نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد
پیغام گیر منوچهری
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم
پیغام گیر مولانا
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم
الهی مو به قوربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
(فرستنده:نازنین)
لطفا با دقت بخونید و فکر کنید...
اين نامه به تاريخ چهاردهم شهر ذي الحجه الحرام
1294 توسط ناظم الملك در لندن تحرير يافته و به عنواننام هاي رسمي به تهران ارسال شده است
.در پشت آخرين صفحه آن ناصرالدين شاه به خط خود نوشته است
:انشاءا
… تعالي اين پاكت را در حضور ملك مخان باز نمائيد و خوانده شود در ايران فهميدهنميشود
.متن نامه چنين است
:جناب رفيق فدايت شوم م يخواهيد بدون طول و تفصيل بنويسم كه چه بايد كرد
. جواب بنده از اين قرار است:از خلق فرنگستان صد كرور پول بگيريد
.و
Administrators از دول فرنگستان صد نفر معلم و محاسب و مهندس و صاحب منصب وبخواهيد
. اين صد نفر معلم و صاحب منصب را در تحت ده نفر وزير ايراني مأمور نمائيد كه Economistsوزارتخان هها و كل شقوق اداره دولت را موافق علوم اين عهد نظم دهند
.از ممالك فرنگستان بيست كمپاني بزرگ به ايران دعوت نمائيد و به آنها امتيازات بدهيد كه صد كرور تومان
ديگر به ايران بياورند و مشغول شوند به احداث معظم كه در زبان فارسي اسم هم ندارند
.و به توسط اين كمپاني ها راههاي آهني ايران را از چندين جا شروع
Economists به راهنمايي اينكنيد
.در هر يك از ممالك ايران بانكهاي تجارتي و بانكهاي ملكي و بانكهاي زراعت بسازيد
.معادن و آبها و جنگل هاي ايران را موافق همان اصول كه در جميع دول معمول است به كار بياندازيد
.ديوانخانه هاي تجارتي ما را موافق قواعدي كه مقتضي تجارت اين عهد است نظم بدهيد
.رسوم و شرايط تقسيم و تحصيل ماليات ما كه الآن از جمله علوم عميق دنيا شده است موافق اين علوم تغيير وترتيب تازه بدهيد.
گمر كهاي داخله ما را به كلي موقوف نمائيد
.يك اداره مخصوص ترتيب بدهيد
. Administrators از براي خالصجات ما به توسط اينمسئله پول ايران كه يكي از اسباب ناگزير زندگي ملت و الآن معايب آن علاوه بر خرابي تجارت مايه افتضاح
دولت شده است نظم بدهيد.
هزار نفر شاگرد به فرنگستان بفرستيد نه اينكه مثل سابق هر كدامي دو سه زن بگيرند. بلكه تاده سال در مدرسه هاي آنجا محبوس بمانند به طوري كه ثلث آنها در زير كار بميرند و باقي ديگر آدم شوند.اصول كار اينها هستند
.كارهاي كردني اينها هستند.تنظيماتي كه فرنگستان از سفر همايون متوقع بود اينها هستند
.شكي نيست كه اگر كسي جرأت بكند و اين مطالب را در مجلس وزراي ما به زبان بياورد همه متفقاً حكم بر
سفاهت گوينده خواهند كرد و ليكن جناب شما كه در حق بنده هنوز ف يالجمله حسن ظني داريد بايد در
اينجا بعضي توضيحات را به دقت گوش بدهيد
:خيالات و كارهاي فرنگستان عموماً به نظر ما اغراق و عجيب و بي معني مي آيند
.چرا؟
سببش اين است كه ما در ايران هوش و ذهن و فراست طبيعي خود را با علوم دنيا به كلي مشتبه كرد دايم
جميع آن مطالب علمي را كه عقلاي ساير ملل به جهت تحصيل آن عمرها صرف م يكنند ما ميخواهيم در
ايران بدون هيچ زحمت و به هوش و ذهن طبيعي خود در آن واحد درك كنيم
. اين طرز تحقيق ما يكوقتي چندان عيب نداشت اما حالا به كلي معيوب است
.كارهاي دنيا يك وقتي ساده بود و هر كس معني آنها را به حكم هوش و ذهن طبيعي مي توانست به سهولت
درك نمايد
. مهندسي عهد هوشنگ، حسابداني حسن صباح و وزارت كريم خان زند چندان عمق و امتيازينداشت كه فراست طبيعي نتواند معني آنها را بفهمد و ليكن در اين عهد تازه به واسطه ترقيات علوم چندان
اسباب و معاني عجيب بروز كرده كه هوش طبيعي بدون علم كسي هرگز قادر به ادراك آنها نخواهد بود
.هوش و ذهن بي علم چگونه م يتواند بفهمد كه محالات تلقراف و تصوير عكس را چطور ممكن ساخته اند
. هوشو ذهن مستوف يهاي كابل چطور مي تواند قبول كند كه در فرانسه دو سه نفر وزراي خود را در يك سال دوهزاركرور پول قرض كردند.
اينها مطالبي هستند كه به جهت فهميدن دقايق آنها يك عقل سليم بايد اقلاً سي سال مشغول چندين علوممختلف باشد.
ما در ايران از جميع آن علوم تازه كه قانون به كارهاي فرنگستان دارد بي خبر هستيم يعني در هيچ مدرس هاي
و در هيچ كتاب آن علوم را درس نخواند هايم وليكن اين ب يعملي ما هيچ تقصير نيست
. وزراي ساير دول نيز ازاغلب اين علوم بي خبر هستند
. تكليف وزرا به هيچ وجه اين نيست كه داراي جميع علوم باشند نكتهواجب اين است كه هوش و ذهن شخص خود را با علوم دنيا مشتبه نكنند
.در انگليس يك دستگاهي هست كه قدرت و امنيت و جان و ملت انگليس بسته به آن است و اين دستگاه
عبارتست از وزارت بحريه
. در اين اوقات انقلاب و احتمال جنگ عمومي خواستند اين دستگاه را محكم تر ومعتبرتر كنند
. چه كردند؟ يك شخصي را آوردند وزير بحري كردند كه هرگز در خدمات بحريه و عسكريهنبوده و از اوضاع دريا و كشتي اصلاً اطلاعي ندارد
. به همين طور اغلب مي بينيم بر سر دستگا ههاي بزرگ چنانآدمها مأمور م يشوند كه از علوم مخصوصه آن دستگاه به هيچ وجه بويي نشنيده اند
.با وصف وزراي بي ربط ، چطور مي شود كه نظم امور اينها ساعت به ساعت در ترقي است؟ سببش همان است
كه عرض كردم
:وزراي فرنگستان هوش و ذهن خود را با وسعت علوم دنيا مشتبه نمي كنند
. هر علمي را كه در مدرسه تحصيلنكرد هاند بدون خجالت م يگويند ما اين علوم را نخوانده ايم و به حكم اين اعتراف حكيمانه هميشه تحقيق
مسائل عمده را رجوع به اصحاب علم مخصوص مي نمايند
.برخلاف اين رسم فرنگستان، ما در ايران تحقيق جميع مسائل را منحصراً رجوع به هوش و
ذهن شخصي خود م يكنيم
. در هر كار هوش و سليقه شخصي خود را حكم مطلق قرار م يدهيم.علم و تحصيل از براي ما هيچ است
. مسائل علمي كه از آن عميق تر و مشكل تر نباشد حكم آن رادر آن واحد جاري م يكنيم
. هيچ لازم نيست از وزراي ما بپرسند كه اين علوم و كمالات را در چهزمان و در چه كتاب تحصيل كرد هايد
. چون هوش و ذهني كه دارند كافي است. جميع علوم رانخوانده مي دانند
. نمي دانم و نخوانده ام در زبان ايشان كفر است. دانستن جزو منصب است. خيالم يكنند كه اگر احياناً در يك مسئله بگويند نم يدانم شأن و منصب شخص آنها به كلي خواهد رفت
.قسم مي خورم كه در ميان اين صد نفر فرنگي كه در تهران هستند يك نفر نيست كه جرأت بكند بگويد من
اكونومي پولتيك ميدانم، اما جميع اهل درب خانه ما كل اين علوم را در سينه خود مضبوط دارند
. اگر ازسفراي انگليس و فرانسه بپرسيد بانك را چطور ترتيب ميدهند يقيناً بلاتأمل جواب خواهند داد كه اين مطلب
علوم مخصوص لازم دارد و ما نخوانده ايم و نمي دانيم
. اما اگر اين مسئله را رجوع به مجلس وزرا نمائيم نه تنهاجميع وزرا بر كل دقايق آن احكام قطعي جاري خواهند كرد بلكه فراش هاي خلوت ما نيز جميع معايب آن را
در آن واحد خواهند شكافت
.ارسطو كه يكي از اعظم عقول دنيا محسوب م يشود هرگاه حالا زنده بشود با جميع عقول خود نميتواند بدون
تحصيل علوم تازه بفهمد استقراض دولتي يعني چه، اما شها بالملك مرحوم و امثال غير مرحوم او با علم
نخوانده همه نكات اين علم را كاملاً مي دانند
.دول فرنگستان به جهت ترقي علوم اكونومي پولتيك كرورها خرج مي كنند و چندين هزار نفر عمر خود را در
تحصيل اين علوم تلف مينمايند تا اينكه چند نفر اكونوميست پيدا ميشوند
. در ايران هيچ احتياج به ايننقلها نيست ما همه اكونوميست كامل هستيم
. بانك و را هآهن و علوم ماليه و علوم اداره همه در نظر ما مثلآب سهل و روشن است
.(ممنون از خانم نسیبه )

اين روزها مساله امنيت و پخش عکس و فيلم هاي خصوصي داغ است پس زمان خوبي هست که اين مطلب را بخوانيد:
بحث آينه هاي دو طرفه . بله افرادي به اين روش از شما در حاليکه در هتل يا اتاق پرو يا در حمام يا دستشويي هستيد فيلم يا عکس تهيه کرده و به معرض عموم مي گذارند. پس حتما قبل از اينکه از محل هاي داراي آينه استفاده کنيد از يکطرفه بودن آن مطمئن شويد !
اما چطور؟
قبل از هرکاري از تست انگشت استفاده کنيد:
انگشت خود را روي آينه قرار داده. اگر بين انگشت شما و تصوير آن يک فاصله اي باشد اين آينه واقعي است. اگر انگشت شما به تصويرش چسبيده باشد، اين آينه دو طرفه است و فردي دارد شما را مشاهده مي کند.
دليل :
چون در آينه واقعي لايه جيوه در پشت شيشه است ولي در آينه هاي دو طرفه لايه جيوه در روي سطح شيشه است.
فرستنده:لیلا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر
(فرستنده:الهه)
از طریق لقاح مصنوعی این خانوم بارور شده و در زمان جوانیش نا بارور بوده اما نمیخواسته ارزوی مادر شدن رو به گور ببره . ارزو بر جوانان عیب نیست بر پیر زنان هم عیب نیست


(فرستنده نازنین)




فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي
روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود
در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند. (جوهر
خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي
سطح كاغذ نمي ريزد.) براي حل اين مشكل آنها
شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12 ميليون
دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري
طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت
زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي
كريستال مي نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه
سانتيگراد كار مي كرد
روس ها راه حل ساده تري داشتند: آنها از
مداد استفاده كردند
شرح حكايت
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در
حل مسئله است
تمركز روي مشكل-نوشتن در فضا
روي راه حل-نوشتن در فضا با خودكار
ایرانیان وجود دارد مسخره کردن قومهای مختلف
ایرانی است. فارسها ترکها را مسخره می
کنند، ترکها فارسها را و شیرازیها اصفهانیها
و تهرانیها رشتیها و الی آخر. وقتی به
بعضی از افراد می گوییم که قومهای ایرانی را
مسخره نکنید می گویند برای شوخی و خنده
است. ولی به نگر من بسیار زشت است که برای
لحظاتی شوخی و خنده دیگران را آزار دهیم
که می گفت دخترش از وقتی پا به مدرسه
گذاشته دیگر حاضر نیست به زبان ترکی صحبت کند
آمده و گفته است که چون بچه ها در مدرسه جوک
ترکی می گویند من دیگر حاضر نیستم به
ترکی صحبت کنم
کل ایرانیها فکر می کنند چون یک روز از
نژاد آریائیها بوده اند از همه مردم دنیا
برترند.مردم خطه گیلان خودشان را برتر از
مازندرانیها می دانند. به یک مازندرانی
اگر به اشتباه رشتی بگویی مثل این است که به
او فحش داده ای. تهرانیها هر کس را به جز
خودشان داهاتی می دانند. خلاصه این فرهنگ
در وجود اغلب ایرانیها ریشه دوانیده است
وجود جوک هایی که در ارتباط با ترکها می
گویند شاید یکی از دلیلهایی باشد که بعضی
از ترکها به تجزیه طلبی گرایش پیدا کرده
اند. در کامنت یکی از سایتها، یک هم وطن
آذری زبان نوشته بود که همان بهتر که ایران
تجزیه شود. تا کی باید حقارت فارسها را
تحمل کنیم
ارزش هیچ انسانی به محل زادگاهش نیست.ارزش
انسانها به آن ویژگیهایی است که در سایه
سعی و تلاش خود به دست آورده اند. هیچ
ایرانی بر ایرانی دیگر به خاطر نژاد برتری
ندارد و ساختن جوک برای قومهای مختلف زشت
ترین کاری است که یک هم وطن در حق یک هم وطن
دیگر می تواند بکند
هرگز نمی بینیم که مردم لندن مردم منچستر یا
لی کراس را مسخره کرده باشند. کشورهای
دیگر هم همینطور(ممنون از فرستنده)











بلیط ورودی برای بزرگسال ۱۵ رینگیت و برای بچه ها ۶ رینگیت و ساعت کاری مجموعه از ۱۱ صبح تا ۳ بعد از ظهر و در روزهای تعطیل از ۱۰.۳۰ تا ۴ بعد از ظهر میباشد. این مجموعه آکواریوم هم دارد و در مقایسه با آکواریوم کی ال سی سی و جا های تفریحی دیگه ارزون و برای بچه ها آموزنده است.

ما هر چقدر معطل شدیم موفق به دیدن شیر ها نشدیم٫ فقط صدای نعره اونها رو میشنیدیم و گفته شد ساعت ۸.۳۰ شب که به اونها غذا میدن می تونیم ببینیمشون و از اونجا که ما خیلی شجاع بودیم و ساعت کاری باغ وحش هم تا ۳.۳۰ بود ترسیدیم که از خودمون به عنوان غذای شیر ها استفاده کنند و این بود که فرار کردیم و به خونه برگشتیم ٫ در ضمن اگر رابطه خوبی با پشه ها دارید به این محل نرید چون اونقدر پشه های مهربون دستهای من رو بوسیدن که بیچاره شدم...

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام: جهان اسلام امروز بیشتر از هر زمان دیگری نیازمند وحدت و بیداری مسلمانان است.





صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، باغچه كوچك جلوي خانه را بيل می زنم و با دوست هایم در
دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، باغچه كوچك جلوي خانه را بيل بزنی و با دوست هایت
در دهکده نوشیدنی بنوشی…

شروع ترم

یک هفته بعد از شروع ترم

دو هفته بعد از شروع ترم

قبل از میان ترم

در طول امتحان میان ترم

بعد از امتحان میان ترم

قبل از امتحان پایان ترم

اطلاع از برنامه پایان ترم

7 روز قبل از پایان ترم

6 روز قبل از پایان ترم

5 روز قبل از پایان ترم

4 روز قبل از پایان ترم

2 روز قبل از پایان ترم

1 روز قبل از پایان ترم

شب قبل از امتحان

1 ساعت قبل از امتحان

در طول امتحان

هنگام خروج از سالن امتحان

بعد از امتحان
|
تهران از لسآنجلس و لندن امنتر است |
|
|
نشست- همشهري آنلاين:
كريس دی برگ در نشست خبري با روزنامهنگاران گفت سه روز اول گشت و گذارش ثابت كرد تهران امنتر از لس آنجلس و لندن است. به گزارش همشهري آنلاين اين هنرمند و نواساز نامي ايرلندي تبار جمله فوق را در پاسخ به پرسش خبرنگاري بيان كرد كه از وي پرسيده بود، قبل از امدنتان به ايران برخي رسانه ها و نيز اشخاص اين گونه القاءكرده بودندكه ايران جاي خطرناكي است و امكان كشته شدنتان وجود دارد.
دبرگ كه صبح چهارشنبه، ۸ خرداد در مركز همايشهاي رايزن واقع در مركز دائرالمعارف بزرگ اسلاميو در كنار محسن رجب پور، مدير شركت ترانه شرقي، نينف اميرخاص،اهنگساز گروه آريان و مدير برنامههاي دي برگ سخن ميگفت، در ادامه سخنانش گفت: من پيش از آمدن به ايران در روسيه اجراي برنامه داشتم، اما آنجا چهار باديگارد قوي هيكل از من مراقبت ميكردند، در حالي كه در اينجا من بسيار آزادانه و راحت به يكي از رستورانهاي شما رفتم و توانستم در فضايي آزادانه به گفت وگو با همشهريان شما بپردازم.
![]() وي با اشاره به اين كه به دنبال بيان و گسترش مسائل مبتلابه انسان در تماميجهان است گفت:حضور در ايران همان احساسي را به من منتقل كرد كه حضور در بيروت يا حضور در كشورهاي ديگر.
دي برگ سخنانش را با تمجيد از فرهنگ و تمدن ايران آغاز كرد و گفت:آمدن به ايران تحقق يكي از آرزوهاي دوران كودكي ام بود، زماني كه در داستانها و افسانهها از شكوه تمدن پارسي و تاريخ بزرگ و دور و دراز آن ميخواندم ،همه گاه علاقهمند بودم كه به اين كشور سري بزنم و از ديار داريوش و كوروش ديدن كنم.
دي برگ در توصيف خود از ايران و ديدارهاي چند روزه اش از نقاط مختلف تهران گفت:تهران را شهري مدرن يافتم و به جرئت ميتوانم بگويم كه با ديدن اين همه آْپارتمان و برج و بزرگراه و پل شگفت زده شدم و فكر كردم كه در شهري همانند نيويورك با سايز و اندازهاي كوچكتر قدم ميزنم.
در ادامه اين كنفرانس خبري محسن رجبپور اعلام كرد با هماهنگيهايي كه صورت گرفته اميدوار است كنسرت صحنه اي دي برگ و گروه آريان در يكي از دو ماه نوامبر يا اكتبر در تهران برگزار شود.
وي افزود از سه روز گذشته كه آقاي دي برگ و گروه همراه به تهران آمدند، برنامه اي براي آنها ترتيب داديم كه ضمن ديدار از مراكز فرهنگي و هنري و تاريخي تهران، مكانهاي برگزاري كنسرت را هم ببينند و در نهايت براي يك مكان خاص كه بتواند پاسخگوي بخشي از تقاضايهاي بيشمار علاقه مندان به آقاي دي برگ و گروه آريان باشد به توافق برسند.
رحبپور از بيان مكان برگزاري كنسرت خودداري كرد اما گفت كه كنسرت در تهران برگزار خواهد شد.
دي برگ درباره ميزان آشنايي خود با موسيقي سنتي و كلاسيك ايراني گفت: من بسيار علاقه مندم كه موسيقي كلاسيك و سنتي ايران را بشناسم و رجب پور نيز در تكميل سخنان دي برگ گفت كه در چند روز گذشته قطعاتي از آقاي عليزاده،كلهر و برخي ديگر از خوانندگان موسيقي سنتي ايران را براي آقاي دي برگ گذاشته و دراين مدت ايشان بيشتر موسيقي سنتي گوش ميكرده اند تا موسيقي پاپ.
رجب پور در پاسخ به اين پرسش كه قطعاتي كه قرار است در كنسرت صحنه اي دي برگ اجرا شود ، چه قطعاتي خواهد بود گفت: قطعا قطعاتي انتخاب خواهد شد كه با فرهنگ و معيارهاي ما ايرانيان همخواني داشته باشد.
خبرنگاري پرسيد كه با توجه به آهنگهايي كه شما براي پاريس و لبنان( شبهايي در پاريس و شبهايي در لبنان) ساخته ايد آيا مي توانيم اميدوار باشيم كه شما قطعه اي با عنوان شبهايي در تهران هم بسازيد؟ كه دي برگ در پاسخ گفت ايران و تهران سخت مرا تحت تاثير قرار داده و لذا بعيد نيست كه چنين كاري بكنم.
دي برگ در پايان سخنانش گفت كه كنسرتش در ايران طولاني خواهد بودو با طنز از حاضران خواست كه وقتي به كنسرتش ميآيند ساندويچ و غذا و پتو بياورند كه گرسنه و سردشان نشود.
![]() |
|
(ببخشید عکس خودش دم دست نبود...این تلافی اون شوخی دوم عید...)
عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”
“دکتر علی شریعتی”
انيشتين ميگفت: " آنچه در مغزتان ميگذرد، جهانتان را ميآفريند." استفان کاوي (از سرشناسترين چهرههاي علم موفقيت) احتمالا با الهام از همين حرف انيشتين است که ميگويد: "اگر ميخواهيد در زندگي و روابط شخصيتان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايشها و رفتارتان توجه کنيد؛ اما اگر دلتان ميخواهد قدمهاي کوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگيتان ايجاد کنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض کنيد."
او حرفهايش را با يک مثال خوب و واقعي، ملموستر ميکند: " صبح يک روز تعطيل در نيويورک سوار اتوبوس شدم. تقريبا يک سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند يا سرشان به چيزي گرم بود و در مجموع فضايي سرشار از آرامش و سکوتي دلپذير برقرار بود تا اينکه مرد ميان سالي با بچههايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير کرد. بچههايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب ميکردند. يکي از بچهها با صداي بلند گريه ميکرد و يکي ديگر روزنامه را از دست اين و آن ميکشيد و خلاصه اعصاب همه مان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقيقا در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلا به روي خودش نميآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض باز کردم که: آقاي محترم! بچههايتان واقعا دارند همه را آزار ميدهند. شما نميخواهيد جلويشان را بگيريد؟
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد ميافتد کمي خودش را روي صندلي جابهجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعا متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برميگرديم که همسرم، مادر همين بچهها نيم ساعت پيش در آن جا مرده است. من واقعا گيجم و نميدانم بايد به اين بچهها چه بگويم. نميدانم که خودم بايد چه کار کنم و ... و بغضش ترکيد و اشکش سرازير شد."
استفان کاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي پرسد: صادقانه بگوييد آيا اکنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نميبينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟
و خودش ادامه ميدهد که: راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعا مرا ببخشيد. نميدانستم. آيا کمکي از دست من ساخته است؟ و....
اگرچه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم که اين مرد چطور ميتواند تا اين اندازه بيملاحظه باشد، اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب ميخواستم که هر کمکي از دستم ساخته است انجام بدهم.
"حقيقت اين است که به محض تغيير برداشت، همه چيز ناگهان عوض ميشود. کليد يا راه حل هر مسالهاي اين است که به شيشههاي عينکي که به چشم داريم بنگريم؛ شايد هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازهاي ببينيم و تفسير کنيم."
آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلکه تعبير و تفسير ما از آن است که به آن معنا و مفهوم ميدهد.
دکتر کاوي با اين صحبتش آدم را به ياد بيت زيباي مولانا مي اندازد که : " پيش چشمات داشتي شيشهي کبود لاجرم عالم کبودت مينمود "
در این قسمت به کلاه هایی که در کشور مالزی و یا در رابطه با کشور مالزی به سر افراد میره یا از سرشون برداشته می شه می پردازم. ادامه مطلب در خاطرات مینا صفحه 3







این هم کلیپ کلاه و باد از محسن چاوشی که با موضوع مرتبط می باشد اینجا
نتیجه تحقیقات دانشگاه ام آی تی آمریکا
|
كد خبر: ۴۰۴۴ |
|
تاريخ انتشار: ۱۳:۰۱ - ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
ایتارتاس دراین خصوص گزارش داد:تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي!! بر روي اصل و نسب باراك اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است.

دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه ام آي تي آمريكا میگوید: مطابق تحقيقات تيم وي، باراك اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.
به گفته وی ,خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.
بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است
دیدم این مطلب به مطلب قبلی ربط داره...
این تصویر بزرگترین اژدهای ساخته شده چینی ها است (نمیدونم در مالزی یا کلا )


حالا کاربردش رو عرض میکنم (برای کسانی که نمی دونن)
این اژدها محل نگهداری خاکستر مرده های چینی است .مرده های پولدار تر نزدیک به سر اژدها و مرده های بی پول نزدیک دم در قفسه های کوچک نگهداری میشوند. در زیر تصاویری از داخل رو که یواشکی تهیه شده براتون گذاشتم...

عبادتگاه داخل سر اژدها



اقتصاد گاوی : دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو میفروشين و يه گاو نر میخرين ... به تعداد گاوهای شما افزوده میشه و اقتصاد رشد میكنه ... پول براتون همينطور سرازير میشه و میتونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...
اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو میپرستين و عبادت میكنين !
اقتصاد پاكستانی : هيچ گاوی ندارين ... ادعا میكنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی میكنين ... از چين طلب كمك نظامی میكنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زيردريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو میخرين و بعد ادعا میكنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين !
اقتصاد آمريكايی : دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو میفروشين و دومی رو تحت فشار مجبور میكنين كه به اندازهی ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی میكنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار میاندازين و بعد طبيعتا اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه میاندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !
اقتصاد فرانسوی : دو تا گاو ماده دارين ... دست به اعتصاب میزنين چون میخواين سه تا گاو داشته باشين !
اقتصاد آلمانی : دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار میدين ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر میكنن و ماهی يه وعده غذا میخورن و خودشون شيرشون رو میدوشن !

اقتصاد انگليسی : دو تا گاو ماده دارين ... كه هر دو تاشون جنون گاوی دارن !
اقتصاد ايتاليايی : دو تا گاو ماده دارين ... نمیدونين كه اونها كجا هستن ... پس بیخيال میشين و میرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون
اقتصاد سوييسی : ۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول میگيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه میدارين !
اقتصاد ژاپنی : دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی میكنين ... هيكل گاوهاتون يكدهم اندازهی طبيعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد میكنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت میسازين و اسمش رو میذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش میكنين و میفروشين !
اقتصاد روسی : دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو میشمرين و متوجه میشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره میشمرين و میفهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره میشمرين و متوجه میشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز میكنين و به خوردن و شمردن ادامه میدين !
اقتصاد چينی : دو تا گاو ماده دارين ... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو میدوشن ... بعد ادعا میكنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاویتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت میكنين!

اقتصاد ايرانی : دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكیش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنيادهای مختلف و ... ضبط میكنه ... دومی رو هم قربونی میكنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ... و غيره می كنين ! و اقتصاد كماكان فلج می مونه!
به گریه های من می خندند ، به عشق ، به صداقت ، به شعر به شعور هم می خندند و به خنده های من می گریند !!!
و هر روز دیوار کینه را بالا می برند تا هرگز عشق در زمین های سیمانی جوانه نزند !!!!
این روزها گل فروشی ها فریب می فروشند....
بازی بچه ها بوی خون می دهد...


شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
پيرمرد با چشماني پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: "فکر نکن هميشه منت تو را مي کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "
سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم

گوشت و مرغ

غذا عای سرخ شده

انواع غذا

نوشیدنی های رنگ شده

کلاه های آقاجون

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر عروسیمان بوده ای!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است !
(فرستنده:ندا.م)
به گفته رییس دانشکده مراسمgotong royong میشه تقریبا همون بشور بساب خودمون. امروز قراره همه کارمندان از جمله رییس دانشکده و معاونهاش برای تمیز کردن دانشکده دور هم جمع بشن...و این مراسم تحت فرماندهی رییس دانشکده انجام خواهد شد.(منبع خبر :خود رییس )
فکر میکنم بسیار جالب باشه و فرصتی استثنایی برای کسانی که دوست دارن اساتید محترمشون رو در حال جارو پارو کردن ببینن... تصورش رو بکنید..... با جارو...











