لباس شوایه‌ها
در دوره‌ی اشكانیان و ساسانیان مردان جنگی خود و اسبانشان را زره پوش می‌كردند. در تاق بستان، در كرمانشاه، سربازی زره‌پوش سوار بر اسب زره‌پوش بر پهنه‌ی سنگ كنده‌كاری شده است كه با دیدن آن به یاد شوالیه‌های اروپایی می‌افتیم. در واقع، شوالیه‌های اشكانی سرمشق شوالیه‌های اروپایی قرار گرفتند

 

 

شوالیه ساسانی

 

نوآوری‌های دیگر
دستكش: گزنفون، تاریخ‌نگار یونانی با ایرانیانی روبه‌رو شده بود كه دستهایشان را در پوست‌های ضخیم و قاب‌هایی نگه می‌داشتند. نمونه‌هایی از دستكش‌های زینتی در موزه‌ی ایران باستان نگهداری می‌شود

انوع كلاه: ایرانیان از دیرباز كلاه‌های گوناگونی می‌پوشیدند كه نشان‌دهنده‌ی موقعیت اجتماعی آنان بود. كلاه پاپ‌ها و حتی تاج برخی از پادشاهان قدیم اروپا، برگرفته از كلاه و تاج‌ پادشاهان ایران است
چكمه : پوشیدن چكمه‌های چرمی از زمان هخامنشیان مرسوم بود و حتی ژوستی‌نین، امپراتور روم شرقی، چكمه‌های ایرانی می‌پوشید

شال: هنوز هم در زبان انگلیسی به همین نام خوانده می‌شود و نوع مردانه و زنانه‌ی آن هر دو نوآوری ایرانی هستند

 

 

آن سه خرمند: طرحی از سه مغ زردشتی كه برای شست‌ و شو و معطر كردن عیسی مسیح(ع) دعوت شده یودند. این تصویر موراییك، بر دیوار كلیسای سنت اپالینار در شهر راون ایتالیا نقش بسته است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 10:59 | لینک ثابت |

از اونجایی که مالزیایی ها خیلی مهربون هستند به مراسم و آیینهای دیگر نژاد های مقیم مالزی احترام میگذارند و این میشه که به مناسبت هایی مثل عید چینی ها و یا عید هندی ها و عید فطر و این ها کلی تعطیلی دارند....همیشه دانشگاه ما سعی میکنه که تعطیلی میان ترم رو با این تعطیلی ها یکی کنه و روزهای خیلی خسته کننده و بیخودی رو برای دانشجویان خارجی مثل ما رقم بزنه....

چند روز گذشته عید چینی ها و تعطیلاتش باعث عقب افتادن خیلی از کار های ما از جمله وصل شدن اینترنت خونه شد. و شبها هم که سر و صدای ترقه هاشون....البته مراسم جالبی دارن اما به نظر من یک بار دیدنش برای آدم گرفتاری مثل من کافیه...

نکته جالب توجه اینه که در تعطیلی مسلمون های مالزی عملا فروشگاهها تعطیل نیستند ولی در عید چینی ها همه جا حتی سفارت ایران هم تعطیله.....

چه میشه کرد سال نوی چینی هم مبارک باشه...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 15:15 | لینک ثابت |
 

۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه


۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن

۳: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين

 

۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين

۸: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين

۹: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين

۱۰: از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه

۱۱: در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين

۱۲: به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين

۱۳: وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين

۱۴: وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين

۱۵: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين

۱۶: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين

۱۷: بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

۱۸: شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين

۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين

۲۰: وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته

۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين

۲۲: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين

۲۳: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده

۲۴: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

۲۵: چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين

۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونين

۲۷: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين

۲۸: وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد

۲۹: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

۳۱: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

۳۲: توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين

۳۳: هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره

۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

۳۵: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

۳۶: دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

۳۷: عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

۳۸: پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

۳۹: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

۴۰: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

۴۱: موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

۴۲: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

۴۴: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

۴۵: توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

۴۶: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين

۴۷: يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

۴۸: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

۴۹: چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

۵۰: ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 18:4 | لینک ثابت |
 

یکی از تفاوتهای اساسی ایران و مالزی مبحث عجله و نمود های این مقوله در زندگی فردی و اجتماعی افراد می باشد. در اینجا من لازم میدونم در مورد مبحث عجله و تفاوتهای اون در ایران و مالزی بپردازم.

در ایران ما همیشه احساس میکنیم عجله داریم و یا باید عجله داشته باشیم در صورتیکه تا جایی که من دیدم و برداشت کردم ، در رندگی مالایی ها چیزی به نام عجله وجود ندارد. و از اونجا که بر همگی واضح و مبرهن است که" عجله کار شیطونه"....این میشه که ما ایرانی ها همواره داریم کار شیطون رو انجام میدیم و اینه که عموما هر چی میدویم به هیچ جا نمیرسیم.

ما در همه کارها شتاب داریم اما شتاب بیخود.مثلا هنگام غذا خوردن عجله میکنیم و این باعث میشه که گاهی حتی از غذا خوردنمون کاملا هم لذت نبریم و یا اینکه بعدش دچار سوء هاضمه بشیم و به کار های دیگری که برای انجامشون عجله داشتیم نرسیم....در حالیکه مالایی ها با انگشتان دستشون غذا میخورن و برای تموم کردن غذاشون هم هیچ عجله ای ندارن. اینه که لقمه های کوچک تری بر میدارن و از غذا خوردنشون لذت میبرن .

ما عموما کارهامون رو با حوصله و دقت کافی انجام نمیدیم و دنبال یک راه میون بر برای هر کاری میگردیم. ...در حالیکه وقتی مالایی ها برای انجام کاری آموزش میبینن ، تا آخر عمرشون اون کار رو به همون صورتی که یاد گرفتن انجام میدن. بدون هیچ تغییری....این میون بر های ما ایرانی ها معمولا خوب جواب میده...اما گاهی بد جوری دردسر ساز میشه ....میگین نه....کمی به کارها و میون بر زدن های خودتون فکر کنید....

ما ایرانی ها در رانندگی عجله داریم، در راه رفتن عجله داریم، در کار کردن و در همه چیز ها حتی در زندگی کردن و یا تحصیل هم عجله داریم و معمولا به دلیل همین عجله از پروسه ای که در اون قرار داریم لذت نمیبریم و به زندگی مون مثل جاده ای نگاه میکنیم که باید بدون توجه به زیبایی های اون فقط در طولش بدویم....و من نمی دونم برای رسیدن به کجا؟؟؟ به چی؟؟؟؟

در حالیکه مالایی ها در تمام موارد ذکر شده کوچکترین عجله ای ندارند و زندگی برای اونها مثل جاده ای میمونه که دارند تفریح کنون ازش عبور میکنن و از تمام لحظاتش لذت میبرن.....البته همراه با( ماکان) غذا خوردن هر دوساعت یکبار.

سوالی که صد ها بار توسط دوستان و متفکرین (همکلاسی ها) ایرانی پرسیده شده که چرا این مالایی های تنبل به همه جا رسیدن و ما ایرانی های با هوش و زیرک اینطوری داریم در جا میزنیم، از نظر من یک جواب کاملا حکیمانه داره...چرا که از قدیم و ندیم گفتن:

رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود   رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

یکی از نمونه های بارز عجله و ایرانی گری ، خود من هستم که مثلا یک هفته رو هر روز به دانشگاه میرم و هر روز کلی مقاله میخونم و تلاش میکنم و درس می خونم و یکدفعه خسته میشم و یک هفته بعد رو کاملا تعطیل میکنم و برای وبلاگم چرندیات مینویسم...

به هر حال قضیه ما و مالایی ها دقیقا مثل مسابقه گذاشتن خرگوش و لاک پشت شده و ما اونقدر به هوش و سرعت و تاریخ تمدن و چه میدونم.....داشتم داشتم ها مون غره شدیم ...که حالا این لاک پشت های سخت کوش و مداوم از ما جلو زدن و دارن با دارم دارم هاشون به ما فخر میفروشن....

 

نتیجه اخلاقی: وقت تنگه بجنبیم...ناسلامتی آینده کشور رو ما باید بسازیم...(البته اگه به حساب بیارنمون)....با انرژی حرکت کنیم و از مسیر زندگی لذت ببریم اما با سرعت کنترل شده....و البته رعایت قوانین...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 10:20 | لینک ثابت |

فرستنده:الناز

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
 
فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.

 
شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.

 
انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.

 
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

 
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.


ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

 
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.


 
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.

 
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.

 
هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

 
ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.

 
نتیجه گیری اخلاقی : عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 11:30 | لینک ثابت |
15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

 

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

 

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

 

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست

 

                             امیر سلطانی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 16:30 | لینک ثابت |
مادر دکتر عثمان ساعاتی پیش درگذشت. برای او آمرزش و برای فرزندانش صبر جمیل از خداوند خواستاریم.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 22:15 | لینک ثابت |
یک نفر فرستاده....

طراحی چین کاراکترهای انیمیشنی پلیس (چیزی شبیه کاراکترهای word)طراحی کرده که به مجرد تلاش کاربر برای ورود به سایت های ممنوعه بر صفحه مانیتور ظاهر می شود و تذکر می دهد. از همین ایده با توجه به پلیسی شدن فضای اینترنت در ایران می توان جهت بر خورد با کاربران ایرانی نیز استفاده کرد البته با کاراکترهای کاملآایرانی و بومی! از همین رو نمونه ای از طرح پلیس دیجیتالی را در ادامه ارائه می نمایم: 
 
 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 13:0 | لینک ثابت |
در حالیکه ما دانشجویان در اینجا به شدت با کمبود وقت رو برو هستیم....برخی از ایرانیان مقیم مالزی به شدت وقت اضافی دارند. این دوستان عموما والدین و یا همسران دانشجویان می باشند و دنبال گذران وقت هستند. نمیدونم بگم خوش به حالشون که این قدر وقت برای تلف کردن دارن....یا بگم خوش به حال ما که داریم مثلا پیشرفت میکنیم. مشکل جایی به وجود میاد که این آدمهای بیکار شروع میکنن به سرک کشیدن توی زندگی اون یکی بیکار ها و یا حتی دانشجوهای گرفتار بیچاره...و این میشه که خر بیار و باقالی بار کن...دیگه از ساعت رفت و امد و مدل لباس و وجنات و سکنات همدیگه گرفته ....تا خوردن و پوشیدن همه چیز همدیگه رو زیر سوال میبرن...خدا کمی عقل بده....

فکر میکنم بهتر باشه برای این افراد هم مشغولیاتی معقول تر از کشیدن سیگار و نوشیدن...و دراز کشیدن کنار استخر و غیبت کردن ایجاد بشه تا این قدر وجهه ایرانی ها در مجتمع های مسکونی از این که هست خراب تر نشه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 12:3 | لینک ثابت |
 
business article